خلاصه .. بعد از تموم این چند صفحه مطلب جدیای که من نوشتم و از دوباره خوندنشون کسل شدم و دایی لیلای پفـیوز بهشون خندید و من پاکشون کردم و شما حتی نمی دونید که چی بود، باید بگم هر کجا کانون خانواده ای گرم بود، باید بیدرنگ و بیشبهه ریـــــــــــد توش. درست در مرکز و روی خود همون کانون، با رعایت فاصله کانونی. و صد البته انجام صحیح این کار نیاز داره به تمرین و ممارست و شرکت در کلاسها و سمینارهای تئوری و عملی استاد پرهام.
آهای کمک .. یکی به دادم برسه .. خانواده در من استحاله شده (معنی این کلمه رو نمیدونم یعنی چی) .. من هویت ندارم .. من دچار خانوادهبینی حاد شده ام .. هویت من در کانون گرم و نرم خانواده به فـفـفــاک رفته (لکنت زبان) .. زانوهای جیرهخوار و خانوادهپرست من بجای اینکه کــون من روی کانون گرم تنظیم کنن، اون رو به تبعیدگاه عسلویه آوردن تا دیگه فکر طغیان به ذهنش خطور نکنه .. بله .. کــون ما فکر هم میکنه .. کــون ما حتی وبلاگ هم می نویسه .. کــون ما به سر خانوادهپرست ما شرف داره.
چشمهای من می خواد خون گریه کنه .. که کــون من از خانوادهء من چه کشید و کسی نخواست حرفش رو باور کنه ..
اما تو باور کن.

