
به شدت در مورد عکسهاش حساسه و ترجیح میده بمیره ولی یه عکس ازش نگیرن که اونجوری که خودش دوست داره خوشگل نشده باشه . میگه "من خوش عکس نیستم." . توی بیشتر عکسهاش لباسهای رسمی و موهای مرتب و آرایش کامل و جواهرات و یه ژست سلطنتی و یه لبخند مصنوعی مصنوعی مصنوعی .. لبخندی که بیشتر از کج و کوله شدن ماهیچه های لب و لوچه نیست .. حتی یه ذره هم از اون لبخند تو چشمهاش پیدا نمیشه .. حتی یه ذره ..
هیچ کدوم از عکسهاش شبیه خودش نیست .
چند دقیقه قبل از سال تحویل هشتاد و شش تنها بخاطر اینکه به تذکرش توجه نکردم و یه عکس در حالی که آرایش نکرده بود ازش گرفتم، چنان جنجال و بلوا و آشوبی به راه انداخت که همگی از سر سفره بلند شدن و رفتن خوابیدن .
امسال می خواد سال تحویل تو خونه خودش باشه ، خودش و شوهرش .
پدر و مادر دلشون گرفته .. می خوان فردا (صبح بیست و نهم اسفند) برن مسافرت و من بهشون گفتم که همراهشون نمیرم .. مادر در حالی که بغض میکنه میگه "سال دیگه معلوم نیست بابابزرگ و مامان بزرگ زنده باشن یا نه .. بعد از چند سال بد نیست بیای دیدنشون ، دوستت دارن ، دلشون برات تنگ شده."
اما من بی شک نمیرم مسافرت . من دلم واسه هیچ کسی ذره ای تنگ نشده و دلم هم نمی خواد لحضه هایی رو تصور کنم که ممکنه حسرت بودنشون رو بخورم .
من می خوام سی امین نوروز زندگیم رو تنها باشم .. شاید تمیز و مرتب و لباس پوشیده سر هفت سین بشینم .. شاید پیکی بزنم به پایندگی بهار نارنج شیراز که پاینده نمی مونه .. شاید بغض کنم .. شاید آرزو کنم کاشکی این یکی دیگه آخریش باشه .. شاید هم بغضم بترکه ..
شاید ..
نوروز مبارک



