تبليغاتX
کـــلاف مثل کــــاف
 

 

 

باز هم باید اذعان کنم، مثل تمام مخلوقات خداوند قادر و توانا و حکیم و علیم و جمیل و ... ما نیز ناقص الخلقه هستیم. اینکه عقلمان پاره سنگ برداشته تنها یکی از مجموعه مشکلات مادرزادیست که با آن دست و پنجه نرم میکنیم. موارد دیگری نظیر چشمهای ضعیف در حد کور (که چند سال پیش عمل کردیم و خوب شدیم)، فتق مادرزادی (که آنرا هم دو سال پیش عمل کردیم و درست شد)،  دماغ سه متری (که آنرا هم دادیم بریدند)، زبان شصت و شش متری، پشمالویی در حد اورانگوتان، طاسی سر، قناس بودن فرم کله، دندانهای عقب و جلو و بهم ریخته و کج و معوج، فک نامیزون (حوصله ارتدونسی را نداشتیم)، و ... نیز دیگر معجزاتی هستند که خداوند همه را با هم در وجود ما به ودیعه نهاد تا همواره فتبارک الله احسن الخالقین بگوییم و شکرگزار باشیم.

ما از سرما بیزاریم و تحمل دمای زیر 22 درجه سانتیگراد را نداریم! به همین دلیل همیشه زمستانها عزای لباس زمستانی میگیریم. چند سال اخیر که دست مبارکمان رفته توی جیب مبارک خودمان گاهی دلمان می آید خوب خرج کنیم ..

یکبار یک میهمان اجنبی پلوور نازک آستین بلند تنگ و چسب پشمی خود را در منزل ما جا گذاشت و به فرنگ برگشت. عجب پلووری .. چند سال می پوشیدیم، به تنهایی بالاتنه مبارک را در برف و یخبندان گرم نگه میداشت .. مانند آنرا هیچ کجا گیر نیاوردیم .. اگر در این مملکت سراغ دارید لطفاً آدرس بدهید.

از آنجایی که طاس تشریف داریم، سر و گوش مبارک یخ میکند، دوست داریم کلاه بگذاریم ولی چون فرم و شکل کله امان کُمبیزه ای است (همانند کله فوتبالیست شهیر تییری هانری)، کلاههای بافتنی قیافه امان را مضحک تر مینماید. لذا دربدر به دنبال دو سه تا کلاه گرم هستیم که به کلاسمان هم بیاید خیر سرمان. از همین کلاهها که عکسهایشان را این بالا هم زده ایم. کلاه روسی های ملقب به Ushanka آشانکا، یا چیزی توی همین مایه ها که قناس بودن جمجمه را بپوشاند و این محفظه تُهی را گرم نگه دارد.

در شهر زیبایمان شیراز اصولاً وقتی هوا خیلی سرد است، کسی از خانه بیرون نمی آید، لذا تنها کلاه نظامی و بافتنی و نقاب دار تابستانه و عمامه موجود است .

...

 

+ نوشته شده توسط پرهام در جمعه بیست و ششم مهر 1387 و ساعت 8:0 |
 

 

اینبار مروارید دارائی نژاد وبلاگ صلح عشق انسانيت و ديگر هيچ ... منو به یه بازی خیلی سخت دعوت کرده .. اگه یه روز نامرئی باشم چه میکنم ؟

ببین آبجی .. دروغ چرا .. تقریباً از پونزده سالگی تا امروز که پا تو سی و یک گذاشتم .. این یکی از روئیاهای ماست ..

به جون خودم اگه بخوام دروغ گفته باشم .. از صبح تا حالا واسه اولین بار دارم فکر میکنم که در زمان نامرئی بودن چه کارهایی بجز خاک تو سری کردن و کارهای بی ناموسی، میشه انجام داد ..

خوب شاید میرفتم سوار یه هواپیما به مقصد اورلاندو میشدم، یا سیسیل، یا پاریس یا هر جایی که اینقدر حرص نخورم ..

شاید هم مثل سوپرمن و بت من و اسپایدر من و .. یواشکی به مجازات آدم بدهای داستان میپرداختم ..

نمیدونم .. ولی باز هم این ذهن منحرف برمیگرده به همون کارهای دوست داشتنی ای که تو فیلم مرد نامرئی دیدیم و بسیار محضوظ شدیم  .. این فکر کوتاه ما دستش به جایی بلندتر اینجا نمیرسه. سیمرغ تصورات و خیالاتمون هم مدتهاست شترمرغ شده و فقط روی زمین راه میره، زمینی که پره از خط قرمز و سیم خاردار و حصار و فنس و دیوار و باتلاق و پرتگاه ...

خوب حالا من هم میخوام دو نفر رو به بازی دعوت کنم، بارباپاپا  و  آی آدمها .. اگه حس و حالش رو داشتن !

 

+ نوشته شده توسط پرهام در سه شنبه بیست و سوم مهر 1387 و ساعت 10:29 |
 

اگه بخوام زندگی خودم رو در این چند ماه اخیر مرور کنم، واژه عدم امنیت میشه واژه کلیدی تمام اونچه که من در حال تجربه هستم.(عدم امنیت روانی، شغلی، مالی، اجتماعی، عاطفی، خانوادگی، فکری، جنسی، کوفتی و زهر ماری ...).

سرگشتگی، سرگردانی، بلاتکلیفی، استرس و باز هم کوفت و زهر مار، از جمله واژه های مهم دیگه ای هستن که میشه در این مجال به اونها پرداخت.

تصمیم گرفته بودم که فاصله تلخ بین تولد و مرگ رو با عشق پُر کنم، با عاشقی کردن و عاشق پیشه بودن. البته نه از اون عشقهای عرفانی و توهمات بعید .. بلکه از همین عشقهای زمینی و توهمات ملموس. یادم نمیاد تا حالا چند بار عاشق شدم، اما باید اعتراف کنم اینکه میگن عشق اول، عشق آخره .. یه جفنگ محضه و کیفیت و خلوص عشق هر بار بهتر و زیباتر میشه. و همچنین اینکه میگن عشق زیاد دوام نداره .. نه لزوماً اینجور نیست .. البته برای من در بهترین حالت سه چهار سال بیشتر دوام نیاورد، اما میدونم میشه همیشه مثل روزهای اول عاشق موند.

چیزی که هنوز نتونستم راه حلی برای اون پیدا کنم، چگونه طی کردن فاصله تلخ بین دو عشقه .. با کار، مطالعه، بازی کامپیوتری، مستی و بیخبری، ورزش، وبلاگ نویسی، سیگار، فیلم، کوفت و زهر مار .. متاسفانه هیچ کدوم جواب نمیده و هر روز از این فاصله صد سال کش میاد. زندگی سخت و خشن میشه و خستگی ها توی روان آدم رسوب میکنن.

آهنگ زندگی میشه صدای کشیدن ناخن روی تخته سیاه چوبی، صدای کشیدن صندلی فلزی روی کف موزاییک سالن امتحان کنکور، صدای تسمه پروانه فرسوده کولر آبی توی یه ظهر گرم، صدای اگزور شکسته پیکان جوانان گوجه ای، صدای ترانه نانسی عجرم که بجای زنگ موبایل از گوشی همکار بیشعورت وسط جلسه بلند میشه، صدای طبل عزاداری نیمه شبهای دهه محرم، صدای زنگ ساعت پنج صبح، صدای تلفنی که هیچ وقت زنگ نمیخوره ...

 

+ نوشته شده توسط پرهام در جمعه نوزدهم مهر 1387 و ساعت 23:19 |
 

. . . ......    ...... . . .

وقتی فقط چهارده سالش بود زن بابای لعنتی شوهرش داد، یه بیابون گرد که شونزده سال از خودش بزرگتر بود و همیشه بدنش بوی عرق میداد و دهنش بوی تفت سیگار. حتی تا لحضه ای که توی حجله بخت از شدت درد بیهوش شد، مطمئن بود که خدا گریه ها و التماسهاشو شنیده و یه جوری نجاتش میده .. اون شب خدا رو گُم کرد و تنها شد ..

بیست و سه سالش بود که عاشقش شدم. بیست و سه سالم بود که عاشقم شد.

 اولین دوست-دختر .. اولین دوست-پسر .. و طعم شیرین خون که شبها تا صبح از لبهای تیکه تیکه همدیگه می مکیدیم و سیر نمی شدیم .. بچگی کردیم، خیلی بچگی کردیم تا بزرگ بشیم.

ماه مثل اغلب اوقات، زیر ابر پنهون موند تا دلهامون بشکنه .. شکست، رفت .. و طعم تلخ خون که شبها تا صبح از دل تیکه تیکه خوردم و از زندگی سیر شدم .. بچگی کردم، خیلی بچگی کردم ولی بزرگ نشدم.

دو سه ساله که ماهی دو سه شب زنگ میزنه، میگه خداشو باز پیدا کرده، .. پس چرا به من زنگ میزنه؟ من .. منی که سالهاست از طعم خون بیزارم ..

 

پی نوشت : ترانه  Disturbia رو با صدای ریحانا شنیدین ؟ تم گیرایی داره ...

+ نوشته شده توسط پرهام در دوشنبه پانزدهم مهر 1387 و ساعت 10:21 |
 

 

زیاد دیدیم و شنیدیم از آدمهایی که دنیا رو با ابداعات، اختراعات، افکار و یا کارهای خودشون متحول کردن و خشتهای برج بلند تمدن بشر رو روی هم چیدن. ما مدیون اونها هستیم، دانشمندان، مخترعین، متفکرین، هنرمندان، فلاسفه، و مدیران بزرگ .. کسایی که زندگی امروز ما رو ساده تر و مرفه تر و لذتبخش تر کردن و رو صورت خدا ذغال مالیدن .. انسانهای بزرگ ..

اما .. اما اگه خوب به زندگی اینگونه افراد نگاه کنیم، بیشترشون از یک زندگی متعادل بی بهره بودن. هرگز نتونستن و نخواستن خانواده و دوستها و سرگرمیهای ساده و روزمره زندگی رو بشناسن و تمام لذت زندگی رو از کار کردن و پیروز شدن طلب کردن .. زندگی های پرآشوب و شخصیتهایی که به زور چوب و فلک معلم و سفسطه ملا و منطق استاد، الگوی ما شدن ...

کار زیاد، از آدم یه موجود یک بُعدی میسازه. آدم تنها توی یک زمینه و یک بُعد از زندگی رشد میکنه و آروم آروم نیازها و احساسات دیگه ش کم رنگ و محو میشه. کار زیاد، فکر زیاد و وقت زیاد میخواد، اونقدر که مثل یک توده سرطانی توی تمام لحضه های شب و روز آدم ریشه میندازه و آدم رو توی خودش حل میکنه .. کار زیاد، از تو یه مرد میسازه! یه مرد که همسرش به مردونگیش میخنده! یه مرد که باید الگوی ما بچه ها بشه! یه مدیر موفق .. یه کسی که زندگیشو فنا کرد تا من تنبل و تن پرور از زندگیم خیلی لذت ببرم!

اما .. اما من الگو دوست ندارم، دنیای تن آسونی خودمو میخوام .. من میخوام توی زیرزمین خودم لُخت و عور و تنها روی کاناپه ولو بشم، پاییز طلایی فریبرز لاچینی گوش کنم، سیگار بکشم، به یه دوست دختر اعصاب خردکن زنگ بزنم، واسه یه عشق تازه دندون تیز کنم، شکم گُنده کنم و برم تو فکر ورزش و پیاده روی و بادی بیلدینگ. میفهمی وحیــــــــــــــــــــــــد؟ میفهمی؟

وقتی مُردم، اگه نتونستین جسدم رو بسوزونین و خاکسترشو بریزین تو توالت، لااقل بجای سنگ قبر، چمن بکارین و بُز بچرونین ...

 

پی نوشت ۱: بی انصاف آخه روزی شونزده ساعت کار یه کم زیاده .. تازه وقتی مرخصی آدمو یه هفته دیگه عقب میندازی ..

پی نوشت ۲: تا دو ماه قبل این وبلاگ حاصل تراوشات یک مغز به اندازه یه گردو بود .. این روزها این نوشته ها حاصل تراوشات یه مغز به اندازه یه فندقه .. در آینده تراوشات یه مغز اندازه عدس و حتی ریزتر رو خواهید خواند ..  تا شقایق هست تراوش باید کرد ...

 

+ نوشته شده توسط پرهام در جمعه پنجم مهر 1387 و ساعت 8:6 |