تبليغاتX
کـــلاف مثل کــــاف

 

خلاصه .. بعد از تموم این چند صفحه مطلب جدی‌ای که من نوشتم و از دوباره خوندنشون کسل شدم و دایی لیلای پفـیوز بهشون خندید و من پاکشون کردم و شما حتی نمی دونید که چی بود، باید بگم هر کجا کانون خانواده ای گرم بود، باید بی‌درنگ و بی‌شبهه ریـــــــــــد توش.  درست در مرکز و روی خود همون کانون، با رعایت فاصله کانونی. و صد البته انجام صحیح این کار نیاز داره به تمرین و ممارست و شرکت در کلاسها و سمینارهای تئوری و عملی استاد پرهام.

آهای کمک .. یکی به دادم برسه .. خانواده در من استحاله شده (معنی این کلمه رو نمی‌دونم یعنی چی) .. من هویت ندارم .. من دچار خانواده‌بینی حاد شده ام .. هویت من در کانون گرم و نرم خانواده به فـفـفــاک رفته (لکنت زبان) .. زانوهای جیره‌خوار و خانواده‌پرست من بجای اینکه کــون من روی کانون گرم تنظیم کنن، اون رو به تبعیدگاه عسلویه آوردن تا دیگه فکر طغیان به ذهنش خطور نکنه .. بله .. کــون ما فکر هم میکنه .. کــون ما حتی وبلاگ هم می نویسه .. کــون ما به سر خانواده‌پرست ما شرف داره.

چشمهای من می خواد خون گریه کنه .. که کــون من از خانوادهء من چه کشید و کسی نخواست حرفش رو باور کنه ..

اما تو باور کن.

 

+ نوشته شده توسط پرهام در جمعه سی ام مرداد 1388 و ساعت 11:24 |

 

افسردگی همیشه در همین نزدیکسیت، همین بغل .. دم دست ..

.. و کسی چه میدونه فکر کردن به نبودن چه آرامبخش ضعیف و بی تاثیری شده این روزها ..

 

سمیه عادلی .. انگار به دنیا اومده بود که تنها این شعر رو بگه و ...

 

هشتي ٬شراب ٬ كوچه ٬ ديوار پشت ديوار

يك اتفاق مبهم بسيار پشت بسيار

 

يك خانقاه گم شد در ازدحام يك رقص

انگور ها رهيدند٬ دستار پشت دستار

 

عريان و نرم زائيد در انتهای مشرق

خورشيد زرد كهنه بيدار پشت بيدار

 

يك زن سكوت كرده در گوشه های روحش

پاشيده در جنونش تكرار  پشت تكرار

 

يك كاروان توهم دامن كش نگاهت

فنجان قهوه و می٬ سيگار پشت سيگار

 

با گردباد و فانوس از كوچه ها گذر كرد

عريان و مست ودر هم بازار پشت بازار

 

 ... زندگی زیبا نیست اما تو باور نکن.

 

+ نوشته شده توسط پرهام در چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388 و ساعت 10:14 |

 

بعد از ظهر گرم جمعه از توی کوچه صدای جیغ و فغان و فریاد کمک خواهی یک زن میاد. ذهن هوشیار و بیدار من بهم میگه "لابد اتفاق بدی افتاده"!. لباس می پوشم و توی کوچه سرک میکشم. چندین مرد به سمت خونه ای که از توش صدا میاد هجوم می برن. در بین اونها یک پزشک و یک پلیس رو می شناسم. مردان بزرگ .. مردان توانا .. مردان قهرمان .. شوالیه های انساندوست. بی شک اونها از پس هر مشکلی بر میان. به وجود من نیازی نیست. بر میگردم توی خونه. صدای جیغ زن قطع میشه. عملیات نجات تموم شده. با موفقیت یا بی موفقیت ..

...

بعد از ظهر گرم شنبه خانم سبوکی از پشت میزش با چهره ای مغموم و مثل همیشه زیبا، بلند میشه و رو به همکارهای دیگه با هزار تا غمزه و ناز میگه "کامپیوترم باز بهم ریخته. پرینت نمی فرسته" .. در کسری از ثانیه شش جنتلمن اتو کشیده به سمت رایانه مذکور هجوم میبرن و حاضرن بمیرن تا مشکل خانوم سبوکی حل بشه. مرحبا .. به این میگن مردانگی و غیرت و انساندوستی و شوالیه گری. باز هم به وجود من نیازی نیست ..

...

وبلاگ رکسانا رو که باز می کنم، چشمم به یه پُست تازهء تازه و داغ و جگر سوز میفته که نوشته "خیلی دلم گرفته. وقتی هوا بارونیه بد جوری غصه میاد سراغم ..."! صفحه نظرات رو باز می کنم، خالیه .. اِ اِ اِ اِ .. پس شوالیه ها کو؟ سینه رو صاف می کنم و به خودم میگم "حس انساندوستی ایجاب میکنه که یه کاری کنم .. یک انسان به وجود من نیاز داره" و یک کامنت دلگرم کننده و یک دونه هم کامنت خصوصی تو مایه های "رو من حساب کن آبجی"! میزارم و تا فردا که از دیدن ششصد و شصت و شش کامنت در همون کامنت دونی شوکه بشم، احساس زیبای انساندوستی و جنتلمنی به وجودم گرمی میده. باید یه کامنت خصوصی دیگه بزارم تو مایه های "گُـه خوردم آبجی! کامنت منو پس بده!"

...

حس انساندوستی و شوالیه گری در جامعه ما بیداد میکنه و باز هم به وجود من نیازی نیست!

بطور کلی همه موجودات رو میشه از این دیدگاه به سه دسته تقسیم کرد:

-          انسانها

-          شوالیه ها

-          و غیره

... ... ...

 

+ نوشته شده توسط پرهام در دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388 و ساعت 18:41 |

 

دوستم داشته باش

بیهوده با من باش .. بی دلیل .. بی بهانه

مرا بخندان .. شاد کن .. مست کن .. برقصان

دیس رنگارنگ افکارم را دست نخورده در زباله دان بریز .. مغزم را به پنبه زن دوره گرد بسپار

زیبا باش .. زیبا بمان .. هر لحظه در پس مردمکهای گشاد چشمهای وغ زده ام تجلی کن

از خودت چیزی برایم نگو .. خاطراتت را بازگو مکن .. نمی خواهم بدانم کیستی و چه کردی

باغ بی برگ و بار شک مرا به آتش بکش .. باور بکار .. باور بپاش .. باور بنشان

مرا به گاری شـهوت ببند .. تازیانه شـهوت بزن .. در آغل شـهوت نگاه دار .. توبره شـهوت بر پوزه ام بکش

به انتظار منشین که از تو بخواهم .. رنگ رخساره ام را ببین .. رنگ تازه بزن .. هر رنگی که دلت خواست

خسته نشو .. عروسک کوکی نباش .. تمام غرورت را در غروردان خالی و فرسوده ام بریز و حسابش را از یاد ببر

بگذار پادشاه بی کفایت سرزمینت باشم .. بر من طغیان نکن .. صلاح تو را نمی دانم .. مراقب خود بمان

همواره با من باش .. همیشه را فراموش کن

دوستم داشته باش

دوست داشتنی بمان

+ نوشته شده توسط پرهام در جمعه بیست و سوم مرداد 1388 و ساعت 3:37 |
 

شوربختانه اصل انتخاب طبیعی داروین در مورد انسان به خوبی عمل نکرد. این حقوق بشر بلایی بر سر بشر آورد که جبران آن نا محتمل می نماید.

نگذاشتند جانم .. نگذاشتند نر غالب بر گله حکمفرمایی کند و به ازدیاد نسل بپردازد! اعلام کردند همه نرها از حق طبیعی انتخاب همسر و ازدیاد نسل برخوردارند. این بود که نسل کوران و کچلان و معلولان مغزی و سیاستمداران رو به ازدیاد نهاد. نر غالب، مغلوب شد و به زیرزمین خانه پدری اش خزید و وبلاگ نویس شد.

در افسانه های نه چندان کهن نامی از اسطوره ای بنام اسدالله میرزا یا همان عمو اسدالله برده شده که فلسفه را خوب می فهمیده و زندگی را زندگی میکرده. پاتریوتیکی دو آتشه از سانفرانسیسکو. منقرض که شد ما به دنیا پای گذاشتیم و این پایان تاریخ فلسفه بود و خردگرایی.

در آخرالزمان نگاشتن هجویه را بر سرودن مرثیه ترجیح می دهیم. امان از زبان تیز در دهان لق ..

آهای .. با شمایم .. شما که آنهمه فلسفه خواندید و شعر بافتید و چون طاووس نر چتر ملون افراشتید که مبادا نسلتان منقرض شود .. بجای این قرتی بازی ها تا هنوز چشمه حماقتتان زیر آفتاب سوزان ولایت خشک نشده است بروید رساله امام صادق را در باب تقویت قوه باء بخوانید و بکار بندید. به همان خدایی که در وجودش شک کرده اید قسم می خورم که بیشتر جواب می دهد.

آخ .. امان از هجوم ریشه های استعاره که از این سوی مغز کوچک و کرموی یک شیرازی خواب آلوده می روند و از آن سویش بیرون می زنند و حال و حوصله هرس کردن نیست!

آخ .. دیدید چگونه منقرض شدیم؟

 

+ نوشته شده توسط پرهام در جمعه بیست و سوم مرداد 1388 و ساعت 0:0 |

 

بطور کلی آدمی که دچار مشکل روانی و هزار جور عقده و نارسایی شخصیتی باشه، از همه وقایع برداشتی نامتعادل و هنرمندانه خواهد داشت. بطور مثال شخص شخیص پرهام که خودم باشم!

برای من کسب تجربه هرگز اونقدرها محرک قوی ای نبوده که تن شیرازی من رو از جای خودش حرکت بده و به سفر ببره، اما وقتی در یک شب سرد پاییزی، توی رستوران فرانسوی هتل لاله تهران کنار هفت تا مهندس نشسته باشی که دارن یک نفس خاطرات سفرهاشون به لندن و پاریس و برشا و برلین و کازابلانکا و توکیو و شانگهای و مسکو و ... رو تعریف می کنن و تو حقیرانه با کارد و چنگال به جون شاتوبریان بیچاره افتاده باشی و آرزو کنی کاشکی الان یا مرده بودی یا حرفی برای گفتن داشتی، اونوقت دیگه به اندازه کافی محرک داری. خصوصاً اینکه اصلاً بعید نیست کابوس اون میز شام باز هم تکرار بشه!

از اینجا به بعد ماجرا اونقدر احمقانه هست که بهتره سوم شخص روایت بشه:

بعد از اینکه پرهام از تهران برگشت یه نقشه بزرگ جهان و یک شیشه برندی ناپلئون تهیه کرد و تا صبح روز بعد در حالی که پیاله‌ها پر و خالی میشد و دنیا دور سرش می چرخید، به این فکر کرد که چطور میشه دور دنیا چرخید ..

...

ادامه دارد

+ نوشته شده توسط پرهام در چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388 و ساعت 3:56 |

 

درود بی پایان

من هنوز پرهام هستم. همچنان همان هستم که هستم. گمان به رشد عقلی و دگرگونی و تحول مبرید!

بعد از هشت ماه برگشتم. هرچند لحن کلام من آنقدر تیز و تند نیست که کسی رو به انزجار بکشه، اما همین گمنامی و سوت و کور بودن باعث شده که این وبلاگ مثل وبلاگهای خیلی از دوستهای خوبم از جمله بارباپاپا و ناباور و ... مسدود نشه.

وبلاگ قاووت برای من تجربه موفقی نبود. هر چند واقعاً مدیون محبتهای دایی لیلای عزیز هستم اما واقعیت این بود که نتونستم اونجا خوب پیش برم.

برای مدت کوتاهی هم تجربه مینیمال نویسی رو توی گزاره نما مزه کردم. بسیار جالب بود و نهایتاً دردناک. چقدر سخت بود برام که به چشم یه دلقک منو تماشا کنن، اون هم درست زمانی که از درد مینویسی ..

 در ماههای آخر سی و یک سالگی همچنان تنها هستم و  بزرگترین دلخوشی من پناه آوردن به این دنیای مجازیه که بی ارزشی و پوچی اون مدتهاست به من ثابت شده.

حالا باز هم تصمیم دارم چیزهایی بنویسم .. بی قاعده و بی قانون و بی تکلف ..

با من باشید ..

 

+ نوشته شده توسط پرهام در دوشنبه نوزدهم مرداد 1388 و ساعت 21:24 |