زیاد دیدیم و شنیدیم از آدمهایی که دنیا رو با ابداعات، اختراعات، افکار و یا کارهای خودشون متحول کردن و خشتهای برج بلند تمدن بشر رو روی هم چیدن. ما مدیون اونها هستیم، دانشمندان، مخترعین، متفکرین، هنرمندان، فلاسفه، و مدیران بزرگ .. کسایی که زندگی امروز ما رو ساده تر و مرفه تر و لذتبخش تر کردن و رو صورت خدا ذغال مالیدن .. انسانهای بزرگ ..
اما .. اما اگه خوب به زندگی اینگونه افراد نگاه کنیم، بیشترشون از یک زندگی متعادل بی بهره بودن. هرگز نتونستن و نخواستن خانواده و دوستها و سرگرمیهای ساده و روزمره زندگی رو بشناسن و تمام لذت زندگی رو از کار کردن و پیروز شدن طلب کردن .. زندگی های پرآشوب و شخصیتهایی که به زور چوب و فلک معلم و سفسطه ملا و منطق استاد، الگوی ما شدن ...
کار زیاد، از آدم یه موجود یک بُعدی میسازه. آدم تنها توی یک زمینه و یک بُعد از زندگی رشد میکنه و آروم آروم نیازها و احساسات دیگه ش کم رنگ و محو میشه. کار زیاد، فکر زیاد و وقت زیاد میخواد، اونقدر که مثل یک توده سرطانی توی تمام لحضه های شب و روز آدم ریشه میندازه و آدم رو توی خودش حل میکنه .. کار زیاد، از تو یه مرد میسازه! یه مرد که همسرش به مردونگیش میخنده! یه مرد که باید الگوی ما بچه ها بشه! یه مدیر موفق .. یه کسی که زندگیشو فنا کرد تا من تنبل و تن پرور از زندگیم خیلی لذت ببرم!
اما .. اما من الگو دوست ندارم، دنیای تن آسونی خودمو میخوام .. من میخوام توی زیرزمین خودم لُخت و عور و تنها روی کاناپه ولو بشم، پاییز طلایی فریبرز لاچینی گوش کنم، سیگار بکشم، به یه دوست دختر اعصاب خردکن زنگ بزنم، واسه یه عشق تازه دندون تیز کنم، شکم گُنده کنم و برم تو فکر ورزش و پیاده روی و بادی بیلدینگ. میفهمی وحیــــــــــــــــــــــــد؟ میفهمی؟
وقتی مُردم، اگه نتونستین جسدم رو بسوزونین و خاکسترشو بریزین تو توالت، لااقل بجای سنگ قبر، چمن بکارین و بُز بچرونین ...
پی نوشت ۱: بی انصاف آخه روزی شونزده ساعت کار یه کم زیاده .. تازه وقتی مرخصی آدمو یه هفته دیگه عقب میندازی ..
پی نوشت ۲: تا دو ماه قبل این وبلاگ حاصل تراوشات یک مغز به اندازه یه گردو بود .. این روزها این نوشته ها حاصل تراوشات یه مغز به اندازه یه فندقه .. در آینده تراوشات یه مغز اندازه عدس و حتی ریزتر رو خواهید خواند .. تا شقایق هست تراوش باید کرد ...

