تبليغاتX
کـــلاف مثل کــــاف

 

کتابهایی مثل "قورباغه را قورت بده" یا "چه کسی پنیر مرا جابجا کرد؟" و البته این اواخر هم کتاب "راز" رو حتماً یا خوندید و یا چیزهایی درباره شون شنیدید. احتمالاً هم بعدش یکدفعه درست مثل اینکه یه سرنگ شصت سی سی انرژی رو به قُنبل مبارکتون تزریق کرده باشن، تا چند روز بعد از خوندن اونها (یا کتابهایی از این قبیل)، ورجه ورجه کردین و یک تحول عمیق رو تا مغز استخونتون احساس نمودین: من میتونم بهتر از این باشم، من بایدبهتر از این باشم ... اصلاً فقط بگین تا حالا چقدر از درآمدتون رو صرف کتابهایی با مضمون خودیاری کردید؟

یه واقعیتی هست و اون اینه که بیشتر ماها ناراضی هستیم. بعضی هامون از یک یا چند چیز خاص و بعضی دیگه از همه چیز. همه دربدر دنبال چیزی میگردیم که کمکمون کنه تا بهتر بشیم. ما پولمون رو صرف کتابهای روانشناسی و روانکاوی و خودشناسی و خودیاری و سمینارهای اندیشه برتر و تکنولوژی فکر و موفقیت و تفکر مثبت و یا کلاسهای بدنسازی و آیروبیک و دستگاههای ورزشی لاغری و عمل جراحی بینی و کاشتن مو و تاتو ابرو و ژل های حجم دهنده سینه و آلت و حذف موهای زائد و مکملهای غذایی چربی سوز و عضله ساز و ارتدنسی فک و هزار جور لوازم آرایشی و پیرایشی و ... میکنیم ... ...

چرا ؟ چون ما از خودمون کاملاً رضایت نداریم .. چون همه همیشه به ما میگن و از ما میخوان که بهتر باشیم از اینی که هستیم .. چون به ما میگن تو خوب نیستی .. شاهدش هم هزار جور تبلیغی که شب روز از هزار طریق به ما تزریق میشه ..

ولی میخوام یه چیزی رو بلند بلند فریاد بکشم : من خوبم. من کچل هستم. من شکم قلمبه دارم. من هوش و استعداد خیلی بالایی ندارم. من توی یه خانواده متوسط بار اومدم. من نتونستم فوق لیسانس قبول بشم. من پولدار نیستم. من سیگار هم میکشم. من زود عصبانی میشم. من عجول و حسود هستم. من بی نهایت تنبل و تن پرور هستم ... با همه اینها من خوبم. اگه دوست داشته باشم ورزش میکنم. اگه دلم بخواد لباس تمیز و مرتب و شیک میپوشم. عشقم بکشه با یه دختر زیبا میرم یه رستوران گرون و شیک. اگه رو اعصابم راه نرن بذله گو و شوخ و شنگم. ادای آدمهای فلسفه باف و متفکر رو در میارم. به نهایت ممکن بی غیرت و بی تعصب میشم. سر کار پوست زیر دستهامو میکنم و آخر وقت با یه جمله چنان اونها رو از دار دنیا راضی میکنم که فرداش قبل از اینکه دوباره دهنشونو سرویس کنم، بیان برام بمیرن. یه وقتی هم دیدی شب که برمیگردم خونه، پشت فرمون ماشین با شنیدن ترانه "دختر چهل گیس بهار  قشنگی سرخ انار  دردونه ماه و نسیم  عطر همیشه موندگار" ، غش کنم از گریه. کی از من چه خاطره ای داره؟ همه میدونن من خوبم، من چرا باور نکنم؟ من خوبم، وحید هم خوبه، شاهرخ و رضا و محمد هم خوبن، حتی علی هم خوبه !

من همینجا بعد از مدتها بیهوده تکاپو کردن برای یک ذره بهتر بودن، اعتراف میکنم که من هرگز دیگه برای حتی یه ذره بهتر شدن تلاش نمیکنم. چرا؟ چون من از این بهتر نمیشم و همینی که هست.. خوبه  .. خوبه .. واقعاً خوبه. اگه بپرسی چقدر خوبه؟ جوابش اینه : به اندازه کافی برای بودن.

 

 

پی نوشت 1 : دارم یواش یواش دست و پامو جمع میکنم که شیراز رو به طمع یک مشت ریال یا بهتر بگم چند ریال بیشتر، به مقصد عسلویه ترک کنم و اصلاً هم نمیدونم چی سر اینجا میاد !

پی نوشت 2 : هر کی دوست داره بیشتر از این حرفهای معمولی ولی آرامبخش بخونه، کتاب 95 صفحه ای من پنیر تو را برداشتم نوشته دارل بریستو باروی رو به قیمت 950 تومن بخره و سی بار بخونه و به ریش خودش و دنیا از ته دل بخنده و خیالش هم راحت باشه بعد از خوندن کتاب میتونه سر راحت رو بالش بزاره.

 

+ نوشته شده توسط پرهام در پنجشنبه بیستم تیر 1387 و ساعت 2:37 |

 

اینبار هم بارباپاپا منو به یه بازی دعوت کرده : من اگه خدا بودم ..

خیلی فکر کردم .. سخت تر از این بود که فکر کنم اگه صد ملیون یورو پول داشتم .. آخه راستش من علاقه ای به خدا شدن ندارم !

با این حال اگه خدا بودم هر پنجاه سالی یه بار خودمو Update میکردم، و یه مشت تعریف و شر و ور مدرن از خودم و خواسته های خودخواهانه و احمقانه ام ارائه میدادم تا لااقل هر کی یه ذره میشینه فکر میکنه و با عقل خودش در مورد من فکر میکنه، پس فرداش به ریش من نخنده و به روح من .. .

ضمناً من از پرستیده شدن اصلاً خوشم نمیاد، آیه میدادم هر کی یه چیزی رو یا کسی رو بپرسته، مقعده فی النار ..

حالا البته اگه از اول اولش خودم خدا بودم، بجای آفرینش و این مسخره بازی ها، بازی های بهتری بلد بودم از خودم در کنم تا حوصله ام سر نره ..

 

خُب .. من هم  آی آدمها  و  زندگی پیش از مرگ رو به این بازی دعوت میکنم ببینم اونها تو این Campaign چه ایده هایی دارن و کی بالاخره تو این رقابت میتونه خدا بشه !

حالا هم خسته شدم .. چند روز میرم اصفهون گردش !

 

+ نوشته شده توسط پرهام در سه شنبه یازدهم تیر 1387 و ساعت 0:31 |

 

 

این آبجی کوچیکهء ما علاقه زیادی به حیوانان خانگی داره. از همیشه هم همینطور بوده. ماهی، پرنده، گربه، سگ و یه مشت جک و جونور که همگی مثل خود ما احتیاج به محبت و مواظبت دارن و البته بر خلاف ما از اینکه این نیازشون رو به راحتی بروز بدن، هیچ ابایی ندارن. با اینکه زمانی نصف حواسم همیشه به مبحث دلنشین "نجس و پاک" مشغول بوده، از همنشینی با گربه ها لذت میبردم و دستهام هم همیشه پر بوده از زخم و زیلی پنجولهای تیز گربه هایی که به زور تو وان حموم با شامپو و برس میشستم و قشو میکشیدم و با سشوار خشکشون میکردم. سرنوشت همه ماهی هایی که توی تُنگ یا آکواریوم به خونه ما اومدن، مرگ بود و تقدیر همه پرنده هایی که توی قفس به خونه ما اومدن، پر کشیدن تو آسمون و آزادی و شاید هم بعداً طعمه گربه ای شدن ..

دو سال پیش یه پاپی پشمالو واغ واغو آوردیم خونه. هشتاد هزار تومن پول بی زبون رو که حاصل عرق جبین بود بابتش پرداخته بودم و نود هزار تومن دیگه هم خرج آساق واساق دامپزشکی و اصلاح مو و لوازم و تجهیزات و کتابهای آموزشی نگهداری سگ و این چیزها کردم. به نظر میومد همه چیز خیلی خوبه.. اما هیچ وقت فکرشو نمی کردم که یه توله سگ گوگولی از یه دوست دختر گوگولی بیشتر به محبت نیاز داره. شبها که خسته و خمیر از سر کار برمیگشتم خونه، اینقدر دور و ور آدم ورجه ورجه میکرد و ابراز احساسات میکرد که وقتی قلاده اش رو می آورد و میگذاشت جلوی من و با زبون آویزون، ملتمسانه دم تکون میداد، دلم نمیومد بهش بگم : " اُلاغ خستمه، جون ندارم راه برم، برو به یکی دیگه بگو ببرتت گردش ..". بعد از دو هفته یه خری پیدا شد و خودش و تجهیزاتش رو هشتاد هزار تومن خرید و رفت و نمیتونم توصیف کنم که اون لحظه چطور از خوشحالی اشک شوق تو چشمهام حلقه زده بود. به این نتیجه رسیده بودم که گربه ها خیلی بهتر از سگ جماعت هستن، حداقل محبت رو با وقاحت و حیله گری و سیاست تمام میدزدن ولی هرگز اونو گدایی نمیکنن.

قبیله در فرهنگ گربه ای یعنی یه نفر. علاقه ای به متحد شدن و همسو شدن با هم ندارن. شونزده ساعت در شب و روز خواب هستن و اگه نخوای بهشون محبت کنی، خیلی بی تعارف یکی دیگه رو جایگزینت میکنن، همچین که جایی واسه شرمندگی واست باقی نمیگذارن. بخاطر همین روحیه هست که معمولاً جذب دخترهای گربه صفت میشم!

تازگی هم یه موش همستر  اومده خونه ما. این یکی راستی راستی با همه فرق داره! واقعاً هیچکی رو به پشمش هم حساب نمیکنه. هوا که تاریک میشه از خواب پا میشه و تا صبح توی حلقه چرخ فلکش میدوه و با نرده های قفس بارفیکس میزنه و با هویج و فندق و تخمه آفتابگردون خوشه. توی مدت زمان عمر کوتاهش که حداکثر دو ساله، حتی واسش مهم نیست که تنها بمونه و هیچ وقت ازدواج نکنه، مثل بقیه حیوونها از این بابت دپرس و افسرده نمیشه. البته اگه دستش برسه مثل ریگ تولید مثل میکنه. تنها اشکالی که داره اینه که حجم بیضه هاش حدود نصف هیکلشه. ما هم که به این چیزها عادت نداریم. دو سه شب داشتیم با اهل خانه در مورد اینکه یه شورتی شلواری چیزی بهش بپوشونیم یا نه بحث میکردیم. بحث آبرو و غیرت و این خزعبلات بود. آخرش هم به نتیجه ای نرسیدیم و طرف همینطور لخت و عور داره تخمه میشکنه و با زندگیش حال میکنه ..

تنها نتیجه منطقی ای که شما خواننده عاقل از خوندن این پُست میتونی بگیری اینه که هرگز نباید زیر بار مسئولیت پدر یا مادر شدن رفت.

پی نوشت: نه اینکه حرفی واسه گفتن نداشتم ! ...

+ نوشته شده توسط پرهام در چهارشنبه پنجم تیر 1387 و ساعت 0:10 |