تبليغاتX
پــوشــک
 

در مدت سه سالی که توی شرکت قبلی کار میکردم ، همیشه متوجه این موضوع بودم که همه کارها تا چه اندازه بدون اصطکاک و درگیری ، با آرامش و با درک متقابل انجام میشه. حتی روحیه اکثر پرسنل هم دوستانه و برخوردها بی تنش و آرام بود. اما اینجا از ساعت هفت صبح تا هفت شب یک نفس دارم با هزار نفر منازعه میکنم. با هزار تا آدم که یک دنیا از نظر فرهنگ و درک با هم متفاوتیم. وحیـــــــــد میفهمی چی میگم ؟ متفاوت !

تازگیها با یکی از دخترهایی که دو سه سالی میشناختم، یه بازی جدید راه انداختیم : عشق بازی! اشتباه نکنید، منظورم عشقبازی نیست، منظورم عشق بازیه! آره به هر حال توی وضعیت ما، این هم غنیمتیه. بازی هم به این ترتیبه که ما دو تا نقش عاشق و معشوق رو بازی میکنیم و دیوونه وار همدیگه رو دوست داریم. تنها ارتباط ما از طریق پیامک برقرار میشه و تمام شب و روز جریان داره. خستگی و خواب و کار و جلسه و غذا خوردن و ... نباید اختلالی در روند این بازی بوجود بیاره. باید سعی کنیم واقعاً توی این نقش حل بشیم و اونو باور کنیم، اما در عین حال در نظر داشته باشیم که این تنها یه بازیه و یه روزی تموم میشه و ما دو تا کاملاً غریبه ایم، و مغلوب احساساتمون نشیم. یه بازی هر چقدر هم قوی و تاثیرگذار باشه باز هم نباید زیاد جدیش گرفت .. مگه نه؟ .. .. ..  در مورد اینکه آخر این بازی چی میشه، نمیدوم. بازی خوبیه، ایده آل برای کودکان گروه سنی الف و ب . تنها مشکل قبض تلفنه، ظرف یک ماه تعداد پیامک های ارسالی 1115 تا و پیامکهای دریافتی 1233. بی شک شرکت مخابرات هم ما رو دوست خواهد داشت.

 

حالا هم به مناسبت ماه مبارک، فایل صوتی تلاوت سوره کُتیلَت (شَپَلَق) رو با فرمت کم حجمamr  واسه دانلود از رپیدشیر لامصب میزارم  اینجا  تا دانلود کنید و بعدش هم هی بلوتوث کنین. التماس دعا !

+ نوشته شده توسط پرهام در جمعه بیست و نهم شهریور 1387 و ساعت 10:31 |

 

روزهای تعطیل من .. هفت ، هشت ، نه روز در ماه ، نامتعادل و پشت سر هم ، اون هم بعد از بیست روز کار بی وقفه و تشنج ها و استرس های کاری تموم نشدنی ، بر سر من آوار میشن و من فکر میکنم که باید خوشحال بشم !

 

روزهای تعطیل من .. برمیگردم شیراز .. شهر من ، زادگاه من ، وطن من .. اما انگار این خیابونها هم ساز غربت کوک میکنن .. من تنهام .. بقیه ازدواج کردن !

 

روزهای تعطیل من .. خالی و خالی و خالی .. دوست دخترها رفتند .. یا ماندند .. من رفتم .. تنها .. حتی یک خاطره هم با خود به همراه نبرده ام .. حتی یک خاطره دلگرم کننده  ، یک خاطره برای روز مبادا !

 

روزهای تعطیل من .. در آرامش ، صلح و سکوت مطلق .. شاید با موسیقی کلاسیک آرام و یکنواخت موزارت .. سینفونیا کنچرتانته برای ویولن و ویولا یا برای دو ویولن .. البته که ما معنی اینها را نمی دانیم !

 

روزهای تعطیل من .. ما پیژاما به تن میکنیم .. از زیرزمین بیرون میاییم .. میرویم بالا برای خودمان و مادر چایی دم میکنیم و گپ میزنیم ، بعد هوس سیگار میکنیم ، برمیگردیم پایین و با موزارت یواش و بی سر و صدا سیگار دود میکنیم .. گیتار خاک گرفته را از توی کمد بیرون میاوریم و با کمک فن آوری تیونر آنرا کوک میکنیم ، قطعات Romance  و Green Sleeves را بیست بار اجرا میکنیم تا نوک انگشتان ظریفمان درد بگیرد . ما از گیتار ، نواختن همین دو تا قطعه را هم بلد نیستیم ، گیتار دردناک است !

 

روزهای تعطیل من .. کسالت و تنهایی .. mbc4 و mbc2 و mbc persia .. و باز هم کسالت و تنهایی و کفل هایی که از روی کاناپه نشستن درد میکنن .. و باز هم خودمانیم غرق در تخیلات زیبا : ازدواج با یه دختر بسیار پولدار و بسیار زیبا .. یا بسیار پولدار و کمی زیبا .. یا بسیار پولدار و همین !

 

روزهای تعطیل من .. پر از افکار شما : راه تکامل یک انسان ، از باتلاق پاک و زلال ازدواج می گذره .. اگه تنهایی ، اگه سرگشته و بی هدفی ، اگه زندگی واست بی معنیه ، اگه احساس میکنی داری به آخر خط می رسی ، اگه دیگه انگیزه ای واسه قدم از قدم برداشتن نداری ، اگه .. ازدواج کن .. ازدواج کن .. و منطق شما : مرتکب خطای عدم ارتکاب نشو که این خطا از هر خطایی نابخشودنی تره ..

 

روزهای تعطیل من .. راحت ، آرام ، سرد ، بی روح ، بی چراغ ، بی دغدغه ، بی ریا ، بی هیچ کس ، بیخود .. بی خود ..

 

روزهای تعطیل من ..

 

+ نوشته شده توسط پرهام در سه شنبه نوزدهم شهریور 1387 و ساعت 23:43 |
 

 

تعریفی تازه از واژه انسان داره .. هیچ برتری و اولویتی در برخورد با انسانیت و جنسیت قایل نمیشه .. تضادی بین این دو مفهوم نمیبینه .. .. یک اسطورهء تازه است .. شاید از اون کسایی که جلوتر از زمان خودش به دنیا اومده .. شاید هم واسه به دنیا اومدن دنیا رو اشتباهی اومده ..

یک زنه .. یک زن .. به اندازه تمام زنهای دنیا .. به اندازه همه زنهایی که تا به امروز زاده شدن .. بیشتر از هر اونچه که بشه تصور کرد و چگال تر از آغاز هستی .. یک زنه .. یک زن .. اونقدر که در تصور هیچ کس نمی گُنجه ..

و من در عَجَب و حیرتم .. و از خودم می پرسم آیا هیچ مردی وجود داره یا تا به حال زاده شده که بتونه هماورد این زن باشه ؟ .. یک مرد به مردی همه مردهای دنیا ؟ .. یک مرد بی وقفه و تموم نشدنی ؟ ..

و من باز در عَجَب و حیرتم .. وقتی خودم رو در مقام پرستش طرحی پیدا میکنم که تار و پودش ، انسانیت و جنسیته ..

چه لذتبخش و هراس انگیزه ، مواجه بودن با انتهای خلوص یک معنی .. معنی زن ، وقتی که تو یک مرد نیمه کاره باشی .. یک مرد غش دار .. مردی که مثل همه مردهای دیگه توی وجودش رگه هایی از زنانگی هست ..

و تو گُم میشی تو غبار عبور یک اسطوره که توی مسیر گذرش تو هم رهگذاری بودی از هزاران .. ، پیاده ای که حتی نتونست حیرت و ستایش خودش رو به زبون بیاره .. و تو  ..  کم میاری  ..   خیلی کم میاری ..

..

 

پی نوشت 1 : این پُست هم شُد مثل انشای سوم دبستان که آخرش کم آوردم ..

پی نوشت 2 : اینجا عسلویه است ! جای بدی نیست .. از گزند خداوند متعال دور مانده .. اینجور دوست دارم ..  حالا اینترنت هم داریم ! اما توان و نایی برای یک لحضه فکر کردن نیست ..

یک هفته در ماه برمیگردم شیراز و بخاطر میارم که حالا حالاها واسه زنده موندن جا هست ! سعی میکنم باشم .. گفته بودم دوستتون دارم .. نگفته بودم ؟

+ نوشته شده توسط پرهام در جمعه پانزدهم شهریور 1387 و ساعت 7:30 |

 

 

ما یه عُمری سنگ صبورت بودیم .. یه عُمری عُقده می ترکوندیم تا تنها کسی باشیم که تو بهش اعتماد کامل و اطمینان محض داری .. یه عُمری ذوق مرگ می شدیم وقتی با یه لحن عاشق کُش میگفتی : "این حرفها رو فقط واسه تو میتونم بگم .."  ..

ما یه عُمری سنگ صبورت شدیم .. صبورت شدیم ..

وقتی باهامون حرف میزدی و غصه ها و رازهای دلت رو بیرون میریختی .. وقتی سفره دل لامصبتو پیش دلمون وا میکردی .. ما می مُردیم و باز زنده میشدیم .. ما سنگ صبورت بودیم ..

 

اما ما رو ببخش .. اگه دیگه نتونیم .. نخوایم .. نشه .. که سنگ صبورت بمونیم .. میخوایم دیگه نفس بکشیم .. حتی اگه واسه نفس هم دلیلی نباشه ..

 

 

پی نوشت ۱: سلام .. خوبیم و زنده .. از صبح تا شب با احشام بحث و جدل و مرافعه داریم .. این اسمش شغل یا همون کاره  .. این لقمه نون که ما میخوریم به خون دل و شاش سگ آغشته است .. نوش جانمان که از ماست که بر ماست ..

پی نوشت ۲: هستیم .. نه مثل قبل .. نه انسان .. نه حتی زنده ..

+ نوشته شده توسط پرهام در سه شنبه دوازدهم شهریور 1387 و ساعت 17:58 |