تبليغاتX
پــوشــک - سلوک

 

چند سال قبل خیلی شیفته کتابهای اوشو بودم. کتابهایی که بیشترشون دیگه به مرحمت وزارت ارشاد به شدت اسلامی، دیگه تجدید چاپ نشدند. طبق روال عادی زندگی که همیشه دلزدگی پایان شیفتگیهاست، با خوندن دو جلد زندگی نامه اوشو از زبان خودش و بر خوردن به چند تناقض گویی و خاطراتی که بیشتر شبیه لاف زدنهای بچه های آبادان بود، از دنیای زیبای اوشو جدا شدم و برگشتم به دنیای واقعی .. اما همیشه یکی از داستانهای اون رو در خاطرم دارم .. داستانی که پس زمینه زندگی منو که همیشه یا سفید بود و یا سیاه، حالا بد جوری خاکستری کرده ...

اون داستان به روایت خودم اینه :

یه شب یه پادشاهی که سالها بر یک مملکت ثروتمند حکمرانی میکرده، خوابی میبینه و وزرای خودشو جمع میکنه و میگه :"دیگه از این همه تلاطمهای روحی و آشفتگی های روزمره و هیجانهای خوب و بد خسته شدم، خواب دیدم انگشتری دارم که روی نگینش جمله ای نوشته شده که هر زمان در اوج شعف و شادی اون رو میخونم از شدت هیجانم کم میشه و هر زمان در اوج اندوه اون رو میخونم از شدت ناراحتیم کم میشه. اون انگشتر رو هر جایی که هست برام گیر بیارید .."

وزیرهای پادشاه بعد از چند صفحه ماجرا و جستجو ، عارفی رو پیدا میکنن که میگه من این انگشتر رو دارم و اون رو به پادشاه میدم، به شرط اینکه زمانی اون رو از توی این کیسه بیرون بیاره و توی انگشتش کنه و نوشته روی اون رو بخونه که از شدت اندوه به انتهای ناامیدی برسه.  ... پادشاه اون کیسه رو با یک بند به گردن خودش میندازه و همیشه اون رو همراه داشته ... تا اینکه ناگهان کشور همسایه به اونها حمله میکنه و قبل از اینکه سپاه پادشاه بتونن دفاع کنن به شهر میرسه و کاخ پادشاه رو فتح میکنه و سربازان دشمن پادشاه رو که مجبور به فرار شده تعقیب میکنن تا بکشنش .. پادشاه که یاران خودش رو ازدست داده بوده و دیگه توان فرار نداشته در خرابه ای پنهان میشه و به انتظار سربازهای دشمن که خونه به خونه رو دنبالش میگشتن، در اوج نامیدی کنج دیوار خرابه مینشینه و خودش رو در حالی میبینه که تا دیروز پادشاه قدرتمند اقلیمی بوده و امروز ناتوان در انتظار مرگ .. یادش به اون کیسه می افته .. بازش میکنه و انگشتر رو به دست میکنه .. روی نگین انگشتر نوشته بوده   این نیز بگذرد    .. پادشاه بلند میشه و راه می افته .. به زحمت سرداران لشکر مغلوب خودش رو پیدا میکنه و با تلاش سپاه از هم گسیخته رو سر و سامون میده و با یک حمله نه تنها سرزمین خودش رو پس میگیره، بلکه غنایم بسیاری هم از دشمن نصیبش میشه. این پیروزی رو جشن میگیره و در اوج هلهله ها و شادی های جشن ناگهان دوباره چشمش به نوشته روی نگین انگشتر می افته  .. این نیز بگذرد ...

 

خُب .. حالا یه تیکه موسیقی بی کلام (نمیدونم مال کی و از چه آلبومیه، هر کی میدونه لطفاً بگه) رو که حدود سه دقیقه زمانش هست و باید اون رو توی یه لوپ، پشت سر هم چهارصد بار گوش بدید تا مثل قرآن کریم به عمق اون پی ببرید (و هر چی بیشتر گوش بدید بیشتر به عمقش پی میبرید)، از این لینک رپیدشیر لامصب به حجم یک مگ، دانلود کنین و در حالی که حداقل برای بار صدم اون رو گوش میکنین یه بار دیگه این پُست رو از اول بخونید ...

 

باغچه های حیاط خونه پر شدن از گلهای شاه پسند و شب بو و رُز. برگهای تازه و سبز عشقه هم تمان دیوارهای حیاط رو پوشونده. مادر وسط باغچه نشسته و داره با حوصله گلهای کوچیک و بنفش ختمی رو میچینه و میریزه توی سبد، (سرهنگ وقتی سرما میخوره دلش جوشونده گل ختمی میخواد ..) .. روی دوشکچه صندلی توی صبحونه خوری لم میدم و موهای سفید مادر رو که سالهاست شیمی درمانی و پرتو درمانی نمیگذاره رنگشون کنه، از لابلای گلها تماشا میکنم، بزودی واسه بار نهم یه عمل جراحی دیگه پیش رو داره .. یه تومور سرطانی دیگه .. . سرهنگ هم هنوز بعد از پونزده سال که از بازنشستگیش میگذره و هنوز مجبوره واسه گذران زندگی خارج از شهر کار کنه و تنها چند روز در ماه خونه است ، جاش خیلی خالیه که با یه هندونه خنک پنج شش تاییمون رو دور هم جمع کنه .. دلم هوس یه نخ سیگار کرده .. برمیگردم تو زیرزمین .. به این فکر میکنم که چقدر نزدیکه واسه کار خودم رو به عسلویه تبعید کنم .. واسه یه مشت پول که بشه پس انداز کرد .. که شاید باهاش بشه بعد از چند سال یه آپارتمانی تو حومه پیش خرید کرد .. که شاید باهاش بشه این خونه و مادر و سرهنگ رو گذاشت و رفت از این مملکت .. که شاید بشه باهاش درد و رنج بی انتها خرید .. که شاید بشه همیشه، تا ابد غصه خورد از درد و رنج و غربت این همه انسان نادان .. که از ماست که بر ماست ... که این نیز بگذرد ...

 

+ نوشته شده توسط پرهام در شنبه یازدهم خرداد 1387 و ساعت 23:27 |