تبليغاتX
کـــلاف مثل کــــاف

همه میدونن که جونم به نفست بنده ..

خسته نشو ..

فوت کن ..

 

+ نوشته شده توسط پرهام در شنبه سی ام آبان 1388 و ساعت 13:36 |

تنها مزیت کار کردن توی عسلویه، نه حقوق خوب، بلکه دور بودن از اجتماع خشمگین و زندگی کردن در حیاط وحش و همنشین بودن با دام و طیوره. مخصوصاً وقتی محل استراحت یک کمپ مسکونی لب دریا به شکل اردوگاه اُسراء یا قرنطینه جزامی‌ها در کنار بندر باستانی سیراف یا همون بندر درپیت طاهری باشه و اتاق مسکونی آدم، یک قوطی به ابعاد ۳*۲*۲ با دیوارهای مقوایی پیش ساخته که با تُف به هم چسبونده شدن. لامصب اینقدر این دیوار نازکه که اگه شب خواب بی‌نامـوسی ببینی، فردا صبح همه اهل محل بهت تبریک و تهنیت میگن. نفخ روده داشته باشی، صبح سر صبحونه همه قرص دایمتیکون تعارف میکنن. پای تلفن به یارو بگی "دوستت دارم لب شُتری"، تا سه روز در مورد آنجلیـنو جـولی باهات حرف میزنن. با لپتاپ فیلم ببینی طرف ننه‌شو ببوسه، هفده نفر با هم صدا میزنن "یاالله". .. خلاصه حریم شخصی داریم معرکه ..

اینجا هم مثل همه جای دنیا بارون که میاد ما خیلی احساساتی میشیم. مثلاً همین دیروز عصر که دیدیم بالای کوه ابریه و داره رعد وبرق میزنه، در حالی که از خوشحالی اشک تو چشمامون جمع شده بود، وسایل اتاق‌هامون رو جمع کردیم و بجاش هر کدوم بیش از پنجاه کیلو روزنامه باطله که در طول سال برای همین مواقع ذخیره کرده بودیم رو کف اتاق پهن کردیم و ساعت هفت شب دسته جمعی شب بخیری کردیم رفتیم خودمون رو به زور خوابوندیم. ساعت دو شب روزنامه‌ها کف اتاق شناور بودن و فریادهای ما در صدای رعد و برق که هر یک‌و‌هشت دهم ثانیه تکرار میشد، گُم بود. برق قطع شده بود و ما از ترس خُرد شدن شیشه پنجره‌ها زیر رگبار تگرگ که نمیدونم چرا بجای عمودی، افقی می‌بارید، بصورت گروهی به توالت پناه برده بودیم و زیر نور رمانتیک چراغ اضطراری، عاشقانه‌هایی داشتیم تا صبح. بچه‌هایی که به خداوند متعال ایمان قوی داشتن، با خواهر و مادر ایشون راز و نیاز می‌کردن و من هم به یاد تمام کسایی بودم که دوستشون دارم ولی اونا نمی‌دونن که من چقدر دوستشون دارم.

امروز صبح هوا عالیه. مطابق روال ساعت ۶:۳۰ صبح سر کارمون بودیم. در حالی که رقص دودسیگار رو توی این هوای تمیز و بهاری تماشا می‌کنم، چهره زیباتون از خاطرم محو نمیشه. در واقع هر کاری می‌کنم که محو بشه، نمیشه ..

دیگه ظهر شده، نمی‌خوای از جلوی مانیتور پا شی بزاری من این گزارشهای لعنتی رو رد کنم بره؟

بارون که نشد بهونه، نقش چشمهات هم که تقصیر خودت نبود، تو نبودی هم امروز به هر دلیلی دست و دلم به کار نمی‌رفت ..

نکنه یه وقت احساس گناه کنی‌ها!

باور کن ..

پ.ن. : دو سه شبه که چشمهام به دره ..

+ نوشته شده توسط پرهام در پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388 و ساعت 12:1 |

 

دو روز گذشت و تیم متخصص نام گذاری وبلاگ، شامل خودم، پرهام، دایی لیلا، کامیاب، و استاد وحیـــــــد، هنوز به جمع‌بندی قابل قبولی نرسیدن. طوفان افکار به قدری شدید بود که دیگه یه نخ مو روی سرمون بند نیست ..

حالا این پُست بی‌محتوا رو میزارم اینجا که فقط گوشه‌ای از لیست پیشنهادی آقایون عزیز رو ببینین و بدونین با چه آدمایی طرف هستم من ..

لازم به ذکره اسامی‌ای که به مقام ولایت و سیاست و یا اعضای شریف مربوط میشدن، حذف شد.

یادداشتهای منی که من نبودم،  تیرکمون چوغی،  اسم قحطی،  اگه..داری بیا تو،  بده من لبو،  اره‌برقی دستی،  تا یادم نرفته،  ایگور موریس،  عضو قرمز، یادداشتهای درگوشی،  گوسفند سفید پُررنگ،  شوهر دختر ترشیده،  یک پزشک مهندس،  اندیشه‌های پاریـس هیـلتون،  جایی پُشت فکر،  زباله‌سوز، کله‌پزی پرهام،  لحاف مُلا،  مخزن الاشرار، کُریتانوس،  عصب سوم سمت چپ،  رابینسون کروموزوم،  فیس بوک،  ژانوس،  ایمان در آیینه،  حاج اسمال تیز،  نیمه پنهان مغز،  نامه‌های بدون آدرس،  پن ارنده،  گسته و جریخته،  آواژه دو،  دیوان قمر،  از پُشت،  از جلو،  از بالا،  کنتور دروغ‌ها،  خنده و فراموشی،  یک وجب دلیل،  سنجاقک سیخ،  متفکر زاغه نشین،  اسنو موشن،  رضا زارع،  بگیر نگیر،  واژه گُلواژه،  پیشبینی وضعیت هوای نفس،  صورت وضعیت خلقت کره زمین،  متولد ماه مهر،  تقویم دو فصل،  افکار لاغر کننده،  آبـجو در بیلان،  گوگل

 

چیکار کنم؟

پ.ن. : این تیکه کامنت میثم آواژه عزیز دل رو داشته باشید:" وقتی یه مرد می‌نویسه اسم خیلی موثره چون اگه یه خانوم بنویسه همین خانوم بودنش خودش سرقفلی وبلاگشه. می‌خوای تو هم به جای تغییر اسم وبلاگت تغییر جنسیت بده." .. این هم یه حرف حساب.

+ نوشته شده توسط پرهام در چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388 و ساعت 12:57 |

 

یکم – متاسفانه به هیچ عنوان از این وبلاگ راضی نیستم. دو سال پیش شاید هدف من از ایجاد این وبلاگ، نقد باورها و عقاید و دانسته‌هایی بود که بدون پایه و اساس منطقی در ذهن بیشتر مردم مقبول و پذیرفته بود. می‌خواستم که شاید شعله‌ای کوچک روشن کنم به سهم خودم. اما با گذشت زمان دست از این رسالت برداشتم و این تلاش رو بیهوده دیدم. این روزها نوشته‌هایم بیشتر نوعی طنز است. اما آن هم قرار نبود و نیست که هجو و هزل باشد. نمی‌خواستم تنها با بیان حرفهایی بی هدف، کسی را بخندانم. در پس هر نوشته دغدغه‌های زیادی داشه و دارم که آیا شنیده بشود و یا به چشم نیاید.

دوم– انتخاب اسم "عصیان اندیشه" برای وبلاگ زمانی صورت گرفت که گمان می‌بردم بتوانم موجی از شورش و طغیان بر علیه خرافات و باورهای دروغ و غلط ایجاد کنم، که بعدها دیدم ریزتر از این حرفها هستم. تغییر نام وبلاگ به "پوشک" حاصل دیوانگی بود و اینکه می‌خواستم بزنم به سیم آخر و جفنگ کنم بود و نبودها را، که اکنون از پس آن نیز بر نمی‌آیم. و حالا حتی با نام وبلاگ هم مشکل دارم و اصلاً نمی‌دانم که با در نظر گرفتن سیر تغییرات و گوناگونی مباحث و دمدمی مزاج بودن نویسنده، چه نامی مناسب آن است.

 مثلاً خانوم ایکس تنها باانتخاب یک اسم که کنجکاوی جماعت ذکور را به شدت قلقلک می‌دهد، وبلاگی می‌سازد محبوب‌ترین .. من هرگز نه با نوشته‌هایش و نه با نوع مخاطبانش احساس نزدیکی نکرده‌ام.

سوم – وبلاگ قاووت را در وردپرس با هزار و یک امید و آرزو و دقت ایجاد کردم، هم در انتخاب اسم و هم در انتخاب محتوی. بعد از مدتی نیز پی‌بردم، حرفهایم را نمی‌توانم در قالب داستانهای کوتاه بنویسم که اصلاً اینکاره نیستم. و دایی لیلای عزیز زحمت ادامه دادن آن را به عهده گرفت. از طرفی با محیط شلوغ و رابط کاربری درهم و برهم وردپرس هم مشکل داشتم، و مثلاً اینکه امکان درج پیام خصوصی در وردپرس وجود نداشت و همین منجر به عدم ابراز خیلی "دوستت دارم تو چقدر خوبی بوس ..." ها می‌شد.

چهارم – وبلاگ گزاره نما را در بلاگفا برای تجربه مینیمال نویسی ایجاد کردم و به مدت دو سه ماه هر روز تازه‌ای به آن افزودم. اما راستش طنز مینیمال نوشتن، خواننده‌ای را می‌خواهد که هم جان طنز را بگیرد و هم بسط آنرا توان داشته باشد. گزاره نما وبلاگ خوبی بود که با اندیشه و فکر آنرا ایجاد کردم. همه چیزش به همه چیزش می‌آمد و تنها من قدرت جمع و جور شدن در مینیمال را نداشتم. به همین دلیل باز به "عصیان اندیشه" برگشتم .. به اینجا ..

پنجم – شعر نوشتن شاعر می‌خواهد. هر بار که سعی در سرودن شعر کردم حاصل شر و ور بود. شعر فهمیدن نیز ذهن خاصی می‌خواهد که من ندارم. با وبلاگهایی با مضمون شعر و نثر مسجع و استعاره‌ها و بدیعات و کنایه‌های بسیار ظریف و دور از ذهن، مشکل دارم. درک نمی‌کنم. اگر رودربایستی باشد و بخواهم چیزی بگویم ، می نویسم که مثلاً خیلی قشنگ است. همین ماجرا در مورد درک طنز نیز مصداق دارد. من به نوعی، جوری به طنز نویسی افتاده‌ام. قرار نیست بخندید و بروید تا برنامه بعد! دلقک بازی نمی‌کنم. همه را جدی می‌نویسم. اما شما می‌آیید که لبخندی بزنید، چه گناهی کرده‌اید که مشتری ما شده‌اید؟ .. لطفاً لبخند بزنید، فکر هم بکنید. هر چند کلیشه‌ای و تکراری باشد.

ششم – به کامنتهای همه خوانندگان جواب می‌دهم. بسته به اینکه چه مود و حالی داشته باشم. خیلی‌ها مطلب را می‌خوانند و کامنت می‌دهند تا برویم مطالبشان را بخوانیم و کامنت بدهیم و خودمان هم گاهی همین کار را می‌کنیم. مبادله پایاپای می‌کنیم نوشته ‌ها و نظراتمان را. انگار لب بازار در پی مشتری می‌گردیم .. حال یکی بیشتر جربزه دارد، هوار هوار می‌زند و همه به دور بساطش شلوغ می‌شوند، یکی هم ساعتها صبر می‌کند تا رهگذری نظرش جلب شود.

هفتم – وبلاگ را از درد ضعف روابط و امید به یافتن دوسـت دخـتر و این حرفها نساختم. ظرف این دو سال دو سه بار دختر‌های محترمی فکر کردند اندیشه‌های من با آنها سازگار است و یا من به آنها راغب بودم. روابطی کوتاه و در حد صحبتهای تلفنی ایجاد شد که هر بار خیلی زود فهمیدیم، آن کسی که وبلاگ می‌نویسد، تمام آن کسی نیست که وجود دارد. تنها یک جای خوبش است. و هر بار به هیچ سرانجامی نرسید که از ابتدا نمیبایست هم میرسید.

هشتم – هر چند میدانم سرور بلاگفا به باد صبا وصل است و هیچ بعید نیست پس فردا در چشمه مولیان غرق شود، این رابط کاربری راحت و بی دردسرش بیشتر به مذاق ما خوش می‌آید.

اکنون بین دو تصمیم مانده‌ام، اول اینکه همینجا بمانم و تا وقتی دل و حوصله‌ای باشد بنویسم و یک اسم بدرد بخور که به قیافه‌امان هم بیاید رویش بگذارم.. دوم اینکه اینجا را باز تخته کنم و توی همین بلاگفای لاغر یک وبلاگ جدید با رنگ و بوی تازه بسازم و بگویم روزی بچه بودیم ..

خلاصه دوستان عزیز شما هم اگر نظری دارید بگویید .. خسته شده‌ایم از این ناهماهنگی‌ها.. هارمونی میخوام ..

باور کن ..

+ نوشته شده توسط پرهام در دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388 و ساعت 16:35 |

دوستان، عزیزان، همرزمان، تمـــوم شد. ما رو ول کرد، جـّــو رو میگم. همه چیز به خیر گذشت. خسارت وارده در حدود دو سانتیمتر بود، که داره به سرعت بهبود پیدا میکنه و یه خسارت دیگه پیش‌بینی میشه موقع خوندن قبض تلفن که تا باشه از این خسارتا باشه!!

بنده در همینجا اعلام می‌کنم به شکرانه رفع این بلا، به مدت دوازده ساعت به شخص شخیص خداوند ایمان میارم و طی این مدت غسل و نماز و روزه و کلیه فرایض و مستحبات رو بجا خواهم آورد. اصلاً باورم نمیشه اینقدر زود خوب بشم! معجزه بوده به جون وحـــید و دایی لیلا و کامیاب.

اصلاً میخوام بدم عظو شریفم رو با تبر قطع کنن، بعد تاکسیدرمی یا همون آکنده‌سازیش کنن، نصب کنن بالای سردر بلاگفا که درس عبرتی باشه اول واسه خودم و سپس کلیه آقایون ساده لوح و احمقی که با تـخم‌هاشون فکر می‌کنن و کنجکاویشون حد و نهایت نداره.

اوفـــــــی .. راحت شدم.

پا شم برم پاهای بابام رو ماچ کنم که با تیپا ما رو فرستاد رشته ریاضی‌فیزیک. عمراً اگه انسانی خونده بودم، میتونستم از شر این عشق خانمان‌برانداز جون سالم به در ببرم! گفتم این باباها یه چیزایی حالیشونه ما نمی‌دونیم!

نتیجه دیگه‌ای که از این ماجرا گرفتم این بود که، بیش از یک پنجم دخترهای این مملکت زیبا هستن که همین هم بالغ بر چند میلیون میشه. هر روز صبح، آفتاب از هزاران هزار تخت‌خواب طلوع می‌کنه و هر شب، ماه تو هزاران هزار تخت‌خواب لالا. من حداکثر بتونم اوقات شرعیم رو با دو سه تاشون تنظیم کنم، و نه بیشتر ..

 

راستی من الآن باید دنبال چی بگردم؟ قطب؟ مقله؟ قلیون؟ قابلمه؟ قـمبـل؟ ..  .. آها قبله

باور کن ..

+ نوشته شده توسط پرهام در شنبه بیست و سوم آبان 1388 و ساعت 15:47 |

 

شروع عشق تنها یه هوسه. وصله آسمون بهش نمی‌چسبه.

عشق یا با یه نگاه پر از نیاز شروع میشه یا با یه صمیمیت کاذب. در هر دو صورت عقل و شناخت پُشتش نیست.

مادامی که نتونستی دل معشوقت رو به دست بیاری، تنها توی خیالت عاشقی که این به درد عمه‌ات میخوره.

وقتی ندونی که درصورت بدست آوردن دل معشوقت، چی ازش می‌خوای و چی براش می‌خوای، دو سال فکر کن.

اگه عرضهء بدست آوردن دل معشوقت رو نداشته باشی، حقته که تو حسرتش بمونی.

اگه فکر می‌کنی همچنان با داشتن غرور میتونی عاشق هم باشی، اشتباه میکنی.

اگه احساست نسبت به یک نفر یک کنجکاوی بیمار گونه برای شناختش هست، اسمش رو عشق نزار.

اگه عاشق دست نیافتنی‌ها میشی، با دست یافتن بهشون عشق هم تموم میشه.

اگه فکر میکنی خوب و خواستنی و گوگولی بودن، برای نگه داشتن دل معشوقت کافیه اشتباه میکنی.

اگه نمیتونی دست از روال گذشته زندگیت برداری، مردم رو با عاشقی علاف نکن.

احساس دوست داشتن که توی دل بمونه و به بیان و عمل نیاد، به درد مفت هم نمی‌خوره.

به بعضی از آدمها نمیشه دروغ گفت. دست بالا دست زیاده. عاشقی صداقت می‌خواد.

عشق فداکاری می‌خواد. فداکاری تعادل می‌خواد. نمی‌تونی متعادل باشی دو روزه گندش در میاد.

اگه عقیده داری دوست داشتن رو فقط باید توی عمل نشون داد، اشتباه میکنی.

اگه با بیان دوستت دارم، اون هم حداقل روزی بیست مرتبه به بیست شکل مختلف، مشکل داری، مالیدی.

اگه آرزو می‌کنی که معشوقت خیلی کاردرست از آب در بیاد، خوابشو ببینی.

اگه بلد نیستی یا نمیتونی آگاهانه از نقطه ضعف‌های معشوقت چشم‌پوشی کنی، پستونکت رو بمک.

اگه نقطه‌ضعف‌های معشوقت شامل، بی‌شعوری و نفهمیه، چشم‌پوشی ازش حماقته.

عشق هرگز افلاطونی نیست و نخواهد بود. فلسفه نباف.

اگه دیدی با اینکه هیچ تلاشی نمی‌کنی، طرف همواره میمیره برات، به سلامت روانش شک کن.

عاشق کسی که عقده توجه داره نشو. اگه نتونی عقده رو تشخیص بدی، اصلاً عاشق نشو.

عاشق کسی که به تلفن و چت کردن و فیس‌بوک و .. معتاده، نشو. عاشق آدم معتاد نشو.

عاشق کسی که اصلاً عاشقی بلد نیست، نشو.

خواهان کسی باش که خواهان تو باشد ..

اگه زندگیت زیر و زبر نشده، بی‌شک عاشق هم نشدی.

اگه بدون حضور معشوقت، تونستی خوش بگذرونی، اسم خودتو عاشق نزار.

اگه هنوز میتونی فکر کنی و حافظه‌ات هم حسابی سر جاشه، عاشق نیستی.

اگه از هر فرصتی برای نزدیکتر بودن با معشوقت استفاده نمی‌کنی، عاشق نیستی، احمقی.

عشق آتیشیه که برای روشن نگه داشتنش باید دونفری تلاش و خرج کرد. یه نفری فطیره.

نگه داشتن معشوق از بدست آوردنش بیشتر عرضه میخواد. فکر اونجاش رو هم میکردی بد نبود.

شعر عاشقونه گفتن هرگز دلیل این نیست که کسی عاشقی بلده و برعکس.

عاشق کسی که حتی به ظاهر دور و برش خیلی شلوغه نشو، جایی بی‌دلیل شلوغ نمیشه.

برای دوست‌داشتنی بودن، نیازی به ریاکار بودن نیست و یه ریاکار هرگز دوست‌داشتنی نیست.

احساس یه بچه که از شدت خواستن عروسک پشت ویترین، بغض کرده، عشق نیست. بهش بدیش دو ساعت بعد میشاشه بهش.

 

دیگه میخوای باور کن میخوای نکن ..

+ نوشته شده توسط پرهام در جمعه بیست و دوم آبان 1388 و ساعت 4:41 |

 

ببین عزیزم، من چجوری بهت بگم که اصلاً دوست ندارم سر جلسات امتحانات الهی تو حاضر بشم. تو نمیدونی من چقدر تو این زمینه بی استعدادم، و ضمناً اونقدر دل‌نازکم که مُهر "مـــردود قطعی" پای کارنامه، من رو از کمر فلج میکنه.

تنها ارث پدری من همین تـخمام هست، که میترسم با خودم ببرمشون وسط خیابون شعار بدم "ای رهبر پینوشه ایران شیلی نمیشه" .. اون وقت چه انتظاری از من داری آخه؟ من که سیزده آبان به دنیا نیومدم ..

عاشقی یعنی دیوونگی، این که اصلاً نه با شرم و حیا جور در میاد نه با حساب و کتاب .. تازه زمانش هم یا بین چهارده تا هیجده سالگیه یا بین چهل تا هفتاد سالگی. تنها تو این سن و سالها آدم به آخر و عاقبت این ماجرا فکر نمیکنه. .. اما تو عزیزم، هنوز تو سن رشدی، یه عالم امید و آرزو داری واسه بچه‌هات و اون شوهر خاک بر سرت که آرزو می‌کنم بره زیر هیجده چرخ تریلی تا من کــونم خُنک شه ..

من این وسط یه هویج عاشق و بی‌گناهم. از یه هویج چه انتظاری بجز نارنجی و آبدار بودن میشه داشت؟ تازه عاشقت هم که هستم.

بیا و دندون دندونم کن با دندون دون دونم کن ..

قلب منو میخواستی .. فهمیدی از روز ازل مال خودت بوده. بیا همه چیزم رو ازم بگیر، فقط این کــون گـشادم رو ازم نگیر، بجاش گیتارم رو بهت میدم که هیچ وقت حال نداشتم یاد بگیرم بنوازم ..

اگه یه دختر میلیاردر عقیم بودی و یا من یه مرد میلیاردر بودم و تو باز هم عقیم بودی، دیگه چه مشکلی با من داشتی؟ من مردی هستم برای تمام فصول. اونقدر عشق به پات میریختم که حالت بهم بخوره از هر چی سه نقطه و دو نقطه و شکلک و پاره خط و بیضی ..

عزیزم، منو منها کن، منو Delete کن، منو Shift+Delete کن، که اصلاً نباشم جلوی خوشگلیات از جیب خالی و کالیبر بالا خجالت بکشم قرمز شم. هویج قرمز مثل گوجه فرنگیه. هر جوری که میخوای بکن، اما منو اینجوری نکن ..

باور کن ..

پ.ن. : حسرت برم از خسرو و فرهاد که در عشق  نه زر به ترازویم و نه زور به بازو

+ نوشته شده توسط پرهام در پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388 و ساعت 15:51 |
 

اکنون بیابید پرتقال فروش را ..

 

باور نمی‌کنید ..

+ نوشته شده توسط پرهام در چهارشنبه بیستم آبان 1388 و ساعت 15:50 |

 

آخه یعنی چی وقتی یه بسته قرص ضد حاملـگی HD گذاشتی تو کیفت و با سه کیلو آرایش و غمزه و اون لباس دلبرانه اومدی دیدن من، دو ساعت تموم مثل مجسمه بلاهت نشستی کنار بخاری و درباره اینکه چقدر شوهرتو دوست داری و هرگز نمی‌خوای بهش خیانت کنی و یه زوج خیلی باشعور و فهمیده هستین و چیزی تو زندگی کم ندارین و توی روابط جنــسی واسه هم می‌میرین و  .. سخنرانی می‌کنی؟

پس در اینصورت اومدی اینجا چه غلطی کنی؟

اومده بودی کـون منو بسوزونی یا مورد تجـاوز واقع بشی؟!

جنس کـون ما که تفلونه، نمی‌دونستی؟ تجـاوز کردن هم زحمت و انرژی میخواد مخصوصاً با اون هیکل ورزشکاری قُلچماقی که تو داری، توی آیین ما هم انرژی و حال‌و‌حوصله، کمیاب و مقدسه، صرف این کارای ضدبشری نمی‌کنیم.

از بس موقع شنیدن حرفای جفنگت، دندون رو جیــگر گذاشتم و سیگار پُشت سیگار دود کردم، تا سه روز از همه سـوراخای تنم بوی توتون میزد بیرون. الهی نسلت از کره زمین پاک شه ضعیفه ..

مادرم اون وقتا همیشه دعا میکرد که "خدایا، فرصت و موقعیت گناه رو از راه پسرم بردار و پسرم رو به مال و مکنت و اعتبار برسون" ..

آدم به نصف خدا اعتقاد پیدا می‌کنه وقتی این وضع رو میبینه!

باور کن ..

+ نوشته شده توسط پرهام در سه شنبه نوزدهم آبان 1388 و ساعت 12:25 |

 

وقتی سابقه خانوادگی بیماری آلزایمر نداشته باشی، زحمت فراموش کردن خیلی چیزا، همه به عهده خودته. اما خوشبختانه روشهای زیادی برای تضعیف حافظه هست که من با کمک اونها تونستم تبدیل به یک ماهی گُلی بشم. اینجور که دایی لیلا میگه حافظه کوتاه مدت ماهی گُلی تنها دو و هشت دهم ثانیه هست. اونقدر که وقتی میرسه به این طرف تُنگ، یادش نمیاد اون طرفش چی بود!

البته من بیشتر روی حافظه بلند مدت کار کردم. الآن که می‌خواستم براتون بگم که موفق به فراموش کردن چه چیزهایی شدم، هر چی فکر کردم یادم نیومد که چه چیزهایی رو فراموش کردم و این نشون میده که با یه پیشرفت واقعی طرف هستم نه کاذب!

دوست‌ها و آشناهای قدیمی مرتب خاطرات گذشته‌ها رو مرور میکنن و خیلی چیزها از خیلی کارهای من تعریف میکنن و من حاج و واج انگار که دارم یه داستان رو برای اولین بار میشنوم! این سناریو توی سه چهار سال اخیر مرتب تکرار میشه و من خیلی خوشحال میشم وقتی حتی یادم نمی‌مونه که اونها چی تعریف کردن! شماره تلفن آدم بدها رو از روی گوشیم پاک می‌کنم، چون واقعاً بدی‌هاشون رو به خاطر نمیارم و این باعث تکرار مجدد ناراحتی‌ها میشه. هیچ وقت مسئولیت پیغام رسوندن به کسی رو به عهده نمی‌گیرم. هیچ وقت توی بحث‌های تخصصی مربوط به دروس دانشگاه شرکت نمی‌کنم. حتی مادرم رو هم "آقای مهندس" یا "مهندس جان" صدا میزنم. ساعتها توی فروشگاه به قفسه‌ها خیره میشم و محصولات جدید کشف می‌کنم چون یادم نمیاد اومدم چی بخرم. اگه جای چیزی توی خونه بعد از چند سال عوض بشه، چند سال طول میکشه تا یاد بگیرم جای جدیدش کجاست. هزار تا کار دارم ولی اصلاً هیچ کدومشون یادم نمیاد و این منو خوشحال می‌کنه چون میتونم چند تا مرحله دیگه از بازی فلشی رو که یادم نیست چرا روی دسکتاپمه، تموم کنم!

با این همه هرگز دوست ندارم از لیست یادآوری و این لوس بازیا استفاده کنم. چه کاریه آخه؟ چیزای خوب و باحال که یادم می‌مونه، مابقیش هم مهم نیست .. فوقش چی میشه مگه؟!!

و اما چیزهایی دیگه‌ای که سعی می‌کنم بهشون فکر نکنم تا فراموشم بشه از این قبیله :

-          ایران اسلامی

-          مردم ایران

-          حکومت ایران

-          فرهنگ ایرانی

-          رسم و رسوم و آداب ایرانی

-          ادبیات ایران

-          تاریخ ایران

-          زبان فارسی

-          خاور میانه

-          .. .. .. و دیگه یادم نمیاد چی

باور میکنی؟ ..

+ نوشته شده توسط پرهام در دوشنبه هجدهم آبان 1388 و ساعت 13:11 |

 

شخصیت برجسته و قابل توجهی داشتن، توی ذات من نبود. تلاشهایم برای بهترین بودن به سوء استفاده دیگران از من منجر شد و تلاش برای بدترین بودن به تنهاتر شدن.

اینکه نتونم بهترین باشم، واقعیت قابل پذیرشی بود. اما اینکه حتی نمی‌تونم اونقدرها بد باشم که دیگه هیچکی و هیچ چیز بجز خودم برام مهم نباشه، خیلی برام سخت اومده.

کنجکاوی‌هایم در مورد شخصیت دیگران خیلی زود به سرخوردگی منجر میشه.  کسی که ابتدا در چشمم باشکوه جلوه میکنه، بعد از کمی شناخت، بی‌رمق از چشمم می‌افته و باید برای خلاص شدن از تمایلش بهش نشون بدم که من هم همچین آدم حسابی‌ای نیستم! و اونوقت که من هم از چشمش می‌افتم و از شرش راحت میشم، زورم می‌گیره که یک نفر دیگه از من بدش اومد!

از آدمها متنفرم و در عین حال دوستشون دارم!

اینجاست که میگن: "فلانی هم آدم گُهیه.."

ولی من دوست داشتم بگن: "فلانی عجب گُهیه.." !!

باور کن ..

+ نوشته شده توسط پرهام در یکشنبه هفدهم آبان 1388 و ساعت 14:56 |

 

هتروسـکشـوال (دیگر جنس‌گرا) یا هومـوسـکشـوال (همـجـنس‌گرا) بودن یعنی اجبار به انتخاب تنها نیمی از آنچه که می‌توان در روابط از آن برخوردار بود.

باور بنمایید ..

+ نوشته شده توسط پرهام در یکشنبه هفدهم آبان 1388 و ساعت 0:40 |

 

مدتها بود که به شما فکر می‌کردم. شما بچه‌های بالقوه خودم. شما که از تابستون سال ۱۳۷۱ پا توی زندگی من گذاشتین و تا حالا هر تلاشی کردین که به تکاملتون ادامه بدین و من نذاشتم. شما که تنها ۲۳ جفت کروموزوم داشتین و در بدر دنبال پیدا کردن ۲۳ تای دیگه ورجه وروجه می‌کردین. اما دست سرنوشت همیشه شما رو به سوراخ فاضلاب حموم و توالت و یا سطل آشغال کشوند و در موفق‌ترین تلاش‌هاتون بجای دستگاه تولید مثل، سر از دستگاه هاضمه در آوردین. متاسفم.

حالا دوست دارم براتون توضیح بدم که نگران نباشین. چیز مهمی رو از دست ندادین. اگه بهتون اجازه میدادم که عقل تو سرتون بیاد، اونوقت هر چقدر هم بی‌شعور میشدین باز هم می‌فهمیدین زندگی چقدر سخت و دردناکه. تا هفت سالگی همیشه مثل خر زخمو تن و بدنتون پر بود از خنج و خیلی و زخم و زیلی بازیگوشی‌های بچگانه. تا بیست و چند سالگی غـنبـلتون روی صندلی و نیمکت‌های کلاس درس فرسوده می‌شد و مغزتون پر میشد از جفنگ. و تازه بعد هم تا آخر عمر دنبال یه لقمه نون و یه سرپناه و فرار از تنهایی‌هاتون میباست جون بکنین و زجر بکشین و سر جلو هر حیوونی خم کنین.

شما هرگز نمی‌تونین خوشبخت باشین. این رو من بهتون تضمین میدم، چون شما ژن‌های بدبختی رو از من به ارث خواهید برد و نارضایتی و سرکشی و انتقاد توی خونتون خواهد بود. تازه فکر نکنین اگه من پول و پله‌ای داشتم که خرجتون کنم و مثلاً توی اروپا شما رو رشد و تربیت بدم، فرق زیادی میکرد. نه، شما اگه توی بهشت هم باشین هر روز دنبال یه مکافات تازه می‌گردین. هشتاد سال زندگی بابابزرگ و سی و یک سال زندگی خودم مثل آیینه حموم پیش روتون باشه. هر چند میدونم که شما هیچ ایده خاصی ندارین، اما خُب، براتون ارزش زیادی قایلم، اون هم ارزش معنوی نه غذایی. تصمیم دارم چند سال دیگه برم وازکتـومی کنم. اینجوری هم جمعیتتون کنترل میشه و هم میتونم همیشه مثل تـُــخم چشم‌هام ازتون مواظبت کنم. البته خودخواهی‌های من اونقدر هست که تنها به خاطر حال کردن خودم تصمیم به بچه‌دار شدن بگیرم، اما شما شانس آوردین که تن شیرازی من حال و حوصله بچه بزرگ کردن رو نداره، چه برسه به تربیت کردنش.

کامیاب امشب به من می‌گفت "چرا آدم فرصت بودن رو از یه موجود بگیره؟" و آکسونهای من در انتقال این پیام به مغزم هفت بار رگ‌به‌رگ شدن. ضمناً با تعریف کردن ماجرای کتاب "دختر پرتقال" نوشته "یوستین گُردر" به من گفت که اگه در عدم به ما فرصت انتخاب بودن یا نبودن رو بدن، حتماً بودن رو انتخاب می‌کنیم، و من احساس  کردم مغزم از شاخه افتاد. اکنون در همینجا به شما اعلام می‌کنم که شما بین بودن و نبودن هیچ انتخاب و اختیاری ندارین کره‌خرهای پدرسـگ ..

زندگی به خودی خود سخته و قرار هم نیست آسون و یا حتی عادلانه باشه. بزرگترین لذتهای زندگی به کوچیکترین دردهای اون نمی‌ارزه و من دوست ندارم که شما حتی به احتمال یک ملیونیوم درصد هم به این نتیجه برسین.

در پایان باید اضافه کنم، در نقش یک پدر، تماشای بازی و شیطنت‌های معصومانه شما روی پوست لطیف یک جنس لطیف، بزرگترین لذت زندگی منه. گفتم که بدونین چقدر دوستتون دارم ..

 باور کن ..

+ نوشته شده توسط پرهام در جمعه پانزدهم آبان 1388 و ساعت 0:37 |
 

انتخاب اسم مناسب برای یک وبلاگ عملی بسیار نیکو و پسندیده‌ است و ما بعد از حدود دو سال به این موضوع پی بردیم !  لذا زین پس بجای واژه نامانوس و بیگانه "عصیان اندیشه" بگویید "پــوشــک" و اگر لینک مرحمت نموده‌اید آنرا بدینگونه اصلاح فرمایید. و من الله توفیق!

جداً باور بنمایید

+ نوشته شده توسط پرهام در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388 و ساعت 15:49 |

 

1.     خوردن

2.     ..

3.     خوابیدن

از هر کاری بجز این سه تا، تا آخر عمر پشیمون هستم و خواهم بود.

وقتی ۹۹.۹۹۹۹۹۹۹ درصد مردم دنیا نمی‌تونن و نمی‌خوان دست از باورهای خرافی و جفنگیات بی‌منطق بردارن و تازه هر روز دست به آفرینش دروغ‌ها و شگفتی‌های احمقانه تازه می‌زنن، و وقتی زندگی کردن در دنیایی بدون دروغ و معجزه و خرافات اینقدر سخته، اون هم وقتی واقعیت‌ها اینقدر تلخ و دردآور هستن، ترویج خردگرایی و اندیشه انتقادی و منطق، تنها وقت تلف کردنه. شک کردن به تمام اون شر و ورها به سعادت منجر نمی‌شه، همونطور که باور داشتن به اونها ..

باور کن ..

+ نوشته شده توسط پرهام در دوشنبه یازدهم آبان 1388 و ساعت 15:59 |
 

حقوق یک ماه تنها کفاف خرید چند دقیقه یا شاید چند ساعت شادی رو میده و فاصله بین دو شادی، پر است از اوقات فراغت.

میخوای باور کن میخوای نکن.

+ نوشته شده توسط پرهام در یکشنبه دهم آبان 1388 و ساعت 10:4 |
 

کاف ت کاف * و آن شب دیگر بنده گناهکار ما رضا ساجدی، به سلامتی ما پیاله پشت پیاله بالا رفت، تا بدان حد که مستی‌اش فزون شد * و در حالی که در محضر مبارک ما، قُلُپ قُلُپ  اشک می‌ریخت اینگونه به گناه خویش معترف شد:* "سه سال پیش کسی رو که به نهایت ازش متنفر بودم، کشتم و جسدش رو هم سر به نیست کردم. اونقدر ماهرانه این کار رو کردم که هرگز کسی جسد رو پیدا نکرد و هرگز هم کسی به من شک نکرد. حالا سه ساله که هر شب خوابش رو میبینم و یک لحظه آرامش ندارم .." *

و ما اینگونه مقدر کردیم که او همواره در رنج و عذاب بماند مادامی که نتواند جلوی دهان گشاد خویش را بگیرد.*

ضمناً فرمودیم نوشیدن شراب برای بندگان بی‌شعور و بی‌جنبه جایز نیست.* و ما بر نادانی شما داناییم.*

و ما همواره "ستار العیوب" بوده‌ایم و خواهیم بود. حتی اگر خودمان هم نخواهیم.*

پس ای بنده .. بر ملا شدن راز، حاصل بی‌خردی تو بود و نه مشیت ما.* لابُد یک جای کارَت ایراد داشته احتمالاً ..*

و خداوند هیچ علاقه‌ای به شنیدن خزعولات و اعترافات شما ندارد.*

باور کنید ..

+ نوشته شده توسط پرهام در پنجشنبه هفتم آبان 1388 و ساعت 10:9 |

 

اون زمانی که گوشی موبایل و دوربین دیجیتال و دستگاه جی‌پی‌اس هنوز اختراع نشده بود، زندگی صفا نداشت ..

مجبور بودیم با دخترایی دوست بشیم که از باجه تلفن عمومی زنگ میزدن خونه بابام اینا و فوت می‌کردن، اونوقت تازه بعد از وقایع تلخ و شیرین خونـه خالـی هم نمیتونستیم عکسشون رو بگیریم یادگاری نگه داریم، چون دوربین دیجیتال هنوز اختراع نشده بود. تازه جی‌پی‌اس هم که جای خودش ..

لپ‌تاپ هم نداشتیم که هر جا بریم بتونیم فیلم ســسکــسی 17 اینچ نیگاه کنیم رزولوشن ماه شب چهارده، صیغلی صاف و صوف. مجبور بودیم صبر کنیم بابام اینا برن بیرون فیلم VHS بزاریم سه کیلو گرم، کیفیت آیـــنه، پشم و پیلی مدل بیتلی ایـن هـوا ..

سیبیل میزاشتیم فابریک، دو طرفش فر خورده، همیشه هم در حال جویدن گوشه‌هاش که میومد تو دهنمون. خداییش شما چطور به ما لب میدادین لابلای اون همه سیخ و سمبه چرب و چیلی ؟ .. اما خُب عظمت دماغمون رو متعادل‌تر نشون میداد مجبور نبودیم بریم دماغ عمل کنیم واسه خاطر شما ..

زندگی صفا نداشت .. اما خیلی پُر رنگ بود. مثل رنگِ مرگ ..

خفقان بیداد می‌کرد، ما عشق می‌کردیم. چشمک میزدی، لبخند میزد، صاف خونه خالی بودی با مخلفات. اما این روزا یارو نیم‌لخـت تو بغلت نشسته فکر میکنه آبجیته. اصلاً کارد بزنی چُـس مثقال نظر بد نداره لامصب. انگار نه انگار ما هم بچه همین انقلابیم ..

یا رومیِ روم بودیم یا زنگیِ زنگ. وسط ولو نبودیم شعبون عرق بخوریم رمضون زولبیا. کل یوم عاشورا و کل عرض کربلا. از خجالت هفت تا رنگ عوض می‌کردیم که غنــبلمون عید فطر چاق و چله‌تر باشه. کف دست راستمون پوست پوست بود سال دوازده ماه، اما چی؟ حیا داشتیم خیر سرمون. عین الاغ غیرتی بودیما ولی .. ولی میباست یه چیزایی رو هم زیر سیبیلی رد کرد و رفت. مردونگی هم جا و مکان داره.  E=MC2

از دستمون در رفت پر و پاچه زن همسایه رو که داشت رخت روی بند پهن می‌کرد دید زدیم، نفس خارکـ...ـه لوامه پیچ گوشتی گذاشت تو آتیش، بازومون رو داغ کردیم که دیگه از این گُـه‌ها نخوریم. اما خداییش چه گُـهی بود اون که ما خوردیم .. جای سوختگیش رو بازومون مونده. توضیح دادن این مطلب در جواب سوال یه فاحــشه که می‌پرسه "اینجات چی شده؟" و تازه وقت هم نداره و زود باید بره، همیشه برام مشکله. اما یه افسوس برام باقی موند: حیف که دوربین دیجیتال هنوز اختراع نشده بود. جی‌پی‌اس هم جای خودش ..

زندگی صفا نداشت .. اما ما اینو نمی دونستیم .. بی‌خبر صفایی داشتیم تو عالم خودمون ..

این روزا اما ..

زندگی صفا نداره ..

نارس که به دنیا بیای، دلت می‌خواد نارس هم از دنیا بری، رسیدن رو بزار واسه رسیده‌ها ..

حیف که وقت ندارم و باید زود برم، وگرنه می‌موندم برام تعریف کنی "اینجات چی شده؟"

باور کن ..

+ نوشته شده توسط پرهام در دوشنبه چهارم آبان 1388 و ساعت 17:26 |
 

باز هم جنون ماجرا درست وقتی که ماجرایی در کار نیست من رو به در و دیوار میکوبه و چه میدونی که آدم رو به چه کارهایی وادار میکنه.

رفتم مرخصی و یک هفته خوابیدم. همونجوری که آسِت خان اولیا هم فرموده هیچ کاری قشنگ‌تر و مفید تر از بیکاری نیست. حدود دو سه روز هم درگیر پوشیدن یک شلوار عوضی بودم. متاسفانه این تلاش تنها به جـر خوردن ختم شد. البته نگران نباشید شلوار کاملاً سالمه ..

خیلی احساس تنهایی کردم.خیلی زیاد.

مامان و بابا و خواهرهام برام تولد مبارکی گرفتن و بوسم کردن. شمع‌ها رو فوت کردم و خواهرزاده چهار ماهه‌ام برام ذوق کرد. محمد منو بُرد فرودگاه زرقان کُلی گلایدر سواری کردم. به امید اینکه شاید سقوط کنه و کف زمین پاشون بشم. اما هر بار آروم‌تر از یه مرغ مهاجر لاغر مُردنی، فرود اومد لامصب.

با یه دوست دخـتر زیبا کمی جر و بحث کردم. لحظه‌هایی که داشتم توی بزرگراه رانندگی می‌کردم و اون با چهره‌ای فانتزی و بانمک بغل دستم یک نفس سرم جیغ میکشید " بی‌شعوری، الاغی، دیوونه‌ای، نفهمی، .. " بهترین لحظه‌های مرخصیم بود!

اما .. خیلی احساس تنهایی کردم.خیلی زیاد.

در تصورات و روئیاهای دوست‌داشتنی‌ام، همه مردهای کره زمین بعلت یک بیماری مهلک، مردند و تنها من و چند تا مرد زاغارت‌تر از خودم زنده موندیم که هیچ کدوم نه قصد ازدواج داشتیم و نه بچه‌دار شدن! دنیا زیبا بود ..

اما اینجا .. هنوز چیزی زیبا نیست .. خیلی احساس تنهایی می‌کنم.خیلی زیاد.

حفره عقده‌های من بزرگتر از دریای محبت‌های شماست. جرعه‌ای، گیلاسی، پـیکی، پیاله‌ای ..

 

باور کن ..

+ نوشته شده توسط پرهام در شنبه دوم آبان 1388 و ساعت 10:56 |