تبليغاتX
کـــلاف مثل کــــاف

 

بی پرده بگم ..

همیشه در پی رفع نیازهای بی‌پایان سگ‌دو زدن، قصه همیشه تکرار زندگی من بوده و هست. اما روزگار خوشبختی من زمانی بود که این نیازها تنها در چیزهایی خلاصه میشد که با ده هزار تومن قابل ارضـاء بود و من تنها پونصد تومن پول داشتم و شیرین‌ترین لذت زندگی خنکای بطری نوشابه سون آپ در کنار پفک نمکی بود.

بی‌شک درباره هرم مازلو و نظریه انگیزه های انسانی چیزهایی میدونید.

باید اذعان کنم، تلاش برای دستیابی به غذا، پوشاک، سلامتی، سیگار، مشـروب، دوسـت‌دخـتر، آیفون، عینک ری‌بان و اودکلن دیویدوف بسیار شیرین‌تر است از جـر خوردن در پی کسب احترام، شخصیت و اعتبار اجتماعی، فهم و شعور، عزت‌نفس، خلاقیت و خودشکوفایی، سواد، درک، عقل، بینش سیاسی و تویوتا کمری!

به همین دلیل ترجیح میدم در همین قاعده هرم مازلو اقامت کنم و مشغول باشم. اصلاً بطور کلی بالا رفتن از هر چیزی مخصوصاً یک هرم لیز، سخته و چه بسا اصلاً ارزشش رو هم نداره. اگه مثل من اهل شیراز هم باشی که اصلاً حالش رو نداری.

در این خصوص ازدواج یک راه حل ساده برای رفع گرسنگی جـنـسی هست و البته خواسته یا ناخواسته بالا رفتن از هرم.

به نظر شما دغدغه پیدا کردن یه دوسـت‌دخـتر مدل بالا که پس فردا تو رو در دریای عشق و عطش خفه کنه و بره پی کارش، بهتر از دغدغه انتخاب یک رئیس جمـهور باشعور نیست؟

پس چرا ازدواج کردین؟

آخه چرا؟

ها؟ .. میخوای باور کنم؟

+ نوشته شده توسط پرهام در جمعه بیستم شهریور 1388 و ساعت 1:54 |

 

خوردن سیر خام به مدت چند شب متوالی، من رو به تنفر انگیز ترین فرد کارگاه تبدیل کرد! اینکه چقدر زمان و انرژی لازمه تا دوباره در ذهن آدمهایی که به من جواب سربالا میدن و من رو از سر باز می‌کنن، قابل پذیرش بشم، و تصویر زشت یک همکار بوگندو رو با تصویر زشت یک همکار خوب عوض کنم، چیزی نبود که ابتدای کار بتونم ارزیابی کنم. باورکردنی نیست، بوی سیر خام از بوی روزه هم تُندتره!

واقعیت اینه که سیر خام خیلی خاصیت داره، درست مثل مینا اولین دوسـت‌دختـرم .. یا مثل مدرک دکترای هوا-فضا .. یا مثل خود روزه‌گرفتن ..

من با شما یه معامله میکنم: من دیگه سیر نمی‌خورم و شما هم دیگه روزه نگیرید. باشه؟ قبوله؟ نه؟ چرا؟ چرا نه؟ خیلی معامله خوبیه به جان خودم .. اصلاً خیلی به نفع شماست .. نه؟ چی؟ خدا؟ پیغنبر؟ ..

از سال 1377 بعلت تغییرات جالبی که در دستگاه عصبی من رخ داد، دیگه روزه نگرفتم. از سال 1388 بعلت تغییرات عجیبی که در دستگاه گوارشی من رخ داد، دیگه سیر و شکر نخوردم. از سال 1399 بعلت تغییرات عجیبی که در دستگاه تـنـاسـلـی من رخ خواهد داد، دیگه وبلاگ نخواهم نوشت.

باور کن ..

+ نوشته شده توسط پرهام در یکشنبه پانزدهم شهریور 1388 و ساعت 17:0 |

 

زیر تیغ آفتاب سوزان عسلویه، کنار خرابه‌های پالایشگاه باستانی پارس، دایی لیلا خیره به فونداسیون سازه عظیم و دهشتناکی که بومیان منطقه بهش  Effluent Water Treatment Pit میگن، در حالی که سیگار نمی‌کشید ولی طبق اصول و قواعد زندگی در این سکانس باید می‌کشید، با خشم دندونهاشو بهم فشار داد و به پرهام گفت:

-          توی قرن بیست و یکم مردم وقت ندارن چند صفحه مطلب بخونن که بفهمن تو چی میگی. به همین علت سالها قبل نسل ما مینیمال نویس شد. اصل انتخاب طبیعی داروین رو که یادت هست؟

پرهام در حالی که از شدت گرما و شرجی عرق از هفت چاکش سرازیر بود، لحظه‌ای فکر کرد و با تردید از دایی پرسید:

-          نمیشد این ــس شعر‌ها رو تو دفتر زیر کولر بهم بگی؟

دایی‌لیلا که آتیش خشم از نگاهش زبانه می‌کشید، چنان نگاه نافذی به پرهام انداخت که خشتک عرشیان از صلابت این نگاه معنی‌دار جر خورد. جایی برای هیچ بهانه‌ای نبود. پرهام وارد خرابه شد و از شیب 63 درجه ترانشه های قاش قاش، در حالی که یه بیلچه داغ دستهاش رو می سوزوند پایین رفت. صورت خورشید هم عرق کرده بود و نبض آسمون تندتر می‌زد. درست همونجا زیر لایه Geomembrane و در عمق نیم متری، بدن زنده‌بگور شده حضرت کچل بزرگ قرار داشت که هنوز تپش پر طنین قلبش، در شبهای تــخمی عسلویه، لابلای زوزه سگها شنیده می‌شد و مادرها افسانه‌ها از او برای بچه‌های چرکو و دماغوشون نقل می‌کردن، هرچند گزاره‌هایش رو هرگز کسی به خاطر نداشت ..

پرهام سه شب و سه روز تحت نظارت شدید دایی‌لیلا زمین رو حفر کرد تا در عمق نیم متری به دماغ کچلچه رسید. صدای تندر دهشتناکی زمین و زمان رو لرزوند و حضرت کچل بزرگ، لخـت و عـور جلوی چشمهای هراسناک پرهام از گودال پر از لجن و کرم و حشره و جونده و خزنده باز بر زمین پای گذاشت و آت و آشغالها را از بر و دوشش تکـوند و دست به آسمان برد و فرمود:

-          پروردگارا، مگر ما بجز آنکه اصلاً تو را قبول نداریم، چه گناهی نموده‌ایم، که باز باید با پیروان مخلص و نادانت هموطن باشیم و با دشمنان عقده‌ای و زبان نفهمت همنشین؟

و بدون آنکه منتظر جواب بماند، براه افتاد.

..

خلاصه اینکه به ناچار از هم اکنون به بعد، در این آشپزخانه، که دیگر نه عصیانی دارد و نه اندیشه‌ای، مینیمال هم طبخ می‌گردد.

باور می‌کنی؟

 

+ نوشته شده توسط پرهام در چهارشنبه یازدهم شهریور 1388 و ساعت 18:36 |

 

درود

این روزها حال و روزم کمی بهتره. هر چند اتفاق خوشحال کننده یا تغییر مطلوبی در زندگی یکنواخت و کسل کننده رخ نداده، اما با پذیرفتن و تسلیم شدن در برابر یک سری واقعیتها، دست از تقلا کردن و مقاومت برداشته‌ام و دارم سعی می‌کنم ازش لذت ببرم! حالا این وضعیت تا کی دوام بیاره، نمی‌دونم!

اینکه چرا مثل گذشته نمی‌نویسم ..

وقتی یک مسئله ناخوشایند، مثلاً یه چیز دراز و کلفت و انعطاف‌پذیر رو که توی یک اتاق تاریک دور گردنم حلقه شده و داره منو خفه می‌کنه، آنالیز و تحلیل می‌کنم، متوجه بزرگی و عظمت فیلی میشم که فکر می‌کردم مشکل من تنها خرطومشه .. توی این مواقع تنها کاری که می‌تونم انجام بدم دلقک‌بازیه ..

ضمناً مگه شما تماشای دلقک‌بازی رو دوست ندارید؟ مگه توجه شما رو بجز دلقک‌بازی و یا بازی با احساساتتون میشه جور دیگه‌ای هم جلب کرد؟! البته شما رو که نمی‌گم ...

من با کتاب خوندن و جمونگ دیدن و حالا اصلاً گیریم لاست دیدن!، مخالف نیستم. تخته نرد یا IGI بازی کردن و خوندن رمان برباد رفته و حل کردن پازل مکعب روبیک، در قیاس با کارهایی که هر روز از عزیزترین آدمهای اطرافمون می‌بینیم، میتونه خیلی کار شریفی باشه و هست.

اما خیلی عجیبه که کتاب خوندن میشه معیار فهمیدگی و شعور و وقتی بخوای در مورد یکی نظر بدی که خیلی روشنفکر و فهمیده است، احتمالاً میگی طرف کرم کتابه! اون هم درست زمانی که بیش از نود و نه درصد کتابهایی که نوشته و منتشر شده، تکرار خرافات و عقاید هرز و سفسطه‌ها و بی‌فکری و عقده‌ها و غرض‌های نویسنده‌‌هایی هست، که توسط عده‌ای تبدیل به بُت شدن و از چرندهای اونها بعنوان سخنان بزرگان یاد میشه ...

من چجوری به شما بگم که شما فکر نمی‌کنید، که شما می‌ترسید سلفون روی مغزتون رو کنار بزنید و ازش کار بکشید، که شما ترجیح میدید کار خطیر فکر کردن رو به دیگران واگذار کنید و یا اصلاً چه لازمه ، خدا که خودش دستورالعمل‌ها رو برامون به روش هدایت تکوینی و تشریعی ارسال کرده و می‌کنه و تنها رسالت اندیشه، بی‌شک درک همین دستورالعمل‌هاست و البته ما که دانشمند و عالم نیستیم، از بزرگان و دانشمندان پیروی و تقلید ‌کنیم کافیه، مثلاً همین آیت الله آنتونی رابینز خودمون تحت ویندوز ..

من چجور فریاد کنم که آهای .. نگاه کنید .. تا خرخره توی یک دریای فاضلاب شناوریم، دست از به‌به و چه‌چه کردن این حال و حلوا حلوا کردن توده‌های چرک و کثافت بردارید.

یا چجور بگم که هر چی می‌کشیم از نادانی پدر و مادرهای مهربون و دلسوز ماست که چطور در اوج بی‌فکری و جهل تصمیم گرفتن مسئول تربیت و پرورش یک نوزاد آدم باشن و اونو رشد بدن و براستی تلاش خودشون رو هم کردن و حالا نتیجه‌اش شده همین دریای فاضلاب که بوی گندش تا اون طرف کهکشان راه ..ــیـری میره و تقصیرش هم گردن رئیس جمهوره لابد ..

حالا یکی میاد میگه که اینها که تو نوشتی همش چُس‌ناله‌های بی‌ارزشه و اگه میتونی یه راهکار بیان کن و ...

میخوای یه راهکار خوب روشنفکرانه بیان کنم؟:  بشـاش توش. زیاد هم سخت نیست، مثل شـاشیـدن توی استخر می‌مونه، البته نه از بالای دایو ! به سادگیش نخند، بیست سال فکر پشتش خوابیده.

آره جانم .. آدم‌ها همیشه تغییر می‌کنن، اما هسته مرکزی و ذات اونها همون گُــهی هست که توی بیست سالگی به تکامل می‌رسه و والدین محترم و اولیای زحمتکش آموزش و پرورش خسته نباشن، واقعاً کــونشــون درد نکنه، به‌به، چه رنگی، چه لعابی، مهندسه ...

قرنهاست که بشریت داره چپ و راست به گوشه و کنار هستی میـرینه، به روش سنتی، صنعتی و در هر حال انباشتی. حالا غوطه‌ور وسط این اقیانوس گُــه یکی راهکار برون رفت می‌خواد از من!

دو خط کامنت گذاشته و رفته، دو ساعت من و شما رو معطل خودش کرده. جبران می‌کنم. قول میدم پُست بعدی یه جفنگی بگم در حد کابینه وزراء، مجلس شوراء ..

باور کن ..

 پ ن : احتمالاْ این آخرین باره که در مذمت پدر و مادر حرفی بزنم. واقعیت اینه که اونها بهترین کاری رو کردن که به فکرشون می رسید و خلاصه در هر حال میشه دوستشون داشت و ما هم داریم ..

 

+ نوشته شده توسط پرهام در سه شنبه دهم شهریور 1388 و ساعت 12:1 |

 

یک هفته است می‌خوام در مورد مضرات گسترش فرهنگ کتاب‌خوانی در جامعه ما و پیامدهای اون همچون افزایش حماقت و زوال عقل و ... یه چیزی بنویسم، اما راستش یه کمی خجالت می‌کشیدم!

اگه اهل کتاب هستید، فقط دوستم داشته باشید، که از هر مجازاتی برام سخت‌تره ..

 

هجوم همه ساله مردم به نمایشگاههای کتاب .. گاوهایی که یونجه را می‌فهمند .. کتابهایی که حتی نشخوار کردن اونها موجب جنون گاوی میشه و میشــــه و شـــده. نویسنده‌هایی گاو و خوانندگانی گاو .. گاو اندر گاو. چشمهایی که روی تیترها ورجه وروجه می‌کنن و بُن تخفیف برای خرید بی‌فکری و بی‌خردی و نفهمی.

هزاران عنوان، هزاران تیراژ از بی‌عقلی در روایت‌های گوناگون باب هر مذاق.

حسن صباح، خواجه تاجدار، کلیدر، جنگ و صلح، برباد رفته، بابا لنگ دراز، هری پاتر، چشمهایش ...

هرمان هسه، آندره ژید، ژان پل سارتر، جلال آل عمت، علی شریعتی، پائولو کوئیلو، دولت آبادی ...

رمان، تاریخ، روانشناسی، اجتماعی، مذهبی، سیاسی، ادبیات، اقتصاد، عقیدتی، متافیزیک ...

نفهمی، بیکاری، توهم، خشم فروخورده، عقده، سفسطه، دروغ، فریب، خیال واهی، خودبزرگ‌بینی ...

و گسترش فرهنگ بی‌خردی و بی‌فکری ...

 

توهین آمیز بود؟ بی‌شعورم؟ همه این چیزا که گفتم خودم بودم که فرا فکنی می‌کنم؟ عقده حقارت دارم؟ هزار جور مشکل روانی دارم؟  چی دارم؟ چی ندارم؟ .. شاید دارم .. شاید ندارم ...

اما تو بیا با من باش. بیا دست بدیم به دست همدیگه و در حالی که چُســفیل بالا میندازیم، بشــاشیــم به هر چی که نوشتن، به هر چی که مجوز انتشار دادن، به هر چی که چاپ کردن، به هرچی که خوندیم، به هر چی که توی ذهنمون موند.

اینجوری همیشه توی دل عاشقم تکی ..

 

اما تو اینجاشو باور نکن ..

 

+ نوشته شده توسط پرهام در شنبه هفتم شهریور 1388 و ساعت 15:5 |

 

یه ضرب المثل چینی هست که میگه " تموم کردن یک رابطه، شیرین‌تر از شروع کردن اونه" .. اما در دنیای واقعی پایان دادن به یک رابطه، از دولا کردن شاخ غول سخت‌تره، چون یقیناً قبل از دولا شدن میشکنه.

یه ضرب المثل عربی هم بدون در نظر گرفتن آئین نامه میگه "حفظ سابقه دوستی، نشانه ایمانه" .. اما .. نیاز به هوش و ذکاوت زیادی نیست که یک نفر بتونه تشخیص بده حضورش حتی در حاشیه زندگی یک دوست یا یک عزیز قدیمی، حالا نه تنها میتونه برای طرف مشکلات زیادی رو بوجود بیاره، بلکه گاهی باعث له شدن عقاب شخصیت آدم با مگس‌کش میشه و این ننگ بزرگی برای یه عقابه.

باز هم اگه از همین طرف به ماجرا نگاه کنیم می‌بینیم که بیشتر ما آدمها نمی‌تونیم از وسوسه تجدید خاطرات شیرین گذشته آزاد باشیم، و کافیه زندگی یه خورده سخت بگیره، یکدفعه میبینی بعد از مدتها تحمل کردن و دندون روی جگر گذاشتن، یک شب کودک نفهم درون، احساس غربت و تنهایی می‌کنه و همبازی‌های قدیمی‌شو بهانه میگیره .. همونها که دیگه حالا خیلی عوض شدن و خُب .. بچه هست، این چیزها رو نمی‌فهمه ..

اون طرف ماجرا یکی مثل دایی لیلا، شماره تلفن آدمهای تاریخ مصرف گذشته و مزاحم و مشکل‌زا رو با عنوان "بی ادب" توی گوشی عتیقه خودش ثبت کرده و هر وقت یکی از این "بی ادب" ها زنگ میزنه، بدون اینکه حتی کنجکاو بشه کی هست؟، رد تماس میکنه!

و باز هم در این طرف ماجرا پرهام تحت تاثیر دو سه تا از سخنرانی‌های دکتر هلاکویی، با اینکه اصلاً به مبحث جفنگ فنگ‌شویی علاقه‌ای نداره و اصلاً بیچاره دکتر هلاکویی هم در اینباره هیچ حرفی نزده، تصمیم به یه خونه تکونی روانی گرفت و در یک اقدام عرب‌ستیزانه، نیمی از شماره تلفن‌های ثبت شده در گوشی تلفنش رو پاک کرد و حالا هم تا زمانی که خط تلفن رو عوض نکنه، به شماره های ناشناس جواب نمیده حتی اگه کودک درونش از غم غربت شبی چهارصد بار با چشم گریون عر بزنه و کــون خودش رو کف پیاده‌رو به زمین بکوبه.

باید اعتراف کنم، درک ضرب المثل‌های چینی یه خورده سخته و نباید اونها رو تفسیر به راءی کرد ..

باور کن ..

 

+ نوشته شده توسط پرهام در یکشنبه یکم شهریور 1388 و ساعت 13:10 |