تبليغاتX
پــوشــک - سمفونی
 

اگه بخوام زندگی خودم رو در این چند ماه اخیر مرور کنم، واژه عدم امنیت میشه واژه کلیدی تمام اونچه که من در حال تجربه هستم.(عدم امنیت روانی، شغلی، مالی، اجتماعی، عاطفی، خانوادگی، فکری، جنسی، کوفتی و زهر ماری ...).

سرگشتگی، سرگردانی، بلاتکلیفی، استرس و باز هم کوفت و زهر مار، از جمله واژه های مهم دیگه ای هستن که میشه در این مجال به اونها پرداخت.

تصمیم گرفته بودم که فاصله تلخ بین تولد و مرگ رو با عشق پُر کنم، با عاشقی کردن و عاشق پیشه بودن. البته نه از اون عشقهای عرفانی و توهمات بعید .. بلکه از همین عشقهای زمینی و توهمات ملموس. یادم نمیاد تا حالا چند بار عاشق شدم، اما باید اعتراف کنم اینکه میگن عشق اول، عشق آخره .. یه جفنگ محضه و کیفیت و خلوص عشق هر بار بهتر و زیباتر میشه. و همچنین اینکه میگن عشق زیاد دوام نداره .. نه لزوماً اینجور نیست .. البته برای من در بهترین حالت سه چهار سال بیشتر دوام نیاورد، اما میدونم میشه همیشه مثل روزهای اول عاشق موند.

چیزی که هنوز نتونستم راه حلی برای اون پیدا کنم، چگونه طی کردن فاصله تلخ بین دو عشقه .. با کار، مطالعه، بازی کامپیوتری، مستی و بیخبری، ورزش، وبلاگ نویسی، سیگار، فیلم، کوفت و زهر مار .. متاسفانه هیچ کدوم جواب نمیده و هر روز از این فاصله صد سال کش میاد. زندگی سخت و خشن میشه و خستگی ها توی روان آدم رسوب میکنن.

آهنگ زندگی میشه صدای کشیدن ناخن روی تخته سیاه چوبی، صدای کشیدن صندلی فلزی روی کف موزاییک سالن امتحان کنکور، صدای تسمه پروانه فرسوده کولر آبی توی یه ظهر گرم، صدای اگزور شکسته پیکان جوانان گوجه ای، صدای ترانه نانسی عجرم که بجای زنگ موبایل از گوشی همکار بیشعورت وسط جلسه بلند میشه، صدای طبل عزاداری نیمه شبهای دهه محرم، صدای زنگ ساعت پنج صبح، صدای تلفنی که هیچ وقت زنگ نمیخوره ...

 

+ نوشته شده توسط پرهام در جمعه نوزدهم مهر 1387 و ساعت 23:19 |