تبليغاتX
کـــلاف مثل کــــاف

 

 

از بین هزاران نویسنده و نظریه پرداز در مورد واژه های خوشبختی و شادی ، حرفها و بیان کدوم یک تا به حال براتون دلنشین تر و ملموس تر بوده ؟

اگر از من بپرسند بی شک جواب میدم اندرو ماتیوس .

Andrew Matthews

معلم ، نقاش ، سخنران و نویسندهء استرالیایی که یک شبه و تنها با کمک غولهای تبلیغاتی مشهور و پولدار نشد .

تا به حال پنج تا کتاب نوشته :

1- Being Happy! ترجمه شده به فارسی به عنوان راز شاد زیستن .

2- Follow Your Heart ترجه شده به عنوان آخرین راز شاد زیستن و پیرو قلب خود باشید.

3- Being a Happy Teenager ترجه شده با عنوان شادی بیکران !!!

4- Happiness in a Nutshell

5- Making Friends

 

همهء کتابها با نقاشی های زیبا و طنز گونه و کاملاً مرتبط با موضوع ، که خودِ متیوس نقاش و طراح اونهاست مصور هست که جذابیت اونها رو خیلی زیاد تر میکنه .

از بین این کتابها که اکثر مطالب اونها خیلی خیلی به هم شبیه است ، کتاب پیرو قلب خود باشید بهتر و کامل تر به بیان تجربه های بالغانهء ماتیوس از خوشبختی و حس شاد بودن و دستیابی به اونها می پردازه .

...

خیلی دوست داشتم جمله های زیبایی از این کتاب رو اینجا نقل کنم اما این کار ارزش این جمله ها رو که با دقت در جای مناسبشون در میان متن تعبیه شده اند رو ، کم میکنه و اثر گذاری اونها رو از بین می بره .

 

این کتاب کتابی نیست که اون رو یک بار بخونید و بزارید کنار . مطمئن باشید تا بیست و پنج سال دیگه هم اگه اون رو هر ماه دوباره از اول تا آخر بخونید ، مطالب تازه و جدیدی تو اون پیدا میکنید که تازه حالا براتون کاملاً ملموس و کارا شده .

اگه خدا بودم ، اندرو ماتیوس جزء معدود کسانی بود که بهشون نشان پیامبری میدادم !

 

 

+ نوشته شده توسط پرهام در چهارشنبه سی ام آبان 1386 و ساعت 15:46 |

 

 

از طرز خواندن و تُن صدا و لحن شیک و وسعت صدای بی همتای این دختر خانم عزیز سارا نائینی ، اینقدر خوشم میاد که مثلاً از سه سال پیش که وحید حاجی تبار کاست هیچکی منو دوست نداره رو منتشر کرد ، ترانهء برگرد رو که سارا با وحید همخوانی کرده ، مخصوصاً اون تیکهء آخرش که فکر کنم صدای سارا ، ماریا کری و ویتنی هوستون و سِلِن داین رو ذوب میکنه ، نزدیک به هزار بار گوش کردم و هنوز هم از شنیدنش خسته نشدم . بعد از کنسرت علیرضا عصار که همخوان بود و چقدر توجه مردم رو به صدای محو نشدنیِ خودش جلب کرد ، دیگه ممنوع صدا شد . قرار بود با گروه دلتا یه کارهایی بکنه ، اون هم البته بعنوان خواننده تَک و نه همخوان . حتی یه تیکه هایی از ترانه هاش رو بعنوان دمو رو نِت منتشر کرد . هرچی صبر کردیم ، هر چی انتظار کشیدیم ، نذر و نیاز کردیم ،  .. خبری نشد که نشد . هنوز هم همخوان باقی مونده ، کم رنگ تر از گذشته .

 خیلی صداشو دوست دارم چون به من حس پرواز میده . انگار که یک جُفت بال سفید و بزرگ دارم که میتونم باهاش بر فراز گندمزارهای طلایی و مواج در باد اوج بگیرم ، خنکی نسیم کوهها رو احساس کنم و آروم رو سطح یه دریاچهء آبی و زلال فرود بیام .

 

این هم واسه اینه که وسواس دارم چیزهای دوست داشتنی رو تحسین و ستایش کنم و در این مورد تا حالا نتونستم خوددار باشم و جایی هم واسهء تغیر نظر احتمالی در آینده ای که نمیشه اونو پیشبینی کرد ، باقی بزارم .

 

 

+ نوشته شده توسط پرهام در چهارشنبه سی ام آبان 1386 و ساعت 11:17 |

 

 

سال 81 بود یا 82 ، درست خاطرم نمیاد ، بیست و سه چهار ساله بودم و توی نهایت فقرِ شناخت از جنس مخالف ، در حسرت داشتن یک دوست دختر ، شب و روز حسرت می خوردم و با یک معشوقهء خیالی روزگار می گذراندم . تمام اطلاعات من در مورد دخترها و رابطه دوستی با اونها به تعریف های پر از دروغ و نظریات جاهلانهء هم سن و سالهای خُل و چِل خودم که اونها هم لبریز بودند از عُقده ، محدود می شد .

هیچ کس نبود که بتونم با شنیدن تجربه ها و دانسته هاش باورهای خام خودم رو در این مورد خاص، تا حدودی واقع بینانه شکل بدم و دست از خیالبافی بردارم . هیچ کتاب و نوشته و آموزشی نبود .

در این شرایط گُنگ و تار ، یه پسر بیست و سه ساله اهل تهران به اسم رضا ، یه وبلاگی زد به اسم لیموترش و در مورد روابط دختر و پسرها چندین مطلب و مقاله نوشت  . اون موقع ها تازه بمب وبلاگ نویسی بین جوانها منفجر شده بود و هنوز خبری از مسدود کردن سایت ها و وبلاگها نبود .

مطالب و نوشته های رضا لیموترش ، خداییش تو اون برهوت شناخت ، مثل آب حیات بود .

رضا لیموترش بعد از گذشت کمتر از یک سال وبلاگش رو تعطیل کرد و بعد از مدتی دیگه حتی آرشیو وبلاگش هم در دسترس نبود . نمی دونم چرا  . الان دیگه شرایط با اون روزها خیلی فرق کرده و نوجوانها در مورد روابطشون اکثراً خیلی بهتر و درست تر فکر میکنن و تصمیم می گیرن .

با این حال لینک فایل کتابچهء آرشیو وبلاگ لیموترش به فرمت PDF  و کتاب How To Meet Women  رو که یکی از بچه ها آپلود کرده میگزارم این پایین . شاید هنوز هم به درد کسی بخوره .

 

آرشیو وبلاگ لیمو ترش

و

How To Meet Women

 

امیدوارم رضا لیمو ترش هر کجا که هست شاد و سرزنده و بی غم باشه .

 

 

+ نوشته شده توسط پرهام در سه شنبه بیست و نهم آبان 1386 و ساعت 10:51 |

 

 

اوایل امسال بود که یه ترانه از محسن نامجو شنیدم به اسم بادِ نوبهاری و رفتم پی جستجو دربارهء این خوانندهء متفاوت و مابقی آثار و ترانه هاش . بعد از گذشت یک ماه تونستم حدود چهل و پنج ترانه و دو سه تا ویدئو از او جمع کنم . تَب تُند محسن نامجو حدود دو ماه ادامه داشت . بر سر دفاع از جسارت و جرءاتی که در بیان اندیشه هایش احساس میکردم (و نه خودِ اندیشه هایش) ، با دوستان و همکاران ، جدلها کردم . انگار هر کسی که محسن نامجو و اشعار و نحوهء خواندنش را تمسخر میکرد ، مستقیماً به من اهانت میکرد !

این گُل کردن ها و شیوع پیدا کردن ها ، تازگی ندارد . صدا ، شعر ، فکر ، هنرمند ، اندیشه (هرچه باشد) ، نو و تازه است ، چه بسا اگر تازه نمی بود هیچ گاه آنقدر مطرح نمی شد .

عمر این اوج گرفتن و مطرح بودن در افکار عمومی جامعه ، آنقدر ها زیاد نیست و این طوفانها هر چند از سبک و سیاق هایی بسیار بسیار متفاوت ، آرام آرام فروکش میکنند و در ذهن جامعه به کمون می روند .

کاسِت های موسیقی سنتی زمان جنگ ، شهرام ناظری ، مختاباد ، نیلوفرانهء علیرضا افتخاری ، تَب پینک فلوید و کریس دی برگ و متالیکا ، مثل هیچ کس مریم حیدرزاده ، شادمهر و عصار و خشایار ، جواد یساری ، مریم دی جی ، محسن چاووشی ، رپ و هیپ هاپ ، بنیامین ، محسن نامجو ، احسان خواجه امیری ، سعید مدرس ....

در زمان خود ، این آثار و این هنرمندان را ستایش میکنیم و از شنیدن آنها  لذت می بریم ، اما بعد از چند ماه دیگر برایمان لطفی ندارد ، حالا اگر آن خواننده و آلبومش مورد توجه عموم هم قرار گرفته باشد دیگر باید آنرا بی ارزش شمرد  : جواد شده !

هم سلیقه بودن با عوام ، ... ! نه نه ، بزار بمیرم ولی با اصغر اگزوز ساز هم سلیقه نباشم .

 

می آیند ، می روند ، فراموش می شوند . اما اثر پایدار و غیر قابل انکاری که بر فرهنگ تخریب شده و تشنهء ما بر جای می گذارند همیشه ستایش بر انگیز خواهد ماند .

زمانی که در اوج خفقان مذهب ، بیان احساسِ عشق زمینی ، شرم آور و نکوهیده است و ابراز آن مایهء خجالت و روسیاهی است ، یک دختر نوجوان ، آلبومی به اسم مثل هیچ کس منتشر می کند ...

شنیدن موسیقی پاپ سالها حرام بوده ، آلبومهای مسافر و دلشوره منتشر می شود ...

خوانندگی یک دختر در این کشور غیر قابل تصور است ، مریم دی جی ...

اشعار انتقادی و خوانندهء یاغی غیر قابل تحمل است ، محسن نامجو ...

...

می آیند ، می روند ، ما را به سویی می کِشند ، فراموش می شوند ، ...

 

و من تنها نظاره می کنم . منفعل و تسلیم .

 

 

 

+ نوشته شده توسط پرهام در سه شنبه بیست و نهم آبان 1386 و ساعت 8:35 |

 

من دچار یک نوع کمبود هستم که با هیچ چیزی درمان نمیشه . این کمبود تنها من رو درگیر و سرگردان نکرده بلکه به جراءت میتونم بگم بیش از 99 درصد مردم دنیا ، از هر قوم و نژاد و ملیت و فرهنگ و عقیده ، به اون دچار هستند .

حالا اینکه این کمبود چی هست ، هر کسی یه نظری داره و  هر عقیده و مسلکی اون رو زاییدهء چیزهایی میدونه و برای رفع این کمبود راه حلهایی پیشنهاد میکنه .

مطمئن هستم همهء ما این احساس سرگردانی و گمگشتگی رو تجربه کردیم ، احساس اینکه چقدر به یک چیزی غیر از آنچه که داریم نیازمند هستیم ، تمام زندگی ما میشه داستان تکرار تلخ سرخوردگی و ناامیدی از اون چیزهایی که برای رسیدن بهشون عمرمون رو صرف کردیم و وقتی اونها رو به دست آوردیم و لحضه های زود گذر سرمستی از این موفقیت سپری شد، دیدیم که هنوز هم پُر هستیم از خالی و این کمبود سر جای خودش باقیه .

قدر مسلم اینه که فرقی نداره واسه پُر کردن این جای خالی سعی کنی از چه چیزی استفاده کنی : پول ، عشق ، خدا ، عرفان ، علم ، انسانیت ، محبت و دوست داشتن ، مواد مخدر ، خوش گذرونی ، BF یا GF ، خانواده ، دوستان ، ... در هر حال این کمبود از بین نمیره .

 

حالا اگه من یه آدم زیرک و موقعیت طلب باشم چطور از این موضوع سود می برم ؟

حتماً اون نهضت پر شوری که حدود پانزده سال قبل با انتشار کتابهای بسوی کامیابی نوشتهء آنتونی رابینز راه افتاد و تمام دنیا رو گرفت به خاطر میارید . بعد از اون هم نویسنده ها و نظریه پردازهای زیادی در مورد موضاعاتی از قبیل موفقیت ، قدرت فکر ، جادوی تفکر مثبت ، پولدار شدن ، قدرتمند شدن ، دوست داشتنی شدن ، صاحب قدرتهای مافوق طبیعی شدن و ... نوشتند و مترجمهای زیادی در سراسر دنیا اونها رو ترجمه کردند و ناشران زیادی هم چاپ های متعددی از اونها منتشر کردند .

نویسنده هایی مثل كريشنا مورتي ، اسپنسر جانسون ، برايان تريسي ، جان گري ، رابرت گرين ، كن بلانچارد ، روندا بیرن ، و حتی پائولو کوئیلو  و  ...  و مترجم هایی مثل  مهدی قراچه داغی ، محمد جعفر مصفا ، ...

 

بیشترین جذب مخاطب ، بیشترین تیراژ ، بیشترین نوبت چاپ ، بیشترین فروش ، بیشترین سود .

یک تجارت پر سود و پر رونق که حاضرم شرط ببندم در صورتی که مرتب بروز بشه و شکل ظاهریش بنا به مقتضیات زمان عوض بشه ، تا هزار سال دیگه هم پر رونق خواهد بود . همانطور که هنوز پس از سه چهار هزار سال همچنان پر رونق باقی مانده .

 

ما این کتابها رو می خونیم ، پول و وقت صرف اونها میکنیم . فیلمهایی مثل The Secret نیگاه میکنیم . کلاسهای یوگا و متافیزیک میریم . تو سمینارهای احمد حلت یا علیرضا آزمندیان  شرکت میکنیم . و خلاصه کنم خودمون رو وقف جمع آوری این مطالب در ذهنمون میکنیم و تبدیل میشیم به یه انباری بزرگ از این مقوله خرت و پرت ها .

اما ... اما ...

چند نفر رو می شناسید که تحت تاثیر یکی از این افکار و اندیشه ها و پس از خوندن یه کتاب و یا دیدن یه فیلم و یا یه سمینار ، زندگیش یکدفعه متحول شده باشه و این تغییر و تحول بیشتر از یک هفته دوام آورده باشه ؟ این حرفها و اندیشه ها برای من و تو سودی نداشت . تنها برای رابینز و آزمندیان و ... خوب بود که جیب ما آدمهای پُر از خالی رو خالی تر کنند  و حاضرم شرط ببندم که این کمبود در وجود خود اونها هم هرگز از بین نرفته و نخواهد رفت  ، ولی پول چیز خوبیه ، مگه نه ؟

 

نفر بعدی که قراره پولدار بشه ، میتونه تو باشی ; زبان انگلیسی ، لباس شیک ، یه لبخند باز با دندونهای سفید و براق ، و یه سری توصیه های بازیگری و رموز هنر بازی با احساسات مردم .

 

این کمبود و این نیاز به چیزی که هرگز ماهیت اون ثابت نمیشه ، همیشه همراهِ این انسانِ تنها بوده و خواهد بود .

 

می خواهم شاد و خوش باشم ، بدون غصه و غم ، رها و آزاد .

 

 

+ نوشته شده توسط پرهام در دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386 و ساعت 10:39 |

 

 

این رعشهء آخری حدود یک ماه قبل بود که حسابی منو به یه سری فعالیتهای هیستریک انداخت از قبیل رنگ کردن خونه و عوض کردن موکت و مبلمان و سیستم صوتی  و تختخواب و ...

همه چیز هم زیر سر این شش نفر بود :  راشل ، فیبی ، مونیکا ، شاندلر ، جویی و  راس

دو سال پیش بود ، یه چند نفری با هم بودیم داشتیم در مورد چند تا فیلم صحبت میکردیم ، رضا داشت تعریف میکرد که چقدر از فیلمهایی مثل مالِنا و سینما پارادیزو و  ادیسه 2001 و ... خوشش اومده ، که یهو دوست دخترش دست انداخت دور گردنش و گفت :"قربون رضا جونم برم ، اینقدر روشن فکره و سطح فکرش بالاست که فقط از فیلمهای با ارزش و مطرح جشنواره های معتبر خوشش میاد ..." . دلم میخواست یه زنگوله می انداختم گردنم و مثل یه بزغالهء شاد و شنگول تو چمن ورجه وروجه میکردم و میگفتم : بعععععععع بععععععععععع بعععع

من از این مدلی خیلی خوشم نمیاد !!

من اصلاً از سینما نمی خوام واسه من واقعیتهایی رو که هر روز تلخی و نکبتشون ولمون نمیکنه ، به تصویر بکشه . من دوست دارم وقتی فیلم تموم میشه به خودم بگم : هی بابا ، زندگی اونقدرها هم جدی نیست . بی خیال ، خوش باش که دو روز دیگه باشی یا نباشی ...

 

بهترین فیلم تاریخ سینمای جهان از نظر من که کاملاً هم خاموش فکر یا بهتره بگم تاریک فکر هستم با یک سطح فکر کوتاه ، اینه :

 

ماسک (1994)  به کارگردانی شوک راسل ، نوشتهء میشاییل فالون و با هنرمندی بازیگر محبوب من جیم کری

 

و بهترین مجموعه سریال جهان  :

 

دوستان 1994- 2004  با بازی جنیفر آنیستن ، کورتنی کاکس ، لیزا کودرو ، مت له بلانک ، متیو پری و  دیوید شویمر

 

 

چرا اینقدر دوستشون دارم ؟   

 

 

+ نوشته شده توسط پرهام در یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386 و ساعت 16:57 |

 

 

مجذوب شدن  چیزی است که همیشه منشاء تلاطم های فکری من بوده و هست . چیزهایی که امروز در نظرم زیبا و دوست داشتنی و پُر معنی و با شکوه  جلوه می کند . یک دختر زیبا ، یک اندیشهء بکر و تازه ، یک نویسنده یا خواننده جسور ، یک تجربه نو  ، ... هیجان زده می شوم و می خواهم از آن بیشتر بدانم ، بیشتر بشنوم ، بیشتر بخوانم ، بیشتر ببینم . با آن زندگی می کنم  ، در خواب و بیداری ام حضور دارد ، افراط افراط و افراط . سپس آن روی زشت سکه هم پدیدار می شود و پر رنگ و زبر مرا به مسخره می گیرد . از آن بیزار می شوم . مدفوع می شوم !

 

آدمها از یک نظر دو دسته هستند : آنها که دنیا را یک طیف رنگ پیوسته با بی نهایت رنگهای متنوع  و گوناگون می بینند و آنها که دنیا برایشان سیاه و سفید است .

من خودم را از دستهء دوم می بینم . یا رومیِ روم ، یا زنگیِ زنگ . تحمل آنچه که با آن مخالف هستم را ندارم . جر و بحث میکنم . مجادله روحم را خسته و فرسوده می کند و تعادل نا پایدار روانم را به هم می زند و همه چیز سیاه می شود . بازندهء هر مرافعه من هستم با روحیهء سست و شکننده .

 

اگر به نظرم جذاب است پس باید آنرا تمام و کمال ، بدون رنگ و لعاب و آذین و آرایش و لهجه و افسون های دلفریب ، برهنه و عریان ، زیر آفتاب سوزان و مسمومِ انتقاد های مخرب و نابودگر ببینم و بشناسم . اگر باز هم دوست داشتنی بود هرگز به آن ایمان نمی آورم ، تنها دوستش خواهم داشت .

امروز چیز زیادی برای دوست داشتن باقی نمانده ، من موندم ، زندگی مونده ، آدمها موندن با همهء بدبختیاشون !

 

 

+ نوشته شده توسط پرهام در یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386 و ساعت 14:18 |

 

بعضی وقتها به این موضوع فکر می کنم که مثلاً وقتی فلانی داشت فلان کار میکرد و با اون کارهاش توی جامعه و محیطی که در اون زندگی میکرد ، تاثیر گذاشت و افکار و عقاید و یا احساسات چه کسایی رو متحول کرد ، همون موقع من کجا بودم و داشتم چکار میکردم .

در واقع باید این حقیقت رو قبول کنیم که کمتر از یک هزارم انسانها دارای شم قوی رهبری توام با خلاقیت و خرد گرایی هستند و بقیه همیشه به دنبال یافتن یک رهبر و پیشوا و مُراد هستند که به او اقتدا کرده و به اندیشه های او ایمان بیاورند و مطیع و ثنا گو باشند .

اندیشیدن بسیار سخت و گمراه کننده و هراس آور است ، چنانکه اکثریت انسانها از آن می گریزند و ترجیح می دهند آنرا به دیگری واگذار کرده و نتیجه ای را که دیگری استنباط کرده قبول کنند .

حالا من کجا بودم ؟ هر کجا غیر از همون جایی که می بایست باشم .

درگیر انزوا و حسرت . افسوس از آنچه می خواستم باشم و نبودم و یا می خواستم داشته باشم و نداشتم ... خور و خواب و خشم و شهوت ...

 

خوب . هنوز هم وضعیت هیچ تغییری نکرده . من فرد گرا هستم و منظورم هم از فرد بیشتر خودم هست . اینجوریه که من یه آدم کاملاً معمولی هستم که به احتمال قریب به یقین زنده بودن یا نبودنم کوچکترین تاثیری به حال هیچ کس غیر از پدر و مادرم نداره . این خودش میتونه دلیل خوبی واسه افسرده و دلگیر شدن باشه . اما من یه خورده پوستم کلفته و صد البته که با تموم وجود سعی میکنم  تعصب در مورد هیچ چیز و هیچکس نداشته باشم  حتی خودم .

 

اندیشه های بزرگ از ذهن اندیشمندانی تراوش میکند که خود قربانیان کوچک و نحیف خدای اندیشه اند .

من می اندیشم . آهسته و بی ثبات می اندیشم . در زیر زمین نیمه تاریک خانه و از لابلای پرده ها و رشته های رقصان دود سیگار  می اندیشم . تنها همانقدر می اندیشم که توانِ پنجه در پنجهء اندیشهء لاغر خود کردن و هماورد شدن با آن را داشته باشم . از اندیشه های بزرگ می ترسم . از قربانی شدن می ترسم .

یک آدم معمولی می مانم ، هر چند از تمام آدمهای معمولی بیزارم .

 

 

+ نوشته شده توسط پرهام در یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386 و ساعت 11:52 |

 

 

با خودم قرار گذاشتم بشینم و قبل از اینکه این چِندِر قاز پس انداز این شش ماه اخیر رو که داره بد جوری شاخم میزنه ،  خرج کنم و بعدش هم مثل همیشه پشیمون بشم ، یه لیست تهیه کنم از مواردی که در طی این دو سال اخیر یکدفعه منو به شدت جذب کرده و بعد از صرف مقدار قابل توجهی زمان و پول و انرژی ، ازشون خسته شدم و گذاشتمشون کنار . خوب  من هنوز لیستم رو آماده نکردم . آخه در مورد بعضی از اونها شک میشه چون و چرا کرد ...

حالا هر چه بادا باد .

-         رفتم دنبال یادگیری نواختن ساز دف

-         رفتم دنبال یاد گرفتن زبان انگلیسی

-         رفتم دنبال یاد گرفتن ویژوال بیسیک

-         رفتم دنبال یاد گرفتن گیتار

-         رفتم دنبال زبان فرانسوی

-         آماده شدن واسه کنکور رشته MBA

-         فکر مهاجرت به هر قبرستونی غیر از اینجا

-         تغییر دکوراسیون و مبلمان سوییت کوچولویی که توش زندگی میکنم

-         ورزش و بدنسازی

-         بیلیارد

-         ..

تو کدومشون تونستم یه خورده موفق باشم ؟ تقریباً هیچ کدوم !

پس واقعاً درمون این سرگردونی چی بود ؟

شاید اگه خیلی پول داشتم ....

شاید اگه ....

نه . این همون چیزیه که نمیگزاه من آروم و قرار داشته باشم و باید همیشه مثل علی ورجه بالا و پایین بپرم و این ور و اون ور بدوم : نارضایتی از وضعیت موجود . یه چیزی باید تغییر بکنه که من نمیدونم اون چیه . ولی این روزها دارم فکر میکنم که شاید شغل و زمینهء کاری من باشه . نمیدونم .

 

 

+ نوشته شده توسط پرهام در شنبه بیست و ششم آبان 1386 و ساعت 17:0 |

 

 

 

هفته قبل تو نمایشگاه شیراز ، بازار کتاب سالیانه بود . یه روز عصر بعد از کار با یکی از دوستها قرار گذاشتیم و رفتیم اونجا .

 یه چند تایی کتاب خرید ، بعدشم گفت می خواستم ماه قبل واسه تولدت یه هدیه بخرم اما حالا دوست دارم به جاش واست کتاب بخرم . انتخاب کن . ما هم دست گذاشتیم رو دو تا کتاب ، به اسم "خویشتن شناسی و عزت نفس" و "کتاب عملی خویشتن شناسی و عزت نفس" نوشته دکتر فیلیپ مک گراو  . واسمون خرید و ما هم کلی ذوق کردیم و اومدیم خونه .

گفتم بشینم یه خورده مطالعه کنم ببینم با روش دکتر فیل که اینقدر برنامه هاشو که از mbc4 پخش میشه دوست دارم ، میتونم کشف کنم که بالاخره من میخوام در آینده چکاره بشم ؟

دو سه تا فصل که از کتابها خوندم تو جواب دادن به سوالهای آزمونهاش همچین موندم و با مشت و لقد افتادم به جون افکارم که دیگه حال و احوال واسم نمونده.

حالا هم هر روز کتابها رو میگذارم تو کیفم میارم شرکت که بشینم بخونم ، اما جراءت نمیکنم .

جلد کتاب رو که نیگاه میکنم چهره دکتر فیل و اون نگاه نافذش که فرو میره تو چشمام و از اون ورِ کله ام میزنه بیرون ، حسابی منو از خودم شرمنده میکنه .

به خودم میگم : این کتاب مال تو نیست ، مخاطبش یه کسای دیگه هستن ..

ولی نه ، واقعاً دوست دارم با دقت بخونمش ...

حالا دیگه شبها اگه ببینم داره برنامه اش رو پخش میکنه زودی کانال عوض میکنم !

 

+ نوشته شده توسط پرهام در شنبه بیست و ششم آبان 1386 و ساعت 16:32 |

 

 

دو سه روز پیش با یکی از همکارهام رفته بودم سمینارِ فلان که تو دانشگاه سابقمون برگزار میشد . چقدر همه چیز با چند سال قبل متفاوت بود . حس و حال دانشگاه رو میگم . هیچ کدوم از آشناهای قدیم رو ندیدیم . نشسته بودیم تو حیاط دانشگاه زیر درختهای گل عقاقیا که البته پائیزی بودن ، حواسمون رو دو قسمت کرده بودیم ، با قسمت کوچیکش گپ میزدیم و به حرفهای هم گوش میدادم و با قسمت بزرگش از پشت عینک های آفتابی دختر های دانشگاه رو با حسرت دید میزدیم .

داشتم بهش میگفتم تازگیا کتاب The God Delusion( پندار خدا  یا توهم خدا .. میشه از اینجا دانلود کرد) رو خوندم و فیلم The Root Of All Evil  (ریشه همه شر) رو دیدم دوباره بیشتر از همیشه از دست این مردم دلم گرفته ، یه مقاله از ریچارد داوکینز واسه بقیه همکارام که ادعای روشنفکری و آزاد اندیشی اشان تا آسمون میرسه فرستاده بودم و فکر می کردم اونها هم لابد از این مقاله حسابی حال میکنن ، اما نمیدونی چطور با تمسخر از اون موضوع گذشتن .....

این همکارم هم که با وجود سالها مطالعه و تحقیق در مورد فلسفه و دین و مذهب و ... هنوز به همان چیزهایی که پانزده سال قبل معتقد بوده ، کاملاً پایبنده ، کلی تمرکز گرفت و بقیه حواسشو از تو چاک مانتو دختری که روبرومون نشسته بود بیرون کشید و گفت : " چند روز قبل تو وبلاگم پرسیدم چطوریه که ما واسه عقیده هامون حاضریم بمیریم اما حاضر نیستیم باهاشون زندگی کنیم؟ "

 

دیدم کاشکی میتونستم بی خیالِ این حرف و حدیثها بشم . ای سگ تو این تعصب که منو ول نمیکنه ، حالا فرقی نمیکنه چه عقیده و مرامی داشته باشم .

اون صحنه ای که تو فیلم ریشهء همه شر  اون کشیشه تِد هَگرد با اون لبخند مصنوعی به ریچارد داوکینز میگه:

Don’t be arrogant

 و ریچارد هم که تو موضع کتک خوری قرار گرفته و تند تند پلک میزنه و یا اون صحنه که ریچارد داره تو بیت المقدس با یوسف الخطاب صحبت میکنه و اون به ریچارد میگه:

Correct yourselves , Fix your society , Fix your women

و دوباره پلک زدن ها و عصبی شدن از اینکه نمیتونه اصلاً این جماعت رو که ساختار فکرشون با او یک دنیا تفاوت داره ، به اندیشیدن دربارهء سوالهای کوتاهی که از اونها می پرسه ترغیب کنه ، این صحنه ها اشک منو در میاره . اینقدر احساس تنهایی می کنم . اینقدر دلم میگیره . اینقدر دلم می خواست کاشکی به دنیا نیومده بودم ...  

 

+ نوشته شده توسط پرهام در شنبه بیست و ششم آبان 1386 و ساعت 14:57 |

 

 

درود

چند روزی میشه که دوباره این بهانه گیری های همیشگی ، از حد گذشته و داره آزارم میده .

احساس تنهایی و تنهایی و تنهایی  بد جوری Back Ground زندگیمو خاکستری کرده .

خوب اینا طبیعیه . ناشی از خود خواهی ها و مردم گریزی ها و سبک و سیاقِ خود محوری زندگی خودِ منه . به عبارتی حاصل اون چیزیه که خودم خواسته بودم اما ...

 

تا امروز بیست ونه سال و یک ماه از زندگی من میگذره و من اصلاً از اینکه اینطور بچگانه پیر بشم خوشم نمیاد .

وضعیت زندگی ظاهراً بد نیست . تو یه شرکت بزرگ یه کار آب دوغ خیاری انجام میدم و یه حقوق متوسط واسه این همه وقت که تلف میکنم ، میگیرم . بجز روانپریشی و خود درگیری که دارم ، احساس شیرینِ سلامتی میکنم . پدر و مادر هم که بودنشون یه امنیت فکریه .

 

اما من ناراضی ام . من به شدت از همه چیز ناراضی ام .

 

از دست این مردم و عقایدشون دلم گرفته . ای کاش میتونستم اول از همه از این گورستان رو باز دسته جمعی که بوی تعفنش دنیا رو خفه کرده بزارم و برم یه جایی که سر راحت زمین بزارم و نبینم و نشنوم چیزهایی که اینجا با آب و هوا آمیخته است .

 

از دست خودم دلم گرفته . ای کاش میتونستم کمی صبور باشم و اینقدر بیخودی به زمین و زمان گیر ندم . ای کاش میتونستم بفهمم پرداختن به چه کاری منو از خودم راضی میکنه و دیگه هیچ وقت اینقدر شاخه به شاخه نمی پریدم به دنبال احساس رضایت از خویشتن .

...

 

 

حالا ... یه چند مدتی اینجا یه مقداری از حرفهام رو مینویسم ، تا یه روزی که ازش خسته بشم و برم دنبال یه چیز دیگه .

 

البته اگه تا اون موقع بتونم جلوی زبون سرخ رو بگیرم و کسی رو ناراحت نکنم .

 

+ نوشته شده توسط پرهام در شنبه بیست و ششم آبان 1386 و ساعت 14:43 |