تبليغاتX
پــوشــک
 

در رحم مادر هم آغوشم بود . با من زاده شد . پا به پا ، دوش به دوش ، لحضه به لحضه زندگی ام  و من چشمهایم را به رویش بستم . خواست او را باور کنم ، ترسیده بودم ، ترسانده شده بودم .

از عمق سیاهی مردمک چشمهای گربه ای که در زیر زمین خانه لانه کرده بود نگاهم میکرد . دوازده ساله بودم  و او  می دانست که حالا او را حس می کنم .

 آنروزهای خاکستری که سر به سجده داشتم ، مُهر و سجاده بود که اشکهایم بر رخسارش می چکید و من نمی دانستم که تنها اوست که مرا در آغوش گرفته ، و از رگ گردن به من نزدیکتر است و نه آنکس که ادعا می کرد . مُهر و سجاده را در زیر زمین خانه ، جایی که دیگر گربه ای در آن لانه نداشت دفن کردم .

در باد سرد و سوزناک عصرهای زمستان ، معشوقهء خیالی ام بود که او را بئاتریس نامیده بودم و همیشه از اینکه چرا چهره اش محو و مه گرفته است گلایه می کردم . گلایه هایم ، خاطره هایش را در زیر زمین خانه که مُهر و سجاده زیر سنگفرش آن پوسیده بود سوزاندم .

روزگار معشوقه ها ... ملحفه سفیدی که خیس بود از عرق تن تب دار ما ، در آغوشمان گرفته بود و نوازشمان می کرد : این بستر سه نفره نیست ، تنها من هستم و تو ...  . با تکه های ملحفه سفید خرت و پرتهای خانهء تازه ام ، زیر زمین خانه را گرد گیری کردم .

پرده های آبی رنگ . دیوارهای آبی رنگ . موکت طوسی رنگ . سقف کوتاهی که سالها دود سیگار تیره اش کرد . فرش دستباف کهنه که تمام پوست تنش پر شد از لکه های شراب و سوختگی سیخ داغ . دخمهء کوچکی که صورتمان را شطرنجی کرد . اکنون دیگر حضورش آنچنان بزرگ بود که تمام فضای خانه ام را پُر کرده بود . پرده های آبی را با شوکولاتی عوض کردم ، موکت را کِرِمی ، سقف را رنگ سفید زدم ، دیوارها را کِرِمی ، ...، شطرنجیِ صورتم را پاک کردم  و فرش را در انبار زیر زمین خانه بایگانی کردم .

 اینبار در هـ (ه دو چشم)  تناسخ یافت . هزاران هزار جفت چشم که از لابلای ورقهای هر کتاب ، از در و دیوار ، حتی از میان نام خودم ، از عمق مردمکهای خالی به من خیره شدند :

 هـمه جا هـست . هـمراه و هـمواره . هـنوز و  هـمیشه .

 جنگ تمام شد ، چشمهای اشک آلود و دستهای تسلیم من . گونه های اشک آلودم را پاک کرد . مرا از زندانِ گریز رها کرد . آنطور که می گویند رعب آور نبود .

و این روزها از همیشه نزدیکتر است . در تمام شهر ، در تمام خانه ، در خلوت دلم ، و حالا دیگر در اندیشه هایم جاریست .

اجتناب ناپذیر و غیر قابل انکار است . آرام و اصیل . هـمزاد من : تنهاییِ من .

 

+ نوشته شده توسط پرهام در یکشنبه سی ام دی 1386 و ساعت 11:25 |
 

درباره یک NGO بسیار دوست داشتنی و عزیز بنام NA  (انجمن معتادان گمنام) چی میدونین ؟

ما چهار نفر دوست صمیمی و همکلاسی دبیرستان ، نتونستیم بعد از پیش دانشگاهی بلافاصله وارد دانشگاه بشیم . یک سال پشت کنکور بودیم . صبح ساعت هفت پشت در کتابخونه و شب هم ساعت هشت برمی گشتیم خونه .

یک دهم این زمان به درس خوندن می گذشت و بقیه اش به مطالعه کتابهای غیر درسی کتابخونه و بحث کردن سر موضوعات مختلف .

ما چهار نفر دنبال یه چیزی می گشتیم : تجربه عرفانی .

از پرهیزکاری های سختگیرانه شروع کردیم و بعد  ریاضت و چله نشینی و ... خوب به کجا رسیدیم ؟ چهارتا پسر مجرد ... یه عالمه هورمون ...  این راه به ترکستان می رفت .

کتاب زنجیره های اعتیاد  نوشته ایرج صالحی رو  واسه سرگرمی و ارتقاء اطلاعات عمومی خریدم . بی انصاف خیلی منصفانه و واقع بینانه و علمی در مورد مواد مخدر و روانگردان و اثرات آنها بعد از مصرف ، صحبت کرده بود  ... ما از ادامه دادن راه ترکستان منصرف شدیم و یه راه دیگه انتخاب کردیم ...

یک سال بعد دوستی ما چهار نفر برای همیشه تمام شد . این وسط تنها یک نفر از ما اون راه جدید رو بعد از اینکه سه نفر دیگه کنار کشیدن ، ادامه داد و ... NA.

 

حالا همونجوری که اون دسته از عرفای قدیمی اون دسته دیگه رو نفی می کردن که  : مستی عشق نيست در سر تو    رو که تو مست آب انگوری

اینها هم به تجربه عرفانی خودشون که حاصل از ریاضت و پرهیزگاری و خدا میدونه چه چیزهای دیگه هست ، میگن تجربه عرفانی حقیقی و اون رو یه دنیا جدا میدونن از مستی و نشئگی .

یه مقاله جالب در این باره از یه سایت خوب می خوندم که البته اون سایت مسدوده . عین مقاله رو اینجا میارم :

 

قارچ های عرفانی

 پاول كورتز

ترجمه فرخ عزیز

 

پائول كورتز استادیار دانشگاه بوفالو و مدیر اجرایی انجمن اومانیسم سكولار است.

 اخیراً در دانشگاه جان هاپكینز تحقیق جالبی در مورد اثر سیلوسیبین 1 – ماده ی موثر قارچهای جنس سیلوسیب 2- انجام شده است. در حالی که میلیونها محقق آماتور دهها سال تاثیرات ذهنی این قارچ موسوم به جادویی را آزمایش كرده اند و سرخپوستان آمریكا احتمالاً چند هزار سال از آن در مراسم مذهبی استفاه كرده اند، محققان روانشناسی دارویی 3به دنبال كشف اثرات دارویی این ماده به پژوهش پرداختند. در دهه های 60 و 70 پژوهش های مشابهی در مورد اثرات روان-دارویی MDMA (3و4-متیلن دی اكسی متامفتامین) یا همان اكستازی انجام است. این تحقیق ها عمدتاً به سبب واکنش منفی جریان "نبرد با مواد مخدر" بی ثمر مانده اند. با این وجود نتایج اخیر حقایقی را در مورد تجربه های روحانی 4 آشكار میكند. 

 پژوهشگران با مشکل تحلیل نتایج گزارش های مصرف کنندگان این قارچ جادویی مواجه بوده اند چرا که اغلب مصرفت کنندگان اثر مصرف این قارچ را با واژه "تجربه ی عرفانی تمام عیار" توصیف كرده اند.  اغلب تجربه كنندگان  اظهار كردند كه تا چند ماه پس از مصرف این قارچ احساس خوبی داشته اند. اما پژوهش نشان می دهد که  تقریباً یك چهارم از آنها دچار عوارضی مانند افسردگی، تشویش و دیگر اثرات جانبی ناخوشایند شده اند. با این حال این تحقیق پتانسیل دارویی سیلوسیبین را نشان میدهد و یا حداقل نتایج آن برای تحقیق های بعدی مفید است. دو نكته برجسته در این تحقیق دیده میشود: اول توصیفی که  افراد تحت آزمایش از تجربه شان داشته اند و دوم واكنش غریب الاهیون.

این انگاره كه تجربه های عرفانی را می توان توسط مواد شیمیایی ایجاد کرد طبعاً مایه ی نگرانی کسانی می شود که باورد دارند و تأکید می کنند که تجربه ی مستقیم خدا یک حالت مغزی ساده نیست. نشان دادن علت طبیعی حوادث ماوراء طبیعی ( و نه برعکس) زیرآب الاهیات را می زند. شاید به همین خاطر باشد که در واكنش به نتایج این پژوهش، برخی الاهیون احساس وظیفه کرده اند تا به مردم هشدار دهند که قارچ جادویی موجب ایجاد  تجربه اصیل دینی نمی شود. دیوید رید استاد الاهیات دانشگاه تورنتو گفته که: "این فارچ تنها موجب تحریك قسمتی از شخصیت انسان می شود. حالت های حسی خاصی را ایجاد می کند و آگاهی را دگرگون میدهد. این حالات، معیارهای درستی برای تجربه اصیل درک خدا نیستند." CBC News ، 12 جولای 2006 

البته با توجه به اینکه تجارب عرفانی قدیسان و پیامبران هم به همان خلسه آلودی تجارب دراگ بازهای معمولی بوده،  این پرسش پیش می آید که چه چیزی را می توان تجربه ی "اصیل" درک خدا محسوب کرد. مثلاً سخن قدیس ترزا را در كتاب قلعه ی درون ملاحظه کنید. او شرح می دهد که  در حین  تجربه ی عرفانی، روح "ارتباطش را با همه چیزهای دنیا قطع میكند و تنها در خدا جان میگیرد...نمیدانم دراین حالت آن قدر جان برای روح می ماند که نفس بکشد یا نه، به نظرم نفس نمیكشد یا اگر میكشد ناخودآگاه است." فکر می کنید این روح برای نهارش  چی می خورد؟ 

تجربه های عرفانی نادر نیستند. ویلیام جیمز (روانشناس و فیلسوف طبیعت گرا) برخی مؤلفه های مشترک این تجربه ها را توضیح داده است. همچنین او این تجربه های عرفانی را به طریق شیمیایی در خودش ایجاد كرد. او عناصر معمول این تجربه ها را اینطور ذكر كرده: (1) غیر قابل توصیف: این تجربه ها بیشتر احساسی هستند تا عقلانی و توصیف یا درك آنها مشكل است.(2) كیفیت ذهنی: این تجربه ها حس استعلا از زمان و مكان ایجاد می کنند 3) موقتی بودن: فراز و نشیب دارند و مدت زیادی طول نمیكشند  4) مفعولیت: تجربه كنندگان مغلوب حالات خود می شوند و نمی توانند به طور ارادی این حالت ها را کنترل کنند.  

عصب شناسی راههای زیادی را برای ایجاد این حالت نشان داده است. از جمله میدان های الكترومغناطیسی و یا  كمبود اكسیژن در محیط كه موجب تجربه ی پیش از مرگ 5 می شود. به همین دلیل عجیب است كه دانشمندان درگیر در این تحقق خودشان را از كاربردهای این نتایج در رد دلایل وجود خدا كه بر اساس تجربیات عرفانی هستند كنار بكشند. رولاند گریفیس كه رهبری محققان را بر عهده داشته میگوید: ما تنها می توانیم مشاهدات را اندازه گیری کنیم... ما وارد بحث وجود یا عدم وجود خدا نشده ایم. این تحقیق نه میخواهد و نه میتواند كه این كار را انجام دهد- CBC News ، 12 جولای 2006 

آیا نتیجه آشكار این پژوهش و پژوهش های مشابه این نیست كه تجربیات عرفانی فقط حالت هایی عصبی هستند که توسط عوامل شیمیایی یا محیطی ایجاد می شوند؟ آیا نمیتوان فرض كرد كه حالت موسوم به روبرو شدن با خدا همان قدر اصالت دارد كه حالات ناشی از داروهای توهم زا یا كمبود اكسیژن؟ پیگیری صادقانه ی تحقیقات بیشتر بر اساس این یافته ها ریشه های عصبی-شیمیایی تمام تجربه های عرفانی را نشان خواهد داد و از فراموشی این موضوع كه احتمالاً تمام این تجربه ها حالت های عصبی مغز هستند جلوگیری میكند. 

به دلیل توانایی این تحقیقات در  زدن زیرآب الاهیات عرفانی و بیزاری مردم ما از قانونی کردن استفاده از موادی كه معمولاً مورد سوء مصرف قرار میگیرند، این پژوهش ها به رغم چشم انداز جالب شان تداوم نمی یابند و ثمر نمی دهند. در این حین، می توانیم بنا بر شواهد موجود با خیالی آسوده تصدیق كنیم كه: تجربه های عرفانی واقعاً وجود دارند؛ این تجارب دارای علل کاملاً طبیعی هستند؛ و هیچ دلیلی نداریم که بگوییم تجارب عرفانی در صومعه ها و دیرها اصیل تر از تجاربی بوده که در پاتوق های سانفرانسیسکو رخ داده اند.

------------------------------------

1 psilocybin

2  psilocybe

3  Psychopharmacology

4 spirituality  

  5  تجربه قبل از مرگ  يا NDE به حالاتي مانند عبور از تونل نور و ديگر تجربيات خوش آيند پيش از مرگ گفته ميشود.

 

+ نوشته شده توسط پرهام در چهارشنبه بیست و ششم دی 1386 و ساعت 17:45 |
 

 

سه چهار تا رفیق بودیم که داشتیم گمراه می شدیم .متاسفانه تندروترینِِ اونها من بودم . روزها و روزها نشستیم و از این طرف و اون طرف ، از لابلای کتابهای سیاه و سفید ، از این و از اون ، مطلب جمع کردیم که این سرور آزادگان جهان کی بود و چه کرد و چی شد . علت اون ماجرا چی بود ؟

دلایلی که تا اون روزها محکم و مستدل می نمود و جای شک برامون باقی نمیذاشت ، توسط یه مشت نویسنده گمراه که یادم نمیاد کیا بودن به راحتی رد شد و رفت . خواستیم اینها رو با اونها آشتی بدیم ، دیدیم خیلی ضد و نقیضن . حالا حرفهای متفکرین فریب خورده به نظرمون منطقی تر میومد اما جرات نداشتیم یهو از مرسدس خدا بیایم پایین و سوار خرِ شیطون بشیم . به همین دلیل دکمهء ذهنمونو خاموش کردیم و به زندگی ادامه دادیم . فرایند تحلیل این مطالب و یه عالمه مطلب دیگه تا چند سال بعد در اعماق لایه های ضمیر نا خوآگاه ادامه پیدا کرد .

لوبیای سحر آمیزِ شک دیر جوونه زد ولی وقتی شروع به رشد کرد تنها ظرف یک ماه به سقف آیینه کاری گنبد سبز باورهای من رسید و اونو شکافت و ازش رد شد .. رد شد و رفت ...

یه روز خیلی زیبا که بوی بهار همه جا رو پر کرده بود با همون بچه ها رفتیم باغ پدر یکیشون . بطری دو لیتری شراب ناب شیراز که از توی کیف من در اومد ، همشون اخم کردن و زودی اعلام کردن "ما نیستیم ، امروز عاشوراست ، به احترام آقا امروز رو نمی خوریم." چند دقیقه فکر کردم که چرا نمی خورن ، بعد براشون دلیل منطقی آوردم که یا باید اصلاً هیچ وقت نخورن و یا اگه میخورن باید این حرفها رو بزارن کنار . کل یوم عاشورا و کل عرض کربلا .

تمام تفکر منطقی بشر و توان تجزیه و تحلیل مسائل وقتی به چیزهایی میرسه که برچسب قرمز مقدس  دارن ، یا از بیخ و بن خاموش میشه و یا در باتلاق مغلطه ها  مدفون و زنده به گور میشه .

 

قتل یک شادی به امر تقویم

قتل یک اندیشه به دستِ دولت

...

 

+ نوشته شده توسط پرهام در شنبه بیست و دوم دی 1386 و ساعت 16:52 |
         

یادمه وقتی هفده سالم بود به خودم می گفتم اگه یه روزی یه دوست دختر بگیرم ، دختری رو انتخاب می کنم که قبل از دختر بودن ، به انسان بودن خودش باور داشته باشه . از بس که میدیدم دخترها غرق در واقعیت مونث بودن خودشونن و انگار هیچ ماموریت و هدف دیگه ای بجز این ندارن که یک دختر خوب و جذاب و زیبا و باسواد و باشخصیت و ... باشن.

من مردی هستم که از جنبش فیمینیستی خوشم میاد . از اینکه زنها و دخترهای دنیا واسهء گرفتن حق پایمال شدشون ، سرشونو بالا بگیرن و مشتهاشونو گره کنن ، احساس با شکوهی بهم دست میده ... اما ...

اما انگار راستی راستی اولین چیزی که فیمینیستها باید با اون مبارزه کنن ، اشتباهات مضحک و بعضی باورهای خرافی و غیر انسانی خودشونه .

طبق یک آمارگیری غیر رسمی که کانون همیاری اندیشه و گفتار بین زنها و مردها (دخترها و پسرها با تحصیلات و سن گوناگون) در چندین کارگاه خودش انجام داده ، زنها خودشون بزرگترین عامل مقاومت علیه  انسان شمردن خودشون هستن :

دو تا پرسش بین شرکت کننده ها پخش میشه :

1 - آیا اگر یک فرزند دختر داشته باشید ، آیا راضی هستید که با یک مرد طلاق گرفته ازدواج کنه؟ جواب: (مردها : بله 48%  نه 52%) (زنها : بله 53% نه 47%) !!

2 -  آیا اگر یک فرزند پسر داشته باشید ، آیا راضی هستید که با یک زن مطلقه ازدواج کنه؟ جواب:  (مردها : بله 65%  نه 35%) (زنها : بله 19%  نه 81%) !!

به گفته مسئول کانون این آمار در مورد همهء کارگاهها با پراکندگی بسیار کم حول و حوش این میانگینه  ، و این سوال رو مطرح میکنه : مگه زن مطلقه و یک دختر چه فرقی با هم دارن؟

و خطاب به زنها میگه : تا زمانی که شما به خودتون نگرش جنسی داشته باشید چطور از جامعه انتظار دارید به شما نگرش انسانی داشته باشه و نه نگرش جنسی.

 

و من هنوز بعد از گذشت سالها ، در عَجَبم و جستجو ادامه دارد !

 

+ نوشته شده توسط پرهام در یکشنبه شانزدهم دی 1386 و ساعت 8:3 |

باز هم جنگ و مرافعه با دوستان و اطرافیان و آشنایان ، اینبار نه بر سر عقاید بلکه بر سر شدتِ عقاید !

زیاد اهل دندون رو جگر گذاشتن نیستم . زود جوش میارم و زود آروم میشم . هرگز جانب تعادل رو در افکار و اندیشه ها یم نمی گیرم . یا رومیِ روم یا زنگیِ زنگ ، افراط و تفریط  ..

اگر چیزی درست به نظرم بیاد و اون چیز در نظرم مهم هم باشه ، برای اینکه درست بودنش رو باور کنم ، خیلی جستجو می کنم و لابلای نظرات موافق و مخالف دنبال یک حرف حساب می گردم . خیلی از چیزهایی که برای اکثر اطرافیانم اصولی بسیار بدیهی و محرز هست ، برای من تنها  خیالی دلفریب یا سفسطه ای چندش آور  می نماید .

از آدمهایی که با همه فرقه ای حشر و نشر دارن و دوستان نزدیک و صمیمی زیادی از هر آیین ، سلوک ، منش و عقیده ای دارن ، اصلاً خوشم نمیاد .

سرهنگ هر از گاهی عاقل اندر سفیه نگاهم میکنه و میگه تو با اجتماعی که توش زندگی می کنی نمی سازی ، اشتباه می کنی ...

من متاسفانه  اهل سیاست نیستم . خوشبختانه اهل حکمت هم نیستم !

از اینکه بعضی آدمها از من بیزار باشن ، احساس خوبی بهم دست میده .

ده سال پیش کتابهای مطهری رو می خوندم ، یادم به مقدمه کتاب جاذبه و دافعه علی افتاد . هنوز هم این تیکهء  اختلاف انسان ها در جذب و دفع به مزاجم می سازه !

 

بچه ها رو دوست دارم ، ویژگی های زود گذری دارن : بی غرض ، بی فکر ، بی ایمان ، بی هدف ، ... ، طبیعت تازه ...

 

+ نوشته شده توسط پرهام در پنجشنبه سیزدهم دی 1386 و ساعت 10:45 |
 

باز هم دلاور مردان تا دندان مسلح به سلاح ایمان ، با فرمان قُتلو قُتلو یک حماسهء دیگر آفریدند و یک دشمن فریب خوردهء و یا قسم خوردهء الله را به سزای اعمال ننگینش رسانده و نگذاشتند نیات پلیدش ( شاید گسترش دموکراسی و مبارزه با تروریسم و ...) به مرحله عمل برسد .

یه لحضه فراموش کرده بودم و داشتم از خودم می پرسیدم این جماعت با تقوا  چطور فکر می کنند که ناگهان هدایت تکوینی الله مرا به سایت شبکه اطلاع رسانی افغانستان و این پُست روشنگرانه و از آن زیباتر نظرات بسیار بسیار اندیشمندانه ای که خوانندگان محترم به دنبالهء آن بر جای گذاشته اند ، رهنمون شد تا ارشاد گردم .

 

من با تمام وجودم ، با تمام وجودم یک چیزی مثل قورباغه در گلویم احساس میکنم که محکم پشت میله های تارهای صوتی حنجره ام گیر کرده و نمی توانم آنرا ابراز کنم .

 

+ نوشته شده توسط پرهام در دوشنبه دهم دی 1386 و ساعت 6:59 |
 

تو فکر یه مطلب دیگه بودم که یکدفعه نوشتن این پُست رو شروع کردم :

 

  • من در جامه ای رشد کردم که عقل و منطق در اون ارزش ناچیزی دارن ولی احساسات مبنا و پایهء تصمیم گیری ، نتیجه گیری و بطور کلی بیشتر جنبه های زندگی قرار گرفته : ترحم و دلسوزی ، عشق (حقیقی و مجازی!) ، غصه و غم ، احترم ، حسادت ، عزت نفس ، ترس ،  ...
  • من در کشوری زندگی میکنم که با وجود ثروت ملی بسیار زیاد ، بیشتر مردم در تنگناهای مالی قرار دارن و دولت هم اونها رو در شرایط بسیار سخت یاری نمیکنه.
  • من یاد گرفتم که اگر چیزی رو از کسی بخوام یا لازم باشه کسی رو به کاری ترغیب کنم ، بهترین راه تاثیر گذاشتن بر احساسات اون فرده .
  • ...

 سناریوی بیست و چهار ساعتهء زندگی ما : به بازی گرفتن احساسات دیگران و به بازی دادن احساسات خودمون .

اما ... مدتیه که سعی می کنم اجازه ندم کسی با احساساتم بازی کنه و منو ترغیب به کاری کنه که هر چند خوب به نظر میرسه اما غیر منطقیه . و دیگه اینکه سعی میکنم بهتر از احساسات دیگران برای مجاب کردنشون استفاده کنم (زیرا بیشتر مردم پذیرای منطق و دلیل نیستن اما کُشتهء احساساتن)  .

حتماً واسه شما هم پیش اومده :

از دختر گُل فروش یا پسر آدامس فروش با لباسهای کٌهنه زیر بارون ، گُل و آدامس به قیمت گرون می خرین . به گدای رنجور و معتاد سر خیابون یا بچه هایی که شغلشون گدایی کردنه پول میدین . دوست دختر یا دوست پسر سادیسمی و روانیتون رو بخاطر اینکه خیلی دوستتون داره با وجود همه حماقتهاش ترک نمی کنین . از ترس اینکه پدر و مادرتون ناراحت نشن کاری مخالف نظر اونها انجام نمیدین . به نظرات سالخورده ها حتی اگر افکار عقب مانده و احمقانه ای داشته باشن اهمیت زیادی قائل میشین .    ...  ...  ...

 

انسان دوستی به نظر من نه تنها یک ارزشه بلکه ارزش بسیار بسیار بزرگیه .

اما این ویژگی اون جایی در نظرم ارزشمنده که به نظرم عقلانی بیاد ، که با منطقِ نوجوان و در حال رُشد خودم سازگار باشه  .

ببین اینجوری : منو قانع کن ، با احساسات من بازی نکن .

 

عوارض جانبی این نوع طرز فکر اینه که ممکنه کمتر دوستت داشته باشن !

 

 

+ نوشته شده توسط پرهام در سه شنبه چهارم دی 1386 و ساعت 11:57 |
 

یه پُست کسل کنندهء دیگه !

مدتها ذهنم به این موضوع مشغول بود که چرا یک مسئله یکسان باعث نتیجه گیری های بسیار متفاوت و حتی متضاد در ذهن آدمهای مختلف میشه ، حتی اگه این آدمها تربیت شده یک فرهنگ و دانشگاه باشند باز هم این تفاوت در نتیجه گیری خیلی زیاده . من با یه استنتاج کلی حدس می زنم این گوناگونی در جامعهء ما خیلی بیشتر از جوامه غربی و پیشرفته هست . روشنفکرای ایرانی هرگز با هم توافق ندارن و تازه هرگز هم حاضر نیستن از مواضع خودشون کمی پایین اومده و برای رسیدن به یه هدف همگی متحد بشن . این خصوصیت پُر رنگ جامعه روشنفکری ایرانه .

بعد از مدتی جستجو به این نتیجه رسیدم که بحث ها و برداشتهای ما از اندیشه های مختلف پُر است از تناقض و مغلاطه های ساده  و چقدر جالبه که هیچ کدوم هرگز متوجه این ایرادهای عجیب در سیستم تحلیل و نتیجه گیری مغزمون نیستیم .

دیدم بچه های رشته ریاضی و فیزیک عموماً خیلی دنیا رو جالب تر از بقیه می بینن و  حرفها و نتیجه گیری های دقیق تری نسبت به بچه های سایر رشته ها دارن . از خصوصیات بارزشون هم اینه که به آسونی قانع و مجاب نمی شن .

رد پای استقراء ، استنتاج و سایر برهانهای ریاضی تو همه عقایدشون پیداست .

انگار هنر استدلال کردن رو خوب یاد گرفتن .

بعد از مدتی گوگل کردن یه کتاب پیدا کردم به اسم هنر استدلال (همراه با منطق نمادین) نوشتهء دیوید کلی ( با دیوید کلی های دیگه اشتباه نشه!) که آقای امیر غلامی اونو ترجمه کردن .سایتی که این کتاب رو برای دانلود گذاشته حالا مسدوده . این کتاب با زبان ساده و در عین حال گیرا و جذاب منطق و استدلال رو آموزش میده و در آخر هم مغلطه های زیادی که معمولاً در فرایند پی بردن به یک حقیقت دچار اون میشیم رو توضیح داده . این کتاب جالب رو با فرمت PDF با حجم یک مگا بایت بصورت یک فایل زیپ تو رپیدشیر آپلود کردم و  از اینجا میتونین دانلود کنین.

این هم یه عکس از مقدمهء مترجم :

 

.

+ نوشته شده توسط پرهام در یکشنبه دوم دی 1386 و ساعت 15:8 |