تبليغاتX
پــوشــک
 

بالاخره تونستم کتاب شگفتیهای جهان رو که چند سالی دنبالش بودم گیر بیارم . پیدا کردنش چندان راحت و کم خرج نبود اما واقعاً به زحمتش می ارزید . راستش نمی دونم چرا این کتاب توی ایران بطور گسترده پخش نمیشه و این تیراژهای دو هزار نسخه ای انتشارات به نگار ، کجا غیبشون میزنه که توی کتابفروشی ها نیست ...

در هر حال من این کتاب رو گیر آوردم . حدود دویست و هفتاد صفحه بخش فارسی اون رو اسکن کردم و بصورت فایل PDF روی نت میزارم تا کسایی که مثل من مدتها دنبالش بودن و هنوز هم به این کتاب دسترسی ندارن ، بتونن دانلود کنن و بخونن .

می دونم که نویسنده کتاب شدیداً به قانون کپی رایت معتقده و اصلاً هم از اینکه کسی کتابشو  بصورت رایگان روی نت منتشر کنه خوشش نمیاد .. به همین خاطر از کسایی که امکان خریداری کتاب براشون میسره می خوام که کتاب رو دانلود نکنن .

در هر حال ما ایرانی ها هر چند هم که دوستدار علم باشیم ، از بی فرهنگ بودن در جهان شهره ایم .. پس چه باک از اینکه من کتاب یک نویسنده زنده رو بدون رعایت حق و حقوق نویسنده کپی کرده و رایگان انتشار بدم .. اون هم کتابی که به نظر من باید توی دبیرستانهای ما تدریس میشد .. کتابی که دونستن مطالبش واسه هر انسانی لازمه ..

 

دانلود غیر مستقیم از سایت Rapid Share به حجم تقریباً 13 مگابایت به فرمت PDF

 دانلود کتاب   شگفتیهای جهان   نوشته   ابراهیم ویکتوری

 

در صورت نیاز لطفاً راهنمای دانلود از سایت رپیدشیر رو مطالعه کنید .

 

پی نوشت : مثل اینکه دانلود غیر مستقیم واسه خیلی ها دردسر شده (هرچند درست کار میکنه) . من این کتاب رو یه جای دیگه هم آپلود کردم که میشه بطور مستقیم دانلودش کرد و فکر کنم نرم افزارهای مدیریت دانلود هم این لینک رو پشتیبانی کنن. البته متاسفانه پهنای باند واسه دانلود از این لینک کمه و اگه چند نفر همزمان بخوان دانلود کنن پیغام خطا میده . اگه کسی میتونه این فایل رو یه جای مناسب آپلود کنه و لینک دانلود مستقیمش رو واسم بفرسته این لینک پایین رو جایگزین می کنم .

(روی لینک زیر رایت کلیک کنید و گزینه Save Target As ..  رو انتخاب کنید.)

 لینک مستقیم دانلود کتاب شگفتیهای جهان

 

این هم یه لینک دیگه واسه دانلود کتاب از سایت شیردزیلا که دوست خوبم بارباپاپا زحمت آپلود فایل و تست لینک رو کشیده .

 

دانلود کتاب شگفتیهای جهان از سایت شیردزیلا

 

 

+ نوشته شده توسط پرهام در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387 و ساعت 15:22 |
 

چقدر خوبه که ما فهمیدیم که اونها اینو یا این یکی رو کشف کردن !

با آدمهای همیشه غمگین نمیشه زیاد مراوده کرد . حتی اگه خودتو هم بُکُشی باز هم نمی تونی اونها رو واسه دو ساعت شاد و خوشحال نگه داری . با اینکه دوستشون داری اما مثل خون آشام ، همه انرژی تو رو از درونت می مکن و بعدش هم کلی از تو تعریف می کنن که " تو چقدر خوبی ، با تو که حرف می زنم آروم میشم ، چه خوبه که هستی ، ...". وقتی از این جور آدمها بعد از چند دقیقه یا چند ساعت دور میشی ، سر درد و رخوت تمام وجودتو گرفته ، خوابت میاد ، احساس می کنی داری تموم میشی  .. .

 اما خیلیها هم همیشه بیخود و بی جهت شاد و خوشبخت زندگی می کنن . انگار به یه منبع تموم نشدنی انرژی وصل هستن . آدم حیرون می مونه که آخه چرا؟ آخه رو چه حسابی ؟ ..

از نمی دونم کجا خوندم که :

تا حالا به اين مساله فكر كرده‌ايد كه چرا برخي افراد با داشتن چيزهايي هرچند اندك، احساس خوشبختي و شادماني مي‌كنند و در مقابل، گروهي ديگر دنيا را هم داشته باشند باز هم نق مي‌زنند و خود را خوشبخت نمي‌دانند؟ دانشمندان به تازگي از جزئيات تازه‌اي از احساس خوشبختي سردرآورده‌اند. به اعتقاد آنان، احساس خوشبختي نيز ارثي است. نتيجه تحقيقات نشان داد افرادي كه اجتماعي، فعال، مستحكم و سختكوش هستند بيشتر از بقيه احساس خوشبختي مي‌كنند.

نتیجه اخلاقی این بحث اینه که اگه آدم ناشاد و همیشه غمگینی هستین که هیچ چیزی شادتون نمی کنه و یا اگه همچین آدمی بین خواهر و برادرها و والدین و اجدادتون دارین ، از تصمیم بچه دار شدن منصرف بشین و یه موجود بدبخت و مفلوک دیگه رو به دنیایی که نمی تونه ازش لذت ببره وارد نکنین .

این هم نقشه جغرافیایی پراکندگی خوشبختی در جهان  که اینجا در موردش یه چیزهایی نوشته.  ببین مغولها از ما شاد تر و خوشبخت تر هستن !

 

+ نوشته شده توسط پرهام در یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387 و ساعت 8:44 |
 

دوست خوبم زندگی پیش از مرگ  منو به بازی آرزوهای محال دعوت کرده ..

  • تمام مردم دنیا به یک زبان صحبت کنن.
  • تمام مردم دنیا تابع یک قانون واحد باشن.
  • جرم و جنایت و بزهکاری به افسانه های دور بپیونده.
  • دین و خرافات برای همیشه منسوخ بشه و جای اون رو خردگرایی بگیره.
  • فقر و غم از چهره دنیا پاک بشه.
  • ملیت گرایی جاش رو به انساندوستی بده.
  •  
  •  

 

+ نوشته شده توسط پرهام در شنبه بیست و چهارم فروردین 1387 و ساعت 16:36 |
 

افکار دو جور هستند : یا سازنده و خلاق و کاربردی (مثل افکار مخترعین و دانشمندان) -که به اینها کاری نداریم-  و یا بیهوده و دردسر ساز ...

بعضی از آدمها استعداد فکر کردن رو دارن . یعنی اگه وقت آزاد داشته باشن و مشغولیات زندگی فرصتی به اونها بده ، ناخودآگاه به فکر کردن مشغول میشن . شغلهای روتین و تکراری هم بعد از اینکه حسابی خبره شدی ، بهت یه عالمه وقت میدن که همزمان هم کار کنی و هم فکر کنی . تمام کسایی که به شکلی زندگی و تاریخ نسل بشر رو با افکار خودشون تحت تاثیر قرار دادن ، یا پولدار و مفت خور بودن یا فقیر و مفت خور بودن یا در کنار شغل یا همزمان با شغلشون یه عالمه فرصت واسه فکر کردن داشتن . تمام پیامبران و امامان و فلاسفه و اندیشمندان جهان در این زمره هستن . فکر کردن در این افراد سازنده و کاربردی نیست ، حتی اگه طرف مارکس یا انگلس باشه ..  حتی اگه طرف چند میلیارد پیرو داشته باشه ..

تنها تعداد کمی از این افراد آلوده به تفکر ، خواسته طلبی ها و نادانی ها و مشکلات رفتاری و روانی خودشون رو به شکل هنجار در جهان شیوع می دهند (از جمله تمام قدیسها ..) ، و بقیه اونها تفکرشون تنها به تخریب زندگی خودشون منجر میشه .. سرگردان و مردد بر سر در دوراهی ها و بیراهه های دنیای وهم آلود و شیزوفرنیایی ساخته ذهن نامتعادل خودشون و گم شده در لابلای خروارها خیال از تمام آنچه خوبی و بدی  و گناه و ثواب و درست و غلط و .. و .. پنداشته اند ...

بیشتر آدمها فکر نمی کنن . یا فرصت فکر کردن رو ندارن . عده خیلی کمی (خیلی کم) از اونها هیچ وقت از کسی یا چیزی بجز قوانین قراردادی شهرشون پیروی و اطاعت نمی کنن .. هیچ وقت هم درگیر اوهام نمی شن .. اونها به سادگی و بدون زحمت ، زیبا زندگی می کنن تا یه روزی که زندگیشون تموم شه .. و من جزو این دسته نیستم ..

خوشبختانه با تموم شدن تعطیلات و شروع دوباره کارها فرصت فکرکردن نخواهم داشت ، به این میگن یه توفیق اجباری !

 

+ نوشته شده توسط پرهام در یکشنبه هجدهم فروردین 1387 و ساعت 8:55 |
 

تا حالا همیشه چیزهایی بودن که برای رسیدن بهشون کاری بکنم یا حداقل در موردشون خیال پردازی کنم . مگه نه اینکه همه زندگی رو میشه تو واژه های امید و آرزو خلاصه کرد . کم ندیدیم داستانهای آدمهایی که تموم زندگیشون شد دویدن و دویدن ، تا اینکه یه روز یه چیزی  مثل مرگ وایستاد جلوشون و دیگه قدمی نبود واسه برداشتن ، دیگه ارزشی نداشت رسیدن ، دیگه معنی ای نداشت دویدن .. نتیجه فلسفی همشون این بود که زندگی ارزش دویدن نداره .. آهسته از مسیر لذت ببر .. مقصدی نیست که بهت آرامش بده .. خط پایانی نیست .. همه دویدنها با مرگ تموم میشه .. راههای نیمه کاره .. نا تمام ..

اون عصرهای نکبت باری که از منطقه ویژه اقتصادی پتروشیمی بندر امام ، توی مینی بوس غراضه برمی گشتیم خوابگاه کمپ ممکو ، یه جایی وسطهای مسیر یه ساختمون خیلی درازی بود ، یه دیوار دراز داشت ، روش نوشته بود :

ما زنده از آنیم که آرام نگیریم        موجیم که آسودگی ما عدم ماست

می خندیدم ، تو دلم بهش می گفتم  جر خوردیم بابا تو چی میگی مادرتو .. ؟ ..

برگشتم شیراز .. با یه عالمه امید و آرزو .. دوباره دویدین و دویدن .. اینبار به دنبال چیزهایی که خودم می خواستم نه اینکه مجبور بودم .. گذشت .. گذشت .. به کدومشون رسیدم و از کدوماشون وا موندم .. هی حرص خوردم و جوش زدم که بیا و بگیر و ببند و چنین کن و چنان شو .. که یافتم یافتم اون سوراخ دعای لامصبو .. بزن رد شیم از این باتلاق گندیده و پوسیده که وایستادن مُردنه پسر .. این حقوق بگیری و این عافیت نشد زندگی ، بادبان هوا کن که موندن نداره این کون گشاد خونهء گل و بلبل ..

از اون طرف سرهنگ که همیشه واسه پسرش خوابهای طول و دراز می دید ولی دو قرون پول ته جیبش نبود تا از تو این منجلاب نجاتش بده و حتی نمی تونست تحمل کنه که پسره هجده سالش گذشته و هنوز دستش تو جیب باباشه ، بدون اینکه لحضه ای یادش بیاد که چند سال این تخم دو زرده شو به جرم انگل و سر بار بودن ، خفت داد و طعنه زد تا هنوز دانشگاهش تموم نشده بره گم شه سر یه کاری که نون خودشو در بیاره ، میشینه میگه  بچه های این و اون چنین شدن و چنان کردن ، برو ببین چه همتی داشتن و به کجاها رسیدن ، تو که تن آسونی رو با هیچی عوض نمی کنی .. از قدیم گفتن کونِ گشاد و دلِ پر حسرت ..

آره .. خودم هم مقصر بودم .. بیشتر از هر چیز دیگه و هر کس دیگه .. لابد جوهر همت تو وجودم نبود .. لابد جرات نداشتم سختی بکشم .. لابد این چیزهایی که بهم گذشت ذره ای سخت نبود و من سخت گرفتم .. حالا هم میشه همون که خشت اول گر نهد معمار کج    تا ثریا می رود دیوار کج ..  به همین روال پیش میره دیگه .. اما هر چی هم بگم دلم نمیاد خودمو بیش از این مقصر بدونم .. به خودم میگم جبر زندگی بود دیگه .. حیف که خدایی رو باور ندارم که با فحش و ناسزا دادن بهش یه کمی دلم آروم شه  ..

خُب .. من دیگه دست کشیدم .. من دیگه تسلیمم .. از پا در اومدم .. من دیگه چیزی واسه دویدن و دویدن ندارم .. من دیگه می خوام بشینم کف این جاده و دور خودم یه خط قرمز بکشم .. خط پایان .. من دیگه آروم می گیرم .. آروم می پوسم .. آروم مردن خودمو تماشا می کنم ..

حالا تنها دلیل زنده بودن میشه نادانی .. که تمومی نداره ..

 یک جمع نکوشیده رسیدند به مقصود      قومی بدویدند و به مقصد نرسیدند

 

+ نوشته شده توسط پرهام در چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387 و ساعت 16:2 |
 

نه میدونم امروز چند شنبه است و نه میدونم چندمه . هر چی باشه فراموش کردنشون لذتبخشه .

خواب می دیدم دارم  زندگیمو از اول مهر ماه هفتاد و نه مرور می کنم . بیدار که شدم یه فکر مسخره به ذهنم رسید . کاغذ و قلم برداشتم تا شلوارهای عوضی ای که تا حالا پوشیدم رو لیست کنم ..

مینا .. دیگه .. دیگه .. غزل .. ساناز .. گلها .. دیگه .. دیگه .. شیوا .. پریسا .. زهرا .. مریم .. کتایون ..  طاهره .. شرین .. اون یکی اسمش چی بود ؟ .. اون یکی دیگه چی ؟ ..چی بود لعنتی .. چی بود ؟ چه میدونم .. گم شده تو خاطرات .. اسمشو بزار ایکس .. اون یکی هم ایکس پریم .. به خاطر اون خداحافظی آخرش .. سارا رو یادت نره .. سارا .. همونی که با منطق ریاضی بهت ثابت کرد که تو یه آشغالی ! .. دیگه چی .. اسم اونایی که ریز دیدنت یادت نمیاد .. نه ؟ نه .

مهشید چی ؟ نه .. نه .. نه .

فکر می کنی فقط آدمهای عوضی شلوارهای عوضی می پوشن ؟ نه .. همه همینجورین . شلوار عوضی پوشیدن که شاخ و دم نداره .. می پوشی میبینی اندازه ات نیست .. شلوارهای کوتاه .. شلوارهای بلند .. بزرگ .. کوچیک ..  تنگ .. گشاد .. هر چی باشه فقط مال تو نیست .. اندازهء تو نیست . حالا پوشیدی دیگه .. قابل نداره .. مهمون ما باش .. یه تیکه از عمر بی ارزشتون .. بفرمایید .. مبارک باشه ..

زندگیت شده سیگار دود کردن تو فاصله پوشیدن دو تا شلوار عوضی . جوونی کردیم .. فکر کردیم علی آباد هم شهریه واسه خودش .. این دل لامصبتون رو اینقدر بند زدیم و رفو کردیم که هر کی ندونه گمون میکنه  کُلی عتیقه است .. تقصیر خودتون بود .. حالا حداقل تو هم تو لیست شلوارهای عوضی ده دوازده نفر می درخشی ! یه شلوار عوضی که پوشیدنش چه خاطره انگیز بود ..

امسال هم واسه خودش سالی بشه ها .. تو که هیچ آرزویی تو دل پارو پوره ات نداری .. تو که چیزی واسه باختن نداری .. امسال رو بیا بی خیالی سر کن .. آره جدی می گم .. شلوار بی شلوار .. بزار یه نفسی بکشه اون .. چی بود ؟ .. دل لامذهبمون ...

 

+ نوشته شده توسط پرهام در جمعه نهم فروردین 1387 و ساعت 14:22 |
 

درود بر بهار

چهارمین روز تعطیلات .. چهارمین روز تنهایی هم گذشت . تنهایی ، آرامش ، سکوت ، آب دادن گلهای گلخونه و باغچه ، غذا دادن به گربه های خپل و چرک محله که این روزها تو حیاط خونه ما پاتوق انداختن ، جفنگ پختن ، چرت و پرت خوردن ، لخت و پتی توی خونه قدم زدن و .. و .. یه سریال دیگه !

Dead like me مثل من، مرده . بعد از اون دو سه هفته ای که با تماشای سه تا

سیزن سریال Lost ، اعصاب خودمو رنده کردم ، این یکی واقعاً لذتبخش و دلپذیره.

هر چند به زندگی پس از مرگ اعتقادی ندارم اما از هر کتاب و داستان و فیلمی

که مرگ رو به شوخی بگیره لذت می برم * . آدم هوس می کنه زندگی پس از

مرگی هم باشه !

تنها نکته منفی این سریال اینه که چهره Ellen Muth در نقش Georgia زیاد جالب نیست (البته توی عکسهایی که جدید ازش دیدم ، با آرایش خوشگل شده) . نکته های مثبت این سریال هم اینه که تم جذاب و دلنشینی داره ، راوی باحالی داره ، تو رو کاملاً با مجموعه گسترده F-Words و نحوه کاربردشون آشنا می کنه ! ، بهت نشون میده شاید خیلی راحت تر از اونچه فکرشو بکنی بشه به  مرگ خندید  و .. و .. و ..

بهترین شخصیت سریال Mason با بازی  Callum Blue ، یه جونور هجو با لحجه

غلیظ بریتیش  که در یک زمان هم میتونی ازش متنفر باشی و هم عاشقش

باشی .  من  که دیوونه شم .

 

همه چیز خوبه .. خیلی خوب و الکی و معمولی و بی خاصیت .

 

* - البته از مردن وحشتی ندارم ! لااقل تا حالا نداشتم .

 

+ نوشته شده توسط پرهام در یکشنبه چهارم فروردین 1387 و ساعت 2:50 |