تبليغاتX
پــوشــک

 

اسرار کاینات - جلد اول

حجم فایل ۱۶ مگابایت

لینک دانلود 

 

 فهرست مطالب این کتاب :

http://www.evictorybooks.com/index_files/page0010.html

 

پی نوشت : مثل اینکه ابراهیم ویکتوری به تازگی کتابی رو با عنوان "خدا، دین و علم" در پاسخ به این پرسش که "چرا بشر خدا را آفرید؟" تالیف و منتشر کرده که فهرست مطالب این کتاب رو هم میتونین در سایت فروش کتابها و دی وی دی های ابراهیم ویکتوری ببینید.

 

+ نوشته شده توسط پرهام در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387 و ساعت 8:0 |

 

بی شک هر کسی که دوره دبیرستان رو پشت سر گذاشته باشه حداقل اسم عمر خیام نیشابوری و صادق هدایت رو شنیده و شاید چیزهایی هم از این دو خونده باشه. اما کمتر کسی این دو نفر رو درست میشناسه. مثلاً علی شریعتی که یک سال از زندگی و افکار منو به خودش مشغول کرد و تا خرخره توی منجلاب مغلطه های گوناگون غوطه ور بود، شعر خیام و فلسفهء "هیچ و پوچ" ! خیام رو به تمسخر میگیره و  حتی برای خیام هویت ایرانی قائل نمیشه. یا دیگه اینکه انگار اسم صادق هدایت با واژه خودکشی و پوچ گرایی عجین شده. واقعاً چرا قضاوتهای ما در مورد آدمها تحت تاثیر جفنگیات عوام اونقدر مخدوش میشه که توان تفکر و بررسی و شناخت رو از آدم میگیره و نمیگذاره دریچه ای تازه از اندیشه به روی آدم باز بشه؟ ....

تازگی کتاب ترانه های خیام رو میخونم.(این کتاب رو که نشر تدبیر روی اینترنت منتشر کرده آقای داوود رضا صمدی برای دانلود بصورت مستقیم و با حجم خیلی کم اینجا گذاشته).

با خوندن مقدمه و شرح جالب و بدیع صاق هدایت از رباعیات خیام ، اگه نخواهیم خیام رو قضاوت کنیم، حداقل میتونیم خود صادق هدایت رو بهتر و واقع بینانه تر بشناسیم.  صادق هدایت شاید کسی بود که قرنها زودتر از زمان خودش متولد شد و درد و رنج او از تقابل با جامعه ای که هیچ درکی از اندیشه های او نداشت، حالا برای خیلی از ما میتونه کمی قابل درک باشه.

این روزها با خوندن دوباره رباعیات خیام، اینبار با درکی تازه که جرقه اون رو هیربد عزیز در ذهن من ایجاد کرد و بعد از خوندن کتابهای شگفتیهای جهان و اسرار کائنات ابراهیم ویکتوری، احساس میکنم معنی تازه ای از بودن در ذهنم شکل میگیره و مثل همه آدمها چقدر دوست دارم این درک لذتبخش رو با دیگران قسمت کنم ...

 

پی نوشت: هفته آینده، پست بعدی رو به دانلود کتاب اسرار کاینات بخش اول، اختصاص خواهم داد. فعلاً با دردسرهای آماده کردنش مشغولم ..

 

+ نوشته شده توسط پرهام در دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387 و ساعت 20:10 |

 

مقاومت کردم ، جلوی یه تغییر وایسادم ، یه قدم بلند دیگه واسه مرداب شدن زندگیم برداشتم ، منی که همیشه شعار میدادم باید به هر قیمتی تغییر کرد .. اما اینبار دیگه راستی راستی به هر قیمتی راضی نبودم ..

باز هم میشینیم به انتظار یک گشایش . چیزی که زندگی آدم رو با خودش برداره و ببره به جایی که نمیتونی حتی حدس بزنی ..

بعضی وقتها آدم در تقابل با بعضی شرایط به ضعفهای خودش خیلی روشن و واضح پی میبره . جای نگرانی نیست ، بیشتر این ضعفها برطرف شدنی نیستند ، ولی میشه با دور ماندن از شرایطی که در اونها ضعف ، مشکل و دردسر ایجاد میکنه ، ضعف رو کنترل کرد .. مثلاً وقتی پولدار نیستی ، وقتی عادت به از خود گذشتن نداری ، وقتی علاقه به آدم بزرگ شدن نداری ، ... ،  باید هیچ وقت در این مملکت لعنتی تن زیر بار مسئولیت کمر شکن ازدواج ندی ...

سه دفعه پیش اومد رفتم زیر تیغ جراحی : یک بار در اثر یه سانحه و دو بار هم بخاطر تصحیح دو تا مشکل مادرزادی مسخره (خالق متعال بعد از پنج ملیون سال از آفرینش اشرف مخلوقاتش ، هنوز نمیتونه یه نمونه بسازه که نقص جسمی یا عقلی نداشته باشه ، آخه این احسنت و تبارک داره ؟ ...) . هر چند این داروهای بیهوشی که تو تمام دنیا بجز ایران اسلامی منسوخ شده ، خطر برگشت به زندگی رو کم میکنه ، اما متاسفانه به رغم میل قلبی این اتفاق هر سه بار واسه من افتاد ... اما چیزی که واسه من بینهایت دلپذیر و زیبا بود ، درک و احساسیه از واژه مرگه که درست در همون کسری از ثانیه که داری بیهوش میشی ، به آدم دست میده ..  لحضه ای که به قول میلان کوندرا  بار هستی از روی شونه هات برداشته میشه ..

درسته ، بودن به خودی خود بار خیلی سنگینیه ، حتی اگه خودت رو خوشبخت ترین و سبکبارترین آدم دنیا ببینی . بهشت واسه من درست توی همین لحضه معنی پیدا میکنه .. لحضه ای که میفهمی ، میبینی ، با تمام وجودت درک میکنی که بار بودن از روی دوشت برداشته میشه ..

بعضی وقتها دیگه واسه رسیدن اون لحضه بی طاقت میشم ..

میفهمی ؟ بی تاب ...

 

+ نوشته شده توسط پرهام در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387 و ساعت 16:14 |
 

از دیروز ساکنان شیراز روی صفحه گوشی تلفن همراهشون بجای Area Code  جمله "شیراز مهیای وصال یار" رو میبینن . تمام در و دیوار شهر هم مزین شده به پوستر و عکسهای خیلی خیلی بزرگ یک پیرمرد ریش سفید با لبهای خیلی قرمز که زیر اون چند بیت شعر با الفاظی مثل  "نگار سرمست" و "مسیحا نفس" و "پادشه خوبان" و .. به توصیف و شرح جمال ایشون پرداخته ..

این جور مغلطه کاری در مملکت ما ریشه های طول و دراز داره و همیشه هم برای توجیه اون باید به مغلطه های دیگه ای مثل شرح "عشق حقیقی" و تفاوت اون با "عشق ظاهری و مجازی" و مفهوم حقیقی واژه یار و شراب روحانی و جمال ظاهری و باطنی و این جور حکایتها پرداخته بشه .

توصیف یک پیرمرد یا پیرزن یا یک موجود واهی که نمیشه برای اون چهره و اندامی متصور شد و یا یک عرب زنباره که هزار و اندی سال پیش مُرده ، با واژه هایی از قبیل یار و دلدار و دلبر و معشوق و ... یه اشکال نه چندان کوچیک داره : به قول حسین الهی قمشه ای هارمونی نداره ، جور نمیشه ، تو این قالبها نمیره این لغتها .. وقتی ترکیبشون کنی انگار یه جوک ساختی ، نه بد تر از اون ، انگار هزل و هجو گفتی .. اما از بس مصطلح شده دیگه کمتر کسی میفهمه و ریشخند میکنه . بر خلاف تمام اون چیزی که سالها شنیده ایم ، سرودن یا خواندن غزلیات عاشقانه در وصف یک موجود اینچنینی حتی اگر شمس تبریزی باشه ، یک عمل بجا و مناسب نیست ، اگه بیشتر هم دقیق بشیم اصلاً قابل پذیرش نیست . مگه کدوم از ما میتونه از "ساقی سیمین ساق" و "دلبر شیرین سخن و شکر دهن" و "چاه زنخدان شاهد سیه مو و زرین کلاله" و ... بخونه و در ذهن یه پیرمرد چین و چروک .. یا اصلاً حتی یه مرد رو  (بالغ و پشمالو البته!) ، تصور کنه ؟ ..

چرا تنها به جرم زندگی کردن در این مملکت باید تحمل کنم که چطور از زمین و زمان این پیرمردها و اون اوهام رو مثل سیخ داغ به من فرو می کنن ؟

 

+ نوشته شده توسط پرهام در سه شنبه دهم اردیبهشت 1387 و ساعت 9:0 |
 

از خوندن یک کتاب ، هزار نفر هزار برداشت و نتیجه متفاوت از هم میگیرن .. برداشتهایی که شاید از ذهن نویسنده کتاب هم بعید بوده ..

بیخدا ها در عصر ما مطرود و منفور هر جامعه ای هستن ، حتی در جوامع آزادتر و سکولارتر .. به همین دلیل کسی که محبوب بودن رو به صادق بودن ترجیح میده ، حتی اگه به خدایی باور نداشته باشه ، وانمود میکنه که باور داره ..

تصور اینکه یک فرد بیخدا میتونه پایبند اصول اخلاقی و قوانین جامعه باشه و یا زیبا و معنی دار و با هدف و امیدوار و یا حتی خیلی معمولی زندگی کنه ، واسه بیشتر مردم غیر قابل درک و غریبه ..

اینکه دانشمندی ترجیح بده محبوب باشه تا راستگو ،  اینکه فکر کنه زندگی ارزش اینو نداره که بخواد کونشو با شاخ گاو درگیر کنه ، میتونه یه مصلحت اندیشی خاص باشه که زیاد هم پیش میاد .

یه وبلاگ نویس اغلب چیزهایی رو مینویسه که ذهنشو مشغول کرده و اگه با هویت مجازی دور از شناخت دوست و آشنا توی این دنیای مجازی واسه خودش شناسنامه زده باشه ، حرف دلش رو بی پرده و رُک میزنه و اگه شماره کانتر وبلاگش هم واسش مهم نباشه ، دروغ هم نمی نویسه ، حرفهای قشنگ هم نمی زنه ، به کسی هم باج و رشوه نمی ده .

ریشه لوبیای سحر آمیز بیخدایی از زمین علم و دانش تغذیه میکنه ولی ساقه اون اونقدر بالا میره که سر از ابرهای ایمان در میاره . اونوقت آدم تبدیل میشه به یک بیخدای بسیار بسیار با ایمان ، ایمان به بیخدایی .. و این مرگ یک اندیشه شکوهمنده که میخواست خِرَد رو جایگزین ایمان کنه .

آره عزیز دل .. جهان شگفت انگیز تر از اون چیزی بود که لااقل توسط خدای کودک صفت و بی مروت ادیان آفریده شده باشه .. خدایی که مثل شیطان از تار و پودم شسته و زدوده شده .. خدایی که سالهاست لابلای پیروانش توی این طویله مثل یک گوسفند قرمز زندگی می کنم و تنها دعای من در این سالها فقط این بوده که "خدایا ! منو از شر پیروانت حفظ کن" ..

متاسفم .. من حالا دیگه ایمان دارم .. تک تک سلولهای تنم ایمان دارن که خدایی نیست ، نبوده ، و نخواهد بود ..

من متاسفم که ایمان دارم !

 

+ نوشته شده توسط پرهام در چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387 و ساعت 23:30 |