
من دیگر تاریخ نمی خوانم . دیگر علاقمند به مطالعهء وقایع تاریخی و تحلیل آنها نیستم . من سعی می کنم آنچه از دانسته هایم را که حاصل از خواندن کتابهای تاریخی و وقایع نگاری های گذشتگان است ، فراموش و از ذهنم پاک کنم . حیف از آن همه وقت که صرف خواندن هزاران صفحه تاریخ تمدن ویل دورانت کردم و صد افسوس بیشتر از آن همه وقت که به مطالعه تاریخ ایران زمین گذشت . دیگر از خواندن تاریخ اسلام نمی گویم ...
آنچه که بودیم حتی اگر در همان زمان افتخار آمیز بود ، اکنون دیگر نیست.
آنچه که بودند حتی اگر پُر بود از حماقتهای شرم آور ، اکنون دیگر نیست.
دوست دارم گذشته را به حال گذشتگان واگزارم و به حال اکنون زار زار گریه کنم .
زادهء ایران زمین این سرزمین کهن بودن برایم هیچ افتخاری نیست . دیگر شیفتهء شاهنامه نیستم . اینکه کورش کبیر که بود و چه گفت ، برایم مهم نیست . تصور صدها جوی خون که از در آغوش کشیدن اسلام در این خاک جاری شد ، گدازه در رگهایم جاری نمی کند . بمن چه که مغولان آمدند و کشتند و سوختند و بردند . اینکه شاه اسماعیل صفوی تُخم چه نهالی کاشت که میوه اش اکنون مزاجم را بهم ریخته ، اهمیتی ندارد . تعادل دو کفهء ترازویی که در یکی تمام ملک ایران بود و در دیگری حرمسراهای قاجاریه ، برایم حیرت آور نیست . چشمان نافذ رضا شاه کبیر و ماجرای پُل وِرِسک ... هیچ کدام ... هیچ کدام ...
دلم می خواهد از غصهء آنچه اکنون هستیم بمیرم و جسدم را در چاه مستراح خانه دفن کنند (هر جای دیگر دفن کنند ، مگر چه فرقی می کنند؟)
پیام عزیز ، وطن پرست روشن فکر را پیش رویم تجسم می کنم . نگاه پُر از خشم ، نگاه عاقل اندر سفیه به چشمان سُرخ من .می خواهد هزاران هزار جمله را در یک لحضه توی صورتم بکوبد ، همه را با هم . زبانش می گیرد . باز هم خیره نگاهم می کند .
ملتی که تاریخ نداند ، ناچار از تکرار آن است . هِگِل.
من حتی به تاریخ اعتماد ندارم . وقتی در عصر ارتباطات و فن آوری های پیشرفته که می توان کوچکترین حرفها و اتفاقات را دقیقاً همانگونه که بوده ثبت کرد ، شاهد این همه دروغ و تحریف و وارانه جلوه دادن واقعتها هستیم ، آنوقت من چگونه به صحت و سُقم آن اتفاق بزرگ که در سال بوق هجری قمری اتفاق افتاد (و دانشمندان گفته اند که راستی راستی عجب اتفاق بزرگی بود) ، اطمینان داشته باشم؟
وقتی هفتاد ملیون آدم و صدها تاریخ نگار ، واقعیتی که تنها سی سال پیش اتفاق افتاده را با اطمینان کامل ، هر یک به گونه ای کاملاً متفاوت از یکدیگر روایت می کنند ، باید تاریخ طبری را انداخت جلوی سگ.
همهء ما همه چیز را بهتر از همه کس می دانیم .
ما همه می دانیم که حافظ شیرازی شیعه بود یا سنی بود یا به مرگ طبیعی مُرد یا تکفیر و اعدام شد یا نشد یا بی خدا شد یا زرتشتی شد یا منظورش از ساقی سیمین ساق چه بود یا نبود ... خودش این را به ما گفت و ما هم مطمئن هستیم که دُرُست گفت .
نمی دانم چه اصراری است که به تاریخ لقب علم بدهند .
ملت بی فرهنگ ، می خواهد تاریخ بداند یا نداند ، در هر حال مایهء ننگ بشریت است.
چه میراثی برایمان مانده از آن همه تاریخ افتخار آمیز ؟ ...
میرزاده عشقی ، یاغی بود ، روشنفکر بود ، از سرطان پروستات نمُرد ، جوانمرگ شد ، ... به من چه ؟
تنها از او یاد می کنم به خاطر شعری که برای ایران زمینِ آن روزها سرود و ما این روزها می خوانیم:
بعد از این بر وطن و بوم و برش باید رید به چنین مجلس و بر کرّ و فـَرَش باید رید
به حقیقت در عدل ار در این بام و در است به چنین عدل و به دیوار و دَرَش باید رید
آنکه بگرفته از او تا کمر ایران را گــُه به مکافات ، الی تا کمرش باید رید
پدر ملت ایران اگر این بی پدر است بر چنین ملت و روح پدرش باید رید
به مدرس نتوان کرد جسارت اما آنقدر هست که بر ریش خرش باید رید
این حرارت که به خود احمد آذر دارد تا که خاموش شود ، بر شررش باید رید
شفق ِسرخ نوشت : آصف کرمانی مُرد غفرالله ! کنون بر اثرش باید رید
آن دهستانی ِبی مدرکِ تحمیلی ِلــُر از نوک پاش الی مغز ِسرش باید رید
گر ندارد ضرر و نفع ؛ مشیرالدوله بهر این مُلک ، به نفع و ضررش باید رید
ار رَوَد مؤتمنالملک به مجلس ، گاهی احتراما ًبه سر ِرهگذرش باید رید

