. . . ......
...... . . .
وقتی فقط چهارده سالش بود زن بابای لعنتی شوهرش داد، یه بیابون گرد که شونزده سال از خودش بزرگتر بود و همیشه بدنش بوی عرق میداد و دهنش بوی تفت سیگار. حتی تا لحضه ای که توی حجله بخت از شدت درد بیهوش شد، مطمئن بود که خدا گریه ها و التماسهاشو شنیده و یه جوری نجاتش میده .. اون شب خدا رو گُم کرد و تنها شد ..
بیست و سه سالش بود که عاشقش شدم. بیست و سه سالم بود که عاشقم شد.
اولین دوست-دختر .. اولین دوست-پسر .. و طعم شیرین خون که شبها تا صبح از لبهای تیکه تیکه همدیگه می مکیدیم و سیر نمی شدیم .. بچگی کردیم، خیلی بچگی کردیم تا بزرگ بشیم.
ماه مثل اغلب اوقات، زیر ابر پنهون موند تا دلهامون بشکنه .. شکست، رفت .. و طعم تلخ خون که شبها تا صبح از دل تیکه تیکه خوردم و از زندگی سیر شدم .. بچگی کردم، خیلی بچگی کردم ولی بزرگ نشدم.
دو سه ساله که ماهی دو سه شب زنگ میزنه، میگه خداشو باز پیدا کرده، .. پس چرا به من زنگ میزنه؟ من .. منی که سالهاست از طعم خون بیزارم ..
پی نوشت : ترانه Disturbia رو با صدای ریحانا شنیدین ؟ تم گیرایی داره ...

