حدود یک سال از زمانی که این وبلاگ رو راه انداختم میگذره. حرفهای زیادی توی دلم تَل انبار شده بود و یه عالمه گله و شکایت داشتم. فکر میکردم تا وبلاگ بزنم هزار هزار تا خواننده میان و نوشته های منو میخونن و باریکلا هزار آفرین میگن!
بیشترِ اونچه که نوشتم حرفهایی بودن که مثل مُرده های از گور گریخته توی ذهنم آشوب و بلوا بپا کرده بودن و من با نوشتن، اونها رو کفن کردم و به خاک سپردم.
آمار بازدید کننده های وبلاگ هرگز از بیست، سی، چهل بازدید در روز بیشتر نرفت و خواننده های وبلاگ هم چیزی بیشتر از همین حدود نشد.
اون روزهای اول هم که بجز خودم کسی اینجا نمی اومد، اکثر حرفهایی رو که واقعاً برام مهم بود نوشتم و کسی نخوند و حالا توی آرشیو وبلاگ خاک میخوره.
نوشته ها و مطالبی که بعضی هاشون هنوز هم برام خیلی با ارزش هستند ... ولی این فقط و فقط نظر خود منه و در کُل اونها هیچ تاثیری در چیزی و جایی نداشتن. راستش دلم می خواست این وبلاگ تنها واگویه های ساده و روزمره یک آدم خیلی خیلی معمولی نباشه و مثل خیلی وبلاگهایی که یک گام در بهبود یا غنی سازی تغییر یا تعویض یا تعریض فرهنگ این مملکت برداشتن، وبلاگ من هم یه چیزی هر چند کوچیک به این فرهنگ بدقواره فرو کنه و تاثیری بزاره .. اما حتی در بین چند صد هزار وبلاگ فارسی نتونستم از کسر یک ملیونیوم یا کمتر، بیشتر بشم و یا بهتره بگم این نوشته ها و افکار نتونستن بیشتر از این واسه خودشون خریداری دست و پا کنن. اگر کم ارزش بود، اگر به چشم نیومد، اگه قبول نیفتاد، همه اش همین پرهام بود که چیزی غیر از این نبود ...
امیدوار بودم در روند نگارش این وبلاگ، فکرم بیشتر رشد کنه و افکارم پخته تر و جالب تر بشه. اما حالا که به این هفتاد و چند پُست، دوباره نگاه میکنم، میبینم که همینجور دور خودم چرخیده ام و خبری از رشد و بلوغ فکری و این صوبتا نیست.
توی این یک سال زیاد وبلاگ خوندم و آدمهای جالبی توجه منو جلب کردن و گهگاه من هم مورد توجه بعضی بچه ها قرار گرفتم .. قرار نبود تناظر یک به یک برقرار بشه که نشد! .. اما اگه بعضی ها دوستم داشتن که من نتونستم همونقدر دوستشون بدارم، میون اینهمه خودخواهی، اونقدرها جا هست واسه چند خروار شرمندگی .. که ما بیشتر از دوست داشته شدن، به دنبال دوست داشتن بودیم .. اگه دلمون دریا میشد ...
قرار بود از افکار و اندیشه ها بنویسم .. چون مدتها بود سر به یاغی گری و شورش و عصیان برداشته بودم، اینجا رو "عصیان اندیشه" اسم گذاشتم .. اسمی که به تن این وبلاگ گشاد بود و زار میزد. دیگه حوصله نوشتن از اندیشه رو هم نداشتم .. چه اینکه حتی فکر کردن به "اندیشه" هم واسه پرهام یه پرروگری بود که من نمی بخشمش.
بیست و هفتم آبان پارسال، توی پُست آدم معمولی ، این پاراگراف رو نوشتم :
اندیشه های بزرگ از ذهن اندیشمندانی تراوش میکند که خود قربانیان کوچک و نحیف خدای اندیشه اند .من می اندیشم . آهسته و بی ثبات می اندیشم . در زیر زمین نیمه تاریک خانه و از لابلای پرده ها و رشته های رقصان دود سیگار می اندیشم . تنها همانقدر می اندیشم که توانِ پنجه در پنجهء اندیشهء لاغر خود کردن و هماورد شدن با آن را داشته باشم . از اندیشه های بزرگ می ترسم . از قربانی شدن می ترسم .یک آدم معمولی می مانم ، هر چند از تمام آدمهای معمولی بیزارم.
دیگه حرفی واسه گفتن ندارم. اما هنوز به بودن و ماندن امید دارم، هنوز زنده ام و می خواهم حرف بزنم .. حتی وقتی حرف تازه ای نیست ..

