زندگی جریان داره و ما وظیفه بزرگ نزدیک شدن به لحظه مرگ رو با نق زدن ها و شکوه و گلایه های بی پایان، همچنان به دوش میکشیم ..
تا حالا شده احساس کنی چیزی رو در گذشته ها گم کردی و حالا به شدت بهش نیاز داری ولی حتی نمیدونی که اون چی بوده ؟ تا حالا روند بازگشت به گذشته ها رو تجربه کردی ؟ اگه کتاب "بر باد رفته" رو خونده باشی اون جمله آخر رد باتلر چهل و چند ساله رو در حالی که داره چمدونش رو میبنده که اسکارلت اوهارا رو ترک کنه ، به خاطر میاری ؟ یه همچین مفهومی داشت :
"تا این سن و سال آدم تنها زمان و آینده و هر چیزی که توی اون هست رو با ولع میگیره و به پشت سرش پرت میکنه و میگذره، اما دیگه به جایی میرسه که توقف میکنه ، برمیگرده و توی همه اون خرت و پرتها دنبال چیزهای باارزشی میگرده که زمانی پشت سر گذاشته و گذشته ..."
این جریان بازگشت به گذشته مثل یه سندروم اجتناب ناپذیر سراغ همه ما توی سن و سالهای مختلف میاد. مثلاً دوستی فراموش شده ای رو از سر میگیری و یا عادتهای متروک رو باز تجربه میکنی ..
اما همیشه باید این اتفاق ها بیفته تا مطمئن بشی ، گذشته ها گذشته و دیگه به هیچ قیمتی برنمیگرده .. بهتره ادامه بدی و پی دلخوشی های تازه ولو زودگذر بگردی تا این چند فرسخ دیگه هم طی بشه ..
من که این سالها خودمو کشتم که از دام هر جاذبه و افسونی رها بشم ، حالا احساس یه پاره سنگ معلق در فضا رو دارم که همینجور ول معطل داره چشم میندازه دنبال یه ستاره ای ، سیاره ای ، سیاهچاله ای ، کوفتی ، زهر ماری .. میگرده که اسیر جاذبه اش بشه که یا دورش بگرده و یا توش فنا بشه ..
این روزها دلم تنگ شده واسه یه چیزی که خرابش باشم .. که هلاکش بشم .. که خودم از یادم بره .. که تو خواب و خیالش بگذره این عُمر بی حاصل و پوچ ..
ده سال پیش ،یه شب یه تریاکی متفکر بهم گفت : "سعی کن همیشه حرفهات Value داشته باشه .."
ببینم شما هیچ Value تو این حرفها میبینین ؟




