تبليغاتX
پــوشــک

 

 

زندگی جریان داره و ما وظیفه بزرگ نزدیک شدن به لحظه مرگ رو با نق زدن ها و شکوه و گلایه های بی پایان، همچنان به دوش میکشیم ..

تا حالا شده احساس کنی چیزی رو در گذشته ها گم کردی و حالا به شدت بهش نیاز داری ولی حتی نمیدونی که اون چی بوده ؟ تا حالا روند بازگشت به گذشته ها رو تجربه کردی ؟ اگه کتاب "بر باد رفته" رو خونده باشی اون جمله آخر رد باتلر چهل و چند ساله رو در حالی که داره چمدونش رو میبنده که اسکارلت اوهارا رو ترک کنه ، به خاطر میاری ؟ یه همچین مفهومی داشت :

"تا این سن و سال آدم تنها زمان و آینده و هر چیزی که توی اون هست رو با ولع میگیره و به پشت سرش پرت میکنه و میگذره، اما دیگه به جایی میرسه که توقف میکنه ، برمیگرده و توی همه اون خرت و پرتها دنبال چیزهای باارزشی میگرده که زمانی پشت سر گذاشته و گذشته ..."

این جریان بازگشت به گذشته مثل یه سندروم اجتناب ناپذیر سراغ همه ما توی سن و سالهای مختلف میاد. مثلاً دوستی فراموش شده ای رو از سر میگیری و یا عادتهای متروک رو باز تجربه میکنی ..

اما همیشه باید این اتفاق ها بیفته تا مطمئن بشی ، گذشته ها گذشته و دیگه به هیچ قیمتی برنمیگرده .. بهتره ادامه بدی و پی دلخوشی های تازه ولو زودگذر بگردی تا این چند فرسخ دیگه هم طی بشه ..

من که این سالها خودمو کشتم که از دام هر جاذبه و افسونی رها بشم ، حالا احساس یه پاره سنگ معلق در فضا رو دارم که همینجور ول معطل داره چشم میندازه دنبال یه ستاره ای ، سیاره ای ، سیاهچاله ای ، کوفتی ، زهر ماری .. میگرده که اسیر جاذبه اش بشه که یا دورش بگرده و یا توش فنا بشه ..

این روزها دلم تنگ شده واسه یه چیزی که خرابش باشم .. که هلاکش بشم .. که خودم از یادم بره .. که تو خواب و خیالش بگذره این عُمر بی حاصل و پوچ ..

ده سال پیش ،یه شب یه تریاکی متفکر بهم گفت : "سعی کن همیشه حرفهات Value  داشته باشه .."

ببینم شما هیچ Value تو این حرفها میبینین ؟

 

+ نوشته شده توسط پرهام در پنجشنبه سی ام خرداد 1387 و ساعت 3:35 |

 

دختره میشینه تعریف میکنه که مثلاً توی محیط کارش آقاهه خیلی محبت داره ، خیلی انسانه ، خیلی مهربونه ، خیلی با شخصیته و ... ...

من یه مهندسم، وقتی به مدیر پروژه یا مهندس ارشد پروژه سلام میکنم سرشونو تکون میدن و مثل برج زهر مار میگن هووم ، با همه بچه های شرکت همینجورین .. اونوقت جلوی این دو تا منشی خوشگل ما که میرسن انسانیت و محبت و گشاده رویی از وجودشون فواره میزنه .. تبدیل میشن به یه مرد خوش صحبت و خوش معاشرت و محترم و با شخصیت و با شعور و ...

میگم دختر ، یه معیار و محک بهت میدم که خودت قضاوت کنی .. اگه با همین تحصیلات و شخصیت و سن و سال ، یه مذکر بودی ، اون مرد محترم به همین شکل جواب سلامتو میداد و به انسانیتت احترام میگذاشت و وقتی مشکلی برات پیش میومد ، واست بانی خیر و مشکل گشا میشد ؟

من یه مردم با قیافه و ظاهر بسیار معمولی و بدون ویژگی چشمگیر ظاهری .. سالهاست عادت دارم با زنها خوش برخورد باشم ، اگه دختره خیلی خیلی خوشگل باشه ، معمولاً از طرز فکر و شخصیت و رفتارش تعریف و تمجید میکنم . اگه دختره با یه چهره معمولی باشه ، نکات مثبت ظاهرش رو پیدا میکنم و اونها رو پر اهمیت جلوه میدم . همواره اگه دختر یا زنی که باهاش ارتباط کاری یا دوستی یا آشنایی دارم ، تغییری در وضع ظاهرش بده ، به محض دیدنش با ادبیات یه جنتلمن نشون میدم متوجه اون تغییر شدم و معمولاً نظرم رو هم به شکل مثبتی بیان میکنم . اگه از لباس جدیدش حالم به هم بخوره ، میگم "اینجوری خیلی قشنگه ولی اون جوری خیلی بیشتر بهتون میاد.." .  طی سالها بهم ثابت شده که تقریباً همه زنها تشنه تعریف و تمجید و حتی تملق هستن ، بله تملق .. یه زن حتی وقتی میدونه این تعریف و تمجید دورغه و جفنگه ولی نسبت به گوینده توی دلش احساس خوبی بهش دست میده .. حتی اگه به زبون بگه عجب مرد چرب زبون و حقه بازی ... . بدون اینکه بخوام چند صفحه دیگه در مورد این شکل رفتار و منش و برخوردهام وراجی کنم، به گفته همه زنها و دخترهایی که منو میشناسن ، من یه پسر باشعور هستم .. دقت کنید : باشعور .. . معنی شعور رو فهمیدین؟ حرص آدم در نمیاد از این تعریف؟ از این گونه قضاوت و برداشت؟

نخیر جان من ، من نه جای برادر تو میشم و نه جای پدر تو .. تا وقتی که این دو تا غده لامصب بین پاهام هست و هورمون توی خونم ترشح میکنه، نه انسانیتم در مورد تو زن زیبا ، بی آلایشه و نه تفکرم در برخورد با تو منطقیه و نه ایمانم رو در روی تو محکم و خلل ناپذیره .. فرقی نداره پونزده سال از تو کوچیکتر باشم یا پنجاه سال بزرگتر ..

و تو یارو .. اگه هنوز به جفنگیاتی مثل تعصب و غیرت و ناموس و .. فکر میکنی ، هیچ وقت مثل تخم چشمهات به من اطمینان نکن و همشیره لوند و قرشمالت رو به من نسپار احمق ..

 

پی نوشت : این حاج آقا مومن و با ایمون ، چشم نداره ببینه یه دختر یا پسر مجرد تو همکارهاش هست که داره راحت زندگیشو میکنه .. فکر میکنه این پسره حتماً لاجرم باید بره و اون دختره رو .. ازدواج کنه تا سنت رسول اجرا بشه .. ای مادرتو ..

 

+ نوشته شده توسط پرهام در پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387 و ساعت 3:33 |
 

 

اول از هر چیز از باید مثل همیشه از هیربد تشکر کنم که گاهی نظرات و حرفهاش یه دریچه تازه، توی بعضی مخمصه ها روی آدم باز میکنه ..

ذات زندگی از جنس عقل نیست. زندگی یه بی انصافی بزرگه که میشه به وقاحت دروغهاش پی برد و اسیر مغلطه هاش نشد.

اما بین دو راهی زنده بودن و زنده نموندن، وقتی یکیشو انتخاب کنیم، بهتره واسه انتخابمون لااقل یه سفسطه خوب داشته باشیم، چیزی که حداقل بتونیم باهاش خودمون رو گول بزنیم .. چاره ای نیست !

یک کتاب دارم از ویکتور امیل فرانکلن ، روانشناس اتریشی و خالق نظریه لوگوتراپی یا معنی درمانی، که برخلاف اگزیستانسیالیستهای اروپایی زیاد به مذهب و دین کاری نداره و به همین خاطر هم جماعت دیندار نهایت سوء استفاده رو از ایده ها و نظریاتش می کنن.

کتاب انسان در جستجوی معنا رو که در دو بخش نوشته شده، با فرمت PDF و با حجم کم، میشه از اینجا دانلود کرد ..

 کتابی که واقعاً به خوندنش احتیاج داشتم و فکر می کنم دونستن مطالبش واسه کسی که زنده موندن رو انتخاب میکنه، یه ضرورته ..

وقتی آدم به ماهیت مشکل خودش پی میبره، نیمی از مشکل رو حل کرده .

زندگی بدون هدف، میتونه جالب و لذتبخش باشه، اما تنها در صورتی که واسه آدم معنایی داشته باشه .. تفاوت معنی و هدف رو اینجا فهمیدم ...

 

+ نوشته شده توسط پرهام در دوشنبه بیستم خرداد 1387 و ساعت 9:18 |

 

چند سال قبل خیلی شیفته کتابهای اوشو بودم. کتابهایی که بیشترشون دیگه به مرحمت وزارت ارشاد به شدت اسلامی، دیگه تجدید چاپ نشدند. طبق روال عادی زندگی که همیشه دلزدگی پایان شیفتگیهاست، با خوندن دو جلد زندگی نامه اوشو از زبان خودش و بر خوردن به چند تناقض گویی و خاطراتی که بیشتر شبیه لاف زدنهای بچه های آبادان بود، از دنیای زیبای اوشو جدا شدم و برگشتم به دنیای واقعی .. اما همیشه یکی از داستانهای اون رو در خاطرم دارم .. داستانی که پس زمینه زندگی منو که همیشه یا سفید بود و یا سیاه، حالا بد جوری خاکستری کرده ...

اون داستان به روایت خودم اینه :

یه شب یه پادشاهی که سالها بر یک مملکت ثروتمند حکمرانی میکرده، خوابی میبینه و وزرای خودشو جمع میکنه و میگه :"دیگه از این همه تلاطمهای روحی و آشفتگی های روزمره و هیجانهای خوب و بد خسته شدم، خواب دیدم انگشتری دارم که روی نگینش جمله ای نوشته شده که هر زمان در اوج شعف و شادی اون رو میخونم از شدت هیجانم کم میشه و هر زمان در اوج اندوه اون رو میخونم از شدت ناراحتیم کم میشه. اون انگشتر رو هر جایی که هست برام گیر بیارید .."

وزیرهای پادشاه بعد از چند صفحه ماجرا و جستجو ، عارفی رو پیدا میکنن که میگه من این انگشتر رو دارم و اون رو به پادشاه میدم، به شرط اینکه زمانی اون رو از توی این کیسه بیرون بیاره و توی انگشتش کنه و نوشته روی اون رو بخونه که از شدت اندوه به انتهای ناامیدی برسه.  ... پادشاه اون کیسه رو با یک بند به گردن خودش میندازه و همیشه اون رو همراه داشته ... تا اینکه ناگهان کشور همسایه به اونها حمله میکنه و قبل از اینکه سپاه پادشاه بتونن دفاع کنن به شهر میرسه و کاخ پادشاه رو فتح میکنه و سربازان دشمن پادشاه رو که مجبور به فرار شده تعقیب میکنن تا بکشنش .. پادشاه که یاران خودش رو ازدست داده بوده و دیگه توان فرار نداشته در خرابه ای پنهان میشه و به انتظار سربازهای دشمن که خونه به خونه رو دنبالش میگشتن، در اوج نامیدی کنج دیوار خرابه مینشینه و خودش رو در حالی میبینه که تا دیروز پادشاه قدرتمند اقلیمی بوده و امروز ناتوان در انتظار مرگ .. یادش به اون کیسه می افته .. بازش میکنه و انگشتر رو به دست میکنه .. روی نگین انگشتر نوشته بوده   این نیز بگذرد    .. پادشاه بلند میشه و راه می افته .. به زحمت سرداران لشکر مغلوب خودش رو پیدا میکنه و با تلاش سپاه از هم گسیخته رو سر و سامون میده و با یک حمله نه تنها سرزمین خودش رو پس میگیره، بلکه غنایم بسیاری هم از دشمن نصیبش میشه. این پیروزی رو جشن میگیره و در اوج هلهله ها و شادی های جشن ناگهان دوباره چشمش به نوشته روی نگین انگشتر می افته  .. این نیز بگذرد ...

 

خُب .. حالا یه تیکه موسیقی بی کلام (نمیدونم مال کی و از چه آلبومیه، هر کی میدونه لطفاً بگه) رو که حدود سه دقیقه زمانش هست و باید اون رو توی یه لوپ، پشت سر هم چهارصد بار گوش بدید تا مثل قرآن کریم به عمق اون پی ببرید (و هر چی بیشتر گوش بدید بیشتر به عمقش پی میبرید)، از این لینک رپیدشیر لامصب به حجم یک مگ، دانلود کنین و در حالی که حداقل برای بار صدم اون رو گوش میکنین یه بار دیگه این پُست رو از اول بخونید ...

 

باغچه های حیاط خونه پر شدن از گلهای شاه پسند و شب بو و رُز. برگهای تازه و سبز عشقه هم تمان دیوارهای حیاط رو پوشونده. مادر وسط باغچه نشسته و داره با حوصله گلهای کوچیک و بنفش ختمی رو میچینه و میریزه توی سبد، (سرهنگ وقتی سرما میخوره دلش جوشونده گل ختمی میخواد ..) .. روی دوشکچه صندلی توی صبحونه خوری لم میدم و موهای سفید مادر رو که سالهاست شیمی درمانی و پرتو درمانی نمیگذاره رنگشون کنه، از لابلای گلها تماشا میکنم، بزودی واسه بار نهم یه عمل جراحی دیگه پیش رو داره .. یه تومور سرطانی دیگه .. . سرهنگ هم هنوز بعد از پونزده سال که از بازنشستگیش میگذره و هنوز مجبوره واسه گذران زندگی خارج از شهر کار کنه و تنها چند روز در ماه خونه است ، جاش خیلی خالیه که با یه هندونه خنک پنج شش تاییمون رو دور هم جمع کنه .. دلم هوس یه نخ سیگار کرده .. برمیگردم تو زیرزمین .. به این فکر میکنم که چقدر نزدیکه واسه کار خودم رو به عسلویه تبعید کنم .. واسه یه مشت پول که بشه پس انداز کرد .. که شاید باهاش بشه بعد از چند سال یه آپارتمانی تو حومه پیش خرید کرد .. که شاید باهاش بشه این خونه و مادر و سرهنگ رو گذاشت و رفت از این مملکت .. که شاید بشه باهاش درد و رنج بی انتها خرید .. که شاید بشه همیشه، تا ابد غصه خورد از درد و رنج و غربت این همه انسان نادان .. که از ماست که بر ماست ... که این نیز بگذرد ...

 

+ نوشته شده توسط پرهام در شنبه یازدهم خرداد 1387 و ساعت 23:27 |

 

 آنروز که جوان بودم، میترسیدم که چون پیر شوم، خوبرویان مرا نخواهند. اکنون که پیر گشته ام دیگر خود آنان را نمی خواهم.

همیشه فکر میکردم این ماجرا رو سالها قبل توی گلستان سعدی خونده ام، اما از بس که از این سعدی آخوند صفت بدم میاد، نمیرفتم سراغش که مطمئن بشم. تا اینکه دیروز تعصب رو گذاشتم کنار و دو سه ساعتی توی گلستان سعدی غلط  زدم و یه نفس حرص خوردم بس که این آدم ملون و سفسطه بازه ... ، اما این حکایت توی گلستان نبود. چه بهتر .. حالا بیشتر ازش خوشم اومد. اون روزگار زیاد درکش نمیکردم اما حالا هر روز که میگذره یه جورایی ملموس تر میشه ..

نه اینکه مفهوم جنسیت توی ذهن آدم پلاسیده بشه یا کنتراست واژه زن کم بشه یا حس زیبایی طلبی تو دل آدم بمیره .. نه ..  .. اما یه چیزی تغییر میکنه .. حالا دیگه تجربه و پختگی، به مذاق آدم طعم دلنشین تری داره و دوستی با کسی که از بلوغ عقلی و استقلال شخصیتی دور نیست، به آدم حظ بیشتری میده ..

گاهی این سوال برام پیش میاد که آیا سلیقه های جنسی همه آدمها در گذر زمان تغییر میکنه؟ .. و به خودم جواب میدم : نه همه، بیشترشون ..

معمولاً ارزیابی و ارزش گزاری مفاهیم برای استفاده های شخصی و شخصیتی، توسط فرد فرد آدمهای جامعه انجام نمیشه و این باور رایج و عُرف جامعه هست که تنظیمات اولیه(Factory Default) رو برات سِت میکنه. بطور مثال تعریف میکنه که "ایمان" یک ارزشه و یا "تشکیل خانواده" یک عمل گریز ناپذیر و لازمهء ادامه زندگیه و یا "بچه دار شدن" به زندگی آدم معنا میده و یا ... حالا اگه تفکرات عصر حجر و تعصبات عصر جاهلیت بر یک جامعه عقب مونده و مریض حاکم باشه، دیگه نمیشه انتظار داشت با پیروی از الگوها و پیش فرضهای اجتماعی بشه به احساس رضایت از زندگی رسید .. نمونه اش هم همین حکایت ازدواج های این سالهاست (همونکه سنت پیامبره). خیلی دلم میخواست بدونم اگه بعد از طلاق برای همه زنها و مردها و بچه هاشون مصونیت اقتصادی و اجتماعی فراهم بود، در هر یک میلیون زوج، چندتاشون حاضر بودن باز هم با هم بمونن؟

اصلاً کدوم یکی از ما، همون آدم پنج سال پیش هستیم و روحیات و خلقیات اوایل جوونی رو حفظ کردیم؟ یا مثلاً چقدر پیش میاد که تغییر روحیه، سلیقه و شخصیت دو تا دوست، در طی چند سال هم راستا و هم جهت با هم باشه؟  آیا واقعاً هنوز هم باید در قلمرو روابط انسانی و عاطفی، به واژه هایی مثل "وفاداری" ،"پیمان ناگسستنی"، "تا آخر عمر"، "تا همیشه" و ... با تعصب برخورد کنیم؟

متوسط عمر ازدواج در کشورهای عقب مانده و جهان سوم چند برابر کشورهای پیشرفته و صنعتیه ...

بعله حاج آقا درسته، این انحطاط و زوال جوامع پیشرفته رو نشون میده، خصوصاً با این رسم زندگی پارتنری و بچه های تک والدی و آزادی همجنس گرایان و .. آنچنان بنیان اصیل و مقدس خانواده در جامعه شون به فففاک فنا رفته که بطور حتم تا پنجاه سال دیگه اگه نسلشون هم منقرض نشه، از شدت رنج تباهی و درد سرگشتگی، روزی صد بار آرزوی مرگ خواهند کرد; و اون روز روزیه که همین کشورهای عقب مانده و زپرتی، شاهد سربلندی فرهنگ و عقاید اصیل و کهن خود خواهند بود ..

تکبیر

 

+ نوشته شده توسط پرهام در چهارشنبه یکم خرداد 1387 و ساعت 11:54 |