اینبار مروارید دارائی نژاد وبلاگ صلح عشق انسانيت و ديگر هيچ ... منو به یه بازی خیلی سخت دعوت کرده .. اگه یه روز نامرئی باشم چه میکنم ؟
ببین آبجی .. دروغ چرا .. تقریباً از پونزده سالگی تا امروز که پا تو سی و یک گذاشتم .. این یکی از روئیاهای ماست ..
به جون خودم اگه بخوام دروغ گفته باشم .. از صبح تا حالا واسه اولین بار دارم فکر میکنم که در زمان نامرئی بودن چه کارهایی بجز خاک تو سری کردن و کارهای بی ناموسی، میشه انجام داد ..
خوب شاید میرفتم سوار یه هواپیما به مقصد اورلاندو میشدم، یا سیسیل، یا پاریس یا هر جایی که اینقدر حرص نخورم ..
شاید هم مثل سوپرمن و بت من و اسپایدر من و .. یواشکی به مجازات آدم بدهای داستان میپرداختم ..
نمیدونم .. ولی باز هم این ذهن منحرف برمیگرده به همون کارهای دوست داشتنی ای که تو فیلم مرد نامرئی دیدیم و بسیار محضوظ شدیم .. این فکر کوتاه ما دستش به جایی بلندتر اینجا نمیرسه. سیمرغ تصورات و خیالاتمون هم مدتهاست شترمرغ شده و فقط روی زمین راه میره، زمینی که پره از خط قرمز و سیم خاردار و حصار و فنس و دیوار و باتلاق و پرتگاه ...
خوب حالا من هم میخوام دو نفر رو به بازی دعوت کنم، بارباپاپا و آی آدمها .. اگه حس و حالش رو داشتن !

