تبليغاتX
عصیان اندیشه

عصیان اندیشه

کسی که چرايی برای زيستن داشته باشد، از پس هر چگونه ای نيز بر می آيد

 

اینبار هم بارباپاپا منو به یه بازی دعوت کرده : من اگه خدا بودم ..

خیلی فکر کردم .. سخت تر از این بود که فکر کنم اگه صد ملیون یورو پول داشتم .. آخه راستش من علاقه ای به خدا شدن ندارم !

با این حال اگه خدا بودم هر پنجاه سالی یه بار خودمو Update میکردم، و یه مشت تعریف و شر و ور مدرن از خودم و خواسته های خودخواهانه و احمقانه ام ارائه میدادم تا لااقل هر کی یه ذره میشینه فکر میکنه و با عقل خودش در مورد من فکر میکنه، پس فرداش به ریش من نخنده و به روح من .. .

ضمناً من از پرستیده شدن اصلاً خوشم نمیاد، آیه میدادم هر کی یه چیزی رو یا کسی رو بپرسته، مقعده فی النار ..

حالا البته اگه از اول اولش خودم خدا بودم، بجای آفرینش و این مسخره بازی ها، بازی های بهتری بلد بودم از خودم در کنم تا حوصله ام سر نره ..

 

خُب .. من هم  آی آدمها  و  زندگی پیش از مرگ رو به این بازی دعوت میکنم ببینم اونها تو این Campaign چه ایده هایی دارن و کی بالاخره تو این رقابت میتونه خدا بشه !

حالا هم خسته شدم .. چند روز میرم اصفهون گردش !

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 0:31  توسط پرهام  | 

 

 

این آبجی کوچیکهء ما علاقه زیادی به حیوانان خانگی داره. از همیشه هم همینطور بوده. ماهی، پرنده، گربه، سگ و یه مشت جک و جونور که همگی مثل خود ما احتیاج به محبت و مواظبت دارن و البته بر خلاف ما از اینکه این نیازشون رو به راحتی بروز بدن، هیچ ابایی ندارن. با اینکه زمانی نصف حواسم همیشه به مبحث دلنشین "نجس و پاک" مشغول بوده، از همنشینی با گربه ها لذت میبردم و دستهام هم همیشه پر بوده از زخم و زیلی پنجولهای تیز گربه هایی که به زور تو وان حموم با شامپو و برس میشستم و قشو میکشیدم و با سشوار خشکشون میکردم. سرنوشت همه ماهی هایی که توی تُنگ یا آکواریوم به خونه ما اومدن، مرگ بود و تقدیر همه پرنده هایی که توی قفس به خونه ما اومدن، پر کشیدن تو آسمون و آزادی و شاید هم بعداً طعمه گربه ای شدن ..

دو سال پیش یه پاپی پشمالو واغ واغو آوردیم خونه. هشتاد هزار تومن پول بی زبون رو که حاصل عرق جبین بود بابتش پرداخته بودم و نود هزار تومن دیگه هم خرج آساق واساق دامپزشکی و اصلاح مو و لوازم و تجهیزات و کتابهای آموزشی نگهداری سگ و این چیزها کردم. به نظر میومد همه چیز خیلی خوبه.. اما هیچ وقت فکرشو نمی کردم که یه توله سگ گوگولی از یه دوست دختر گوگولی بیشتر به محبت نیاز داره. شبها که خسته و خمیر از سر کار برمیگشتم خونه، اینقدر دور و ور آدم ورجه ورجه میکرد و ابراز احساسات میکرد که وقتی قلاده اش رو می آورد و میگذاشت جلوی من و با زبون آویزون، ملتمسانه دم تکون میداد، دلم نمیومد بهش بگم : " اُلاغ خستمه، جون ندارم راه برم، برو به یکی دیگه بگو ببرتت گردش ..". بعد از دو هفته یه خری پیدا شد و خودش و تجهیزاتش رو هشتاد هزار تومن خرید و رفت و نمیتونم توصیف کنم که اون لحظه چطور از خوشحالی اشک شوق تو چشمهام حلقه زده بود. به این نتیجه رسیده بودم که گربه ها خیلی بهتر از سگ جماعت هستن، حداقل محبت رو با وقاحت و حیله گری و سیاست تمام میدزدن ولی هرگز اونو گدایی نمیکنن.

قبیله در فرهنگ گربه ای یعنی یه نفر. علاقه ای به متحد شدن و همسو شدن با هم ندارن. شونزده ساعت در شب و روز خواب هستن و اگه نخوای بهشون محبت کنی، خیلی بی تعارف یکی دیگه رو جایگزینت میکنن، همچین که جایی واسه شرمندگی واست باقی نمیگذارن. بخاطر همین روحیه هست که معمولاً جذب دخترهای گربه صفت میشم!

تازگی هم یه موش همستر  اومده خونه ما. این یکی راستی راستی با همه فرق داره! واقعاً هیچکی رو به پشمش هم حساب نمیکنه. هوا که تاریک میشه از خواب پا میشه و تا صبح توی حلقه چرخ فلکش میدوه و با نرده های قفس بارفیکس میزنه و با هویج و فندق و تخمه آفتابگردون خوشه. توی مدت زمان عمر کوتاهش که حداکثر دو ساله، حتی واسش مهم نیست که تنها بمونه و هیچ وقت ازدواج نکنه، مثل بقیه حیوونها از این بابت دپرس و افسرده نمیشه. البته اگه دستش برسه مثل ریگ تولید مثل میکنه. تنها اشکالی که داره اینه که حجم بیضه هاش حدود نصف هیکلشه. ما هم که به این چیزها عادت نداریم. دو سه شب داشتیم با اهل خانه در مورد اینکه یه شورتی شلواری چیزی بهش بپوشونیم یا نه بحث میکردیم. بحث آبرو و غیرت و این خزعبلات بود. آخرش هم به نتیجه ای نرسیدیم و طرف همینطور لخت و عور داره تخمه میشکنه و با زندگیش حال میکنه ..

تنها نتیجه منطقی ای که شما خواننده عاقل از خوندن این پُست میتونی بگیری اینه که هرگز نباید زیر بار مسئولیت پدر یا مادر شدن رفت.

پی نوشت: نه اینکه حرفی واسه گفتن نداشتم ! ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 0:10  توسط پرهام  | 

 

زندگی جریان داره و ما وظیفه بزرگ نزدیک شدن به لحظه مرگ رو با نق زدن ها و شکوه و گلایه های بی پایان، همچنان به دوش میکشیم ..

تا حالا شده احساس کنی چیزی رو در گذشته ها گم کردی و حالا به شدت بهش نیاز داری ولی حتی نمیدونی که اون چی بوده ؟ تا حالا روند بازگشت به گذشته ها رو تجربه کردی ؟ اگه کتاب "بر باد رفته" رو خونده باشی اون جمله آخر رد باتلر چهل و چند ساله رو در حالی که داره چمدونش رو میبنده که اسکارلت اوهارا رو ترک کنه ، به خاطر میاری ؟ یه همچین مفهومی داشت :

"تا این سن و سال آدم تنها زمان و آینده و هر چیزی که توی اون هست رو با ولع میگیره و به پشت سرش پرت میکنه و میگذره، اما دیگه به جایی میرسه که توقف میکنه ، برمیگرده و توی همه اون خرت و پرتها دنبال چیزهای باارزشی میگرده که زمانی پشت سر گذاشته و گذشته ..."

این جریان بازگشت به گذشته مثل یه سندروم اجتناب ناپذیر سراغ همه ما توی سن و سالهای مختلف میاد. مثلاً دوستی فراموش شده ای رو از سر میگیری و یا عادتهای متروک رو باز تجربه میکنی ..

اما همیشه باید این اتفاق ها بیفته تا مطمئن بشی ، گذشته ها گذشته و دیگه به هیچ قیمتی برنمیگرده .. بهتره ادامه بدی و پی دلخوشی های تازه ولو زودگذر بگردی تا این چند فرسخ دیگه هم طی بشه ..

من که این سالها خودمو کشتم که از دام هر جاذبه و افسونی رها بشم ، حالا احساس یه پاره سنگ معلق در فضا رو دارم که همینجور ول معطل داره چشم میندازه دنبال یه ستاره ای ، سیاره ای ، سیاهچاله ای ، کوفتی ، زهر ماری .. میگرده که اسیر جاذبه اش بشه که یا دورش بگرده و یا توش فنا بشه ..

این روزها دلم تنگ شده واسه یه چیزی که خرابش باشم .. که هلاکش بشم .. که خودم از یادم بره .. که تو خواب و خیالش بگذره این عُمر بی حاصل و پوچ ..

ده سال پیش ،یه شب یه تریاکی متفکر بهم گفت : "سعی کن همیشه حرفهات Value  داشته باشه .."

ببینم شما هیچ Value تو این حرفها میبینین ؟

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 3:35  توسط پرهام  | 

 

دختره میشینه تعریف میکنه که مثلاً توی محیط کارش آقاهه خیلی محبت داره ، خیلی انسانه ، خیلی مهربونه ، خیلی با شخصیته و ... ...

من یه مهندسم، وقتی به مدیر پروژه یا مهندس ارشد پروژه سلام میکنم سرشونو تکون میدن و مثل برج زهر مار میگن هووم ، با همه بچه های شرکت همینجورین .. اونوقت جلوی این دو تا منشی خوشگل ما که میرسن انسانیت و محبت و گشاده رویی از وجودشون فواره میزنه .. تبدیل میشن به یه مرد خوش صحبت و خوش معاشرت و محترم و با شخصیت و با شعور و ...

میگم دختر ، یه معیار و محک بهت میدم که خودت قضاوت کنی .. اگه با همین تحصیلات و شخصیت و سن و سال ، یه مذکر بودی ، اون مرد محترم به همین شکل جواب سلامتو میداد و به انسانیتت احترام میگذاشت و وقتی مشکلی برات پیش میومد ، واست بانی خیر و مشکل گشا میشد ؟

من یه مردم با قیافه و ظاهر بسیار معمولی و بدون ویژگی چشمگیر ظاهری .. سالهاست عادت دارم با زنها خوش برخورد باشم ، اگه دختره خیلی خیلی خوشگل باشه ، معمولاً از طرز فکر و شخصیت و رفتارش تعریف و تمجید میکنم . اگه دختره با یه چهره معمولی باشه ، نکات مثبت ظاهرش رو پیدا میکنم و اونها رو پر اهمیت جلوه میدم . همواره اگه دختر یا زنی که باهاش ارتباط کاری یا دوستی یا آشنایی دارم ، تغییری در وضع ظاهرش بده ، به محض دیدنش با ادبیات یه جنتلمن نشون میدم متوجه اون تغییر شدم و معمولاً نظرم رو هم به شکل مثبتی بیان میکنم . اگه از لباس جدیدش حالم به هم بخوره ، میگم "اینجوری خیلی قشنگه ولی اون جوری خیلی بیشتر بهتون میاد.." .  طی سالها بهم ثابت شده که تقریباً همه زنها تشنه تعریف و تمجید و حتی تملق هستن ، بله تملق .. یه زن حتی وقتی میدونه این تعریف و تمجید دورغه و جفنگه ولی نسبت به گوینده توی دلش احساس خوبی بهش دست میده .. حتی اگه به زبون بگه عجب مرد چرب زبون و حقه بازی ... . بدون اینکه بخوام چند صفحه دیگه در مورد این شکل رفتار و منش و برخوردهام وراجی کنم، به گفته همه زنها و دخترهایی که منو میشناسن ، من یه پسر باشعور هستم .. دقت کنید : باشعور .. . معنی شعور رو فهمیدین؟ حرص آدم در نمیاد از این تعریف؟ از این گونه قضاوت و برداشت؟

نخیر جان من ، من نه جای برادر تو میشم و نه جای پدر تو .. تا وقتی که این دو تا غده لامصب بین پاهام هست و هورمون توی خونم ترشح میکنه، نه انسانیتم در مورد تو زن زیبا ، بی آلایشه و نه تفکرم در برخورد با تو منطقیه و نه ایمانم رو در روی تو محکم و خلل ناپذیره .. فرقی نداره پونزده سال از تو کوچیکتر باشم یا پنجاه سال بزرگتر ..

و تو یارو .. اگه هنوز به جفنگیاتی مثل تعصب و غیرت و ناموس و .. فکر میکنی ، هیچ وقت مثل تخم چشمهات به من اطمینان نکن و همشیره لوند و قرشمالت رو به من نسپار احمق ..

 

پی نوشت : این حاج آقا مومن و با ایمون ، چشم نداره ببینه یه دختر یا پسر مجرد تو همکارهاش هست که داره راحت زندگیشو میکنه .. فکر میکنه این پسره حتماً لاجرم باید بره و اون دختره رو .. ازدواج کنه تا سنت رسول اجرا بشه .. ای مادرتو ..

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387ساعت 3:33  توسط پرهام  | 

 

اول از هر چیز از باید مثل همیشه از هیربد تشکر کنم که گاهی نظرات و حرفهاش یه دریچه تازه، توی بعضی مخمصه ها روی آدم باز میکنه ..

ذات زندگی از جنس عقل نیست. زندگی یه بی انصافی بزرگه که میشه به وقاحت دروغهاش پی برد و اسیر مغلطه هاش نشد.

اما بین دو راهی زنده بودن و زنده نموندن، وقتی یکیشو انتخاب کنیم، بهتره واسه انتخابمون لااقل یه سفسطه خوب داشته باشیم، چیزی که حداقل بتونیم باهاش خودمون رو گول بزنیم .. چاره ای نیست !

یک کتاب دارم از ویکتور امیل فرانکلن ، روانشناس اتریشی و خالق نظریه لوگوتراپی یا معنی درمانی، که برخلاف اگزیستانسیالیستهای اروپایی زیاد به مذهب و دین کاری نداره و به همین خاطر هم جماعت دیندار نهایت سوء استفاده رو از ایده ها و نظریاتش می کنن.

کتاب انسان در جستجوی معنا رو که در دو بخش نوشته شده، با فرمت PDF و با حجم کم، میشه از اینجا دانلود کرد ..

 کتابی که واقعاً به خوندنش احتیاج داشتم و فکر می کنم دونستن مطالبش واسه کسی که زنده موندن رو انتخاب میکنه، یه ضرورته ..

وقتی آدم به ماهیت مشکل خودش پی میبره، نیمی از مشکل رو حل کرده .

زندگی بدون هدف، میتونه جالب و لذتبخش باشه، اما تنها در صورتی که واسه آدم معنایی داشته باشه .. تفاوت معنی و هدف رو اینجا فهمیدم ...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت 9:18  توسط پرهام  | 

 

چند سال قبل خیلی شیفته کتابهای اوشو بودم. کتابهایی که بیشترشون دیگه به مرحمت وزارت ارشاد به شدت اسلامی، دیگه تجدید چاپ نشدند. طبق روال عادی زندگی که همیشه دلزدگی پایان شیفتگیهاست، با خوندن دو جلد زندگی نامه اوشو از زبان خودش و بر خوردن به چند تناقض گویی و خاطراتی که بیشتر شبیه لاف زدنهای بچه های آبادان بود، از دنیای زیبای اوشو جدا شدم و برگشتم به دنیای واقعی .. اما همیشه یکی از داستانهای اون رو در خاطرم دارم .. داستانی که پس زمینه زندگی منو که همیشه یا سفید بود و یا سیاه، حالا بد جوری خاکستری کرده ...

اون داستان به روایت خودم اینه :

یه شب یه پادشاهی که سالها بر یک مملکت ثروتمند حکمرانی میکرده، خوابی میبینه و وزرای خودشو جمع میکنه و میگه :"دیگه از این همه تلاطمهای روحی و آشفتگی های روزمره و هیجانهای خوب و بد خسته شدم، خواب دیدم انگشتری دارم که روی نگینش جمله ای نوشته شده که هر زمان در اوج شعف و شادی اون رو میخونم از شدت هیجانم کم میشه و هر زمان در اوج اندوه اون رو میخونم از شدت ناراحتیم کم میشه. اون انگشتر رو هر جایی که هست برام گیر بیارید .."

وزیرهای پادشاه بعد از چند صفحه ماجرا و جستجو ، عارفی رو پیدا میکنن که میگه من این انگشتر رو دارم و اون رو به پادشاه میدم، به شرط اینکه زمانی اون رو از توی این کیسه بیرون بیاره و توی انگشتش کنه و نوشته روی اون رو بخونه که از شدت اندوه به انتهای ناامیدی برسه.  ... پادشاه اون کیسه رو با یک بند به گردن خودش میندازه و همیشه اون رو همراه داشته ... تا اینکه ناگهان کشور همسایه به اونها حمله میکنه و قبل از اینکه سپاه پادشاه بتونن دفاع کنن به شهر میرسه و کاخ پادشاه رو فتح میکنه و سربازان دشمن پادشاه رو که مجبور به فرار شده تعقیب میکنن تا بکشنش .. پادشاه که یاران خودش رو ازدست داده بوده و دیگه توان فرار نداشته در خرابه ای پنهان میشه و به انتظار سربازهای دشمن که خونه به خونه رو دنبالش میگشتن، در اوج نامیدی کنج دیوار خرابه مینشینه و خودش رو در حالی میبینه که تا دیروز پادشاه قدرتمند اقلیمی بوده و امروز ناتوان در انتظار مرگ .. یادش به اون کیسه می افته .. بازش میکنه و انگشتر رو به دست میکنه .. روی نگین انگشتر نوشته بوده   این نیز بگذرد    .. پادشاه بلند میشه و راه می افته .. به زحمت سرداران لشکر مغلوب خودش رو پیدا میکنه و با تلاش سپاه از هم گسیخته رو سر و سامون میده و با یک حمله نه تنها سرزمین خودش رو پس میگیره، بلکه غنایم بسیاری هم از دشمن نصیبش میشه. این پیروزی رو جشن میگیره و در اوج هلهله ها و شادی های جشن ناگهان دوباره چشمش به نوشته روی نگین انگشتر می افته  .. این نیز بگذرد ...

 

خُب .. حالا یه تیکه موسیقی بی کلام (نمیدونم مال کی و از چه آلبومیه، هر کی میدونه لطفاً بگه) رو که حدود سه دقیقه زمانش هست و باید اون رو توی یه لوپ، پشت سر هم چهارصد بار گوش بدید تا مثل قرآن کریم به عمق اون پی ببرید (و هر چی بیشتر گوش بدید بیشتر به عمقش پی میبرید)، از این لینک رپیدشیر لامصب به حجم یک مگ، دانلود کنین و در حالی که حداقل برای بار صدم اون رو گوش میکنین یه بار دیگه این پُست رو از اول بخونید ...

 

باغچه های حیاط خونه پر شدن از گلهای شاه پسند و شب بو و رُز. برگهای تازه و سبز عشقه هم تمان دیوارهای حیاط رو پوشونده. مادر وسط باغچه نشسته و داره با حوصله گلهای کوچیک و بنفش ختمی رو میچینه و میریزه توی سبد، (سرهنگ وقتی سرما میخوره دلش جوشونده گل ختمی میخواد ..) .. روی دوشکچه صندلی توی صبحونه خوری لم میدم و موهای سفید مادر رو که سالهاست شیمی درمانی و پرتو درمانی نمیگذاره رنگشون کنه، از لابلای گلها تماشا میکنم، بزودی واسه بار نهم یه عمل جراحی دیگه پیش رو داره .. یه تومور سرطانی دیگه .. . سرهنگ هم هنوز بعد از پونزده سال که از بازنشستگیش میگذره و هنوز مجبوره واسه گذران زندگی خارج از شهر کار کنه و تنها چند روز در ماه خونه است ، جاش خیلی خالیه که با یه هندونه خنک پنج شش تاییمون رو دور هم جمع کنه .. دلم هوس یه نخ سیگار کرده .. برمیگردم تو زیرزمین .. به این فکر میکنم که چقدر نزدیکه واسه کار خودم رو به عسلویه تبعید کنم .. واسه یه مشت پول که بشه پس انداز کرد .. که شاید باهاش بشه بعد از چند سال یه آپارتمانی تو حومه پیش خرید کرد .. که شاید باهاش بشه این خونه و مادر و سرهنگ رو گذاشت و رفت از این مملکت .. که شاید بشه باهاش درد و رنج بی انتها خرید .. که شاید بشه همیشه، تا ابد غصه خورد از درد و رنج و غربت این همه انسان نادان .. که از ماست که بر ماست ... که این نیز بگذرد ...

 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 23:27  توسط پرهام  | 

 

 آنروز که جوان بودم، میترسیدم که چون پیر شوم، خوبرویان مرا نخواهند. اکنون که پیر گشته ام دیگر خود آنان را نمی خواهم.

همیشه فکر میکردم این ماجرا رو سالها قبل توی گلستان سعدی خونده ام، اما از بس که از این سعدی آخوند صفت بدم میاد، نمیرفتم سراغش که مطمئن بشم. تا اینکه دیروز تعصب رو گذاشتم کنار و دو سه ساعتی توی گلستان سعدی غلط  زدم و یه نفس حرص خوردم بس که این آدم ملون و سفسطه بازه ... ، اما این حکایت توی گلستان نبود. چه بهتر .. حالا بیشتر ازش خوشم اومد. اون روزگار زیاد درکش نمیکردم اما حالا هر روز که میگذره یه جورایی ملموس تر میشه ..

نه اینکه مفهوم جنسیت توی ذهن آدم پلاسیده بشه یا کنتراست واژه زن کم بشه یا حس زیبایی طلبی تو دل آدم بمیره .. نه ..  .. اما یه چیزی تغییر میکنه .. حالا دیگه تجربه و پختگی، به مذاق آدم طعم دلنشین تری داره و دوستی با کسی که از بلوغ عقلی و استقلال شخصیتی دور نیست، به آدم حظ بیشتری میده ..

گاهی این سوال برام پیش میاد که آیا سلیقه های جنسی همه آدمها در گذر زمان تغییر میکنه؟ .. و به خودم جواب میدم : نه همه، بیشترشون ..

معمولاً ارزیابی و ارزش گزاری مفاهیم برای استفاده های شخصی و شخصیتی، توسط فرد فرد آدمهای جامعه انجام نمیشه و این باور رایج و عُرف جامعه هست که تنظیمات اولیه(Factory Default) رو برات سِت میکنه. بطور مثال تعریف میکنه که "ایمان" یک ارزشه و یا "تشکیل خانواده" یک عمل گریز ناپذیر و لازمهء ادامه زندگیه و یا "بچه دار شدن" به زندگی آدم معنا میده و یا ... حالا اگه تفکرات عصر حجر و تعصبات عصر جاهلیت بر یک جامعه عقب مونده و مریض حاکم باشه، دیگه نمیشه انتظار داشت با پیروی از الگوها و پیش فرضهای اجتماعی بشه به احساس رضایت از زندگی رسید .. نمونه اش هم همین حکایت ازدواج های این سالهاست (همونکه سنت پیامبره). خیلی دلم میخواست بدونم اگه بعد از طلاق برای همه زنها و مردها و بچه هاشون مصونیت اقتصادی و اجتماعی فراهم بود، در هر یک میلیون زوج، چندتاشون حاضر بودن باز هم با هم بمونن؟

اصلاً کدوم یکی از ما، همون آدم پنج سال پیش هستیم و روحیات و خلقیات اوایل جوونی رو حفظ کردیم؟ یا مثلاً چقدر پیش میاد که تغییر روحیه، سلیقه و شخصیت دو تا دوست، در طی چند سال هم راستا و هم جهت با هم باشه؟  آیا واقعاً هنوز هم باید در قلمرو روابط انسانی و عاطفی، به واژه هایی مثل "وفاداری" ،"پیمان ناگسستنی"، "تا آخر عمر"، "تا همیشه" و ... با تعصب برخورد کنیم؟

متوسط عمر ازدواج در کشورهای عقب مانده و جهان سوم چند برابر کشورهای پیشرفته و صنعتیه ...

بعله درسته، این انحطاط و زوال جوامع پیشرفته رو نشون میده، خصوصاً با این رسم زندگی پارتنری و بچه های تک والدی و آزادی همجنس گرایان و .. آنچنان بنیان اصیل و مقدس خانواده در جامعه شون به فففاک فنا رفته که بطور حتم تا پنجاه سال دیگه اگه نسلشون هم منقرض نشه، از شدت رنج تباهی و درد سرگشتگی، روزی صد بار آرزوی مرگ خواهند کرد; و اون روز روزیه که همین کشورهای عقب مانده و زپرتی، شاهد سربلندی فرهنگ و عقاید اصیل و کهن خود خواهند بود ..

تکبیر

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 11:54  توسط پرهام  | 

 

لینک دانلود کتاب به درخواست انتشارات به نگار حذف شد

 

 

 فهرست مطالب این کتاب :

http://www.evictorybooks.com/index_files/page0010.html

 

پی نوشت : مثل اینکه ابراهیم ویکتوری به تازگی کتابی رو با عنوان "خدا، دین و علم" در پاسخ به این پرسش که "چرا بشر خدا را آفرید؟" تالیف و منتشر کرده که فهرست مطالب این کتاب رو هم میتونین در سایت فروش کتابها و دی وی دی های ابراهیم ویکتوری ببینید.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 8:0  توسط پرهام  | 

 

بی شک هر کسی که دوره دبیرستان رو پشت سر گذاشته باشه حداقل اسم عمر خیام نیشابوری و صادق هدایت رو شنیده و شاید چیزهایی هم از این دو خونده باشه. اما کمتر کسی این دو نفر رو درست میشناسه. مثلاً علی شریعتی که یک سال از زندگی و افکار منو به خودش مشغول کرد و تا خرخره توی منجلاب مغلطه های گوناگون غوطه ور بود، شعر خیام و فلسفهء "هیچ و پوچ" ! خیام رو به تمسخر میگیره و  حتی برای خیام هویت ایرانی قائل نمیشه. یا دیگه اینکه انگار اسم صادق هدایت با واژه خودکشی و پوچ گرایی عجین شده. واقعاً چرا قضاوتهای ما در مورد آدمها تحت تاثیر جفنگیات عوام اونقدر مخدوش میشه که توان تفکر و بررسی و شناخت رو از آدم میگیره و نمیگذاره دریچه ای تازه از اندیشه به روی آدم باز بشه؟ ....

تازگی کتاب ترانه های خیام رو میخونم.(این کتاب رو که نشر تدبیر روی اینترنت منتشر کرده آقای داوود رضا صمدی برای دانلود بصورت مستقیم و با حجم خیلی کم اینجا گذاشته).

با خوندن مقدمه و شرح جالب و بدیع صاق هدایت از رباعیات خیام ، اگه نخواهیم خیام رو قضاوت کنیم، حداقل میتونیم خود صادق هدایت رو بهتر و واقع بینانه تر بشناسیم.  صادق هدایت شاید کسی بود که قرنها زودتر از زمان خودش متولد شد و درد و رنج او از تقابل با جامعه ای که هیچ درکی از اندیشه های او نداشت، حالا برای خیلی از ما میتونه کمی قابل درک باشه.

این روزها با خوندن دوباره رباعیات خیام، اینبار با درکی تازه که جرقه اون رو هیربد عزیز در ذهن من ایجاد کرد و بعد از خوندن کتابهای شگفتیهای جهان و اسرار کائنات ابراهیم ویکتوری، احساس میکنم معنی تازه ای از بودن در ذهنم شکل میگیره و مثل همه آدمها چقدر دوست دارم این درک لذتبخش رو با دیگران قسمت کنم ...

 

پی نوشت: هفته آینده، پست بعدی رو به دانلود کتاب اسرار کاینات بخش اول، اختصاص خواهم داد. فعلاً با دردسرهای آماده کردنش مشغولم ..

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 20:10  توسط پرهام  | 

 

مقاومت کردم ، جلوی یه تغییر وایسادم ، یه قدم بلند دیگه واسه مرداب شدن زندگیم برداشتم ، منی که همیشه شعار میدادم باید به هر قیمتی تغییر کرد .. اما اینبار دیگه راستی راستی به هر قیمتی راضی نبودم ..

باز هم میشینیم به انتظار یک گشایش . چیزی که زندگی آدم رو با خودش برداره و ببره به جایی که نمیتونی حتی حدس بزنی ..

بعضی وقتها آدم در تقابل با بعضی شرایط به ضعفهای خودش خیلی روشن و واضح پی میبره . جای نگرانی نیست ، بیشتر این ضعفها برطرف شدنی نیستند ، ولی میشه با دور ماندن از شرایطی که در اونها ضعف ، مشکل و دردسر ایجاد میکنه ، ضعف رو کنترل کرد .. مثلاً وقتی پولدار نیستی ، وقتی عادت به از خود گذشتن نداری ، وقتی علاقه به آدم بزرگ شدن نداری ، ... ،  باید هیچ وقت در این مملکت لعنتی تن زیر بار مسئولیت کمر شکن ازدواج ندی ...

سه دفعه پیش اومد رفتم زیر تیغ جراحی : یک بار در اثر یه سانحه و دو بار هم بخاطر تصحیح دو تا مشکل مادرزادی مسخره (خالق متعال بعد از پنج ملیون سال از آفرینش اشرف مخلوقاتش ، هنوز نمیتونه یه نمونه بسازه که نقص جسمی یا عقلی نداشته باشه ، آخه این احسنت و تبارک داره ؟ ...) . هر چند این داروهای بیهوشی که تو تمام دنیا بجز ایران اسلامی منسوخ شده ، خطر برگشت به زندگی رو کم میکنه ، اما متاسفانه به رغم میل قلبی این اتفاق هر سه بار واسه من افتاد ... اما چیزی که واسه من بینهایت دلپذیر و زیبا بود ، درک و احساسیه از واژه مرگه که درست در همون کسری از ثانیه که داری بیهوش میشی ، به آدم دست میده ..  لحضه ای که به قول میلان کوندرا  بار هستی از روی شونه هات برداشته میشه ..

درسته ، بودن به خودی خود بار خیلی سنگینیه ، حتی اگه خودت رو خوشبخت ترین و سبکبارترین آدم دنیا ببینی . بهشت واسه من درست توی همین لحضه معنی پیدا میکنه .. لحضه ای که میفهمی ، میبینی ، با تمام وجودت درک میکنی که بار بودن از روی دوشت برداشته میشه ..

بعضی وقتها دیگه واسه رسیدن اون لحضه بی طاقت میشم ..

میفهمی ؟ بی تاب ...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 16:14  توسط پرهام  | 

 

از دیروز ساکنان شیراز روی صفحه گوشی تلفن همراهشون بجای Area Code  جمله "شیراز مهیای وصال یار" رو میبینن . تمام در و دیوار شهر هم مزین شده به پوستر و عکسهای خیلی خیلی بزرگ یک پیرمرد ریش سفید با لبهای خیلی قرمز که زیر اون چند بیت شعر با الفاظی مثل  "نگار سرمست" و "مسیحا نفس" و "پادشه خوبان" و .. به توصیف و شرح جمال ایشون پرداخته ..

این جور مغلطه کاری در مملکت ما ریشه های طول و دراز داره و همیشه هم برای توجیه اون باید به مغلطه های دیگه ای مثل شرح "عشق حقیقی" و تفاوت اون با "عشق ظاهری و مجازی" و مفهوم حقیقی واژه یار و شراب روحانی و جمال ظاهری و باطنی و این جور حکایتها پرداخته بشه .

توصیف یک پیرمرد یا پیرزن یا یک موجود واهی که نمیشه برای اون چهره و اندامی متصور شد و یا یک عرب زنباره که هزار و اندی سال پیش مُرده ، با واژه هایی از قبیل یار و دلدار و دلبر و معشوق و ... یه اشکال نه چندان کوچیک داره : به قول حسین الهی قمشه ای هارمونی نداره ، جور نمیشه ، تو این قالبها نمیره این لغتها .. وقتی ترکیبشون کنی انگار یه جوک ساختی ، نه بد تر از اون ، انگار هزل و هجو گفتی .. اما از بس مصطلح شده دیگه کمتر کسی میفهمه و ریشخند میکنه . بر خلاف تمام اون چیزی که سالها شنیده ایم ، سرودن یا خواندن غزلیات عاشقانه در وصف یک موجود اینچنینی حتی اگر شمس تبریزی باشه ، یک عمل بجا و مناسب نیست ، اگه بیشتر هم دقیق بشیم اصلاً قابل پذیرش نیست . مگه کدوم از ما میتونه از "ساقی سیمین ساق" و "دلبر شیرین سخن و شکر دهن" و "چاه زنخدان شاهد سیه مو و زرین کلاله" و ... بخونه و در ذهن یه پیرمرد چین و چروک .. یا اصلاً حتی یه مرد رو  (بالغ و پشمالو البته!) ، تصور کنه ؟ ..

چرا تنها به جرم زندگی کردن در این مملکت باید تحمل کنم که چطور از زمین و زمان این پیرمردها و اون اوهام رو مثل سیخ داغ به من فرو می کنن ؟

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 9:0  توسط پرهام  | 

 

از خوندن یک کتاب ، هزار نفر هزار برداشت و نتیجه متفاوت از هم میگیرن .. برداشتهایی که شاید از ذهن نویسنده کتاب هم بعید بوده ..

بیخدا ها در عصر ما مطرود و منفور هر جامعه ای هستن ، حتی در جوامع آزادتر و سکولارتر .. به همین دلیل کسی که محبوب بودن رو به صادق بودن ترجیح میده ، حتی اگه به خدایی باور نداشته باشه ، وانمود میکنه که باور داره ..

تصور اینکه یک فرد بیخدا میتونه پایبند اصول اخلاقی و قوانین جامعه باشه و یا زیبا و معنی دار و با هدف و امیدوار و یا حتی خیلی معمولی زندگی کنه ، واسه بیشتر مردم غیر قابل درک و غریبه ..

اینکه دانشمندی ترجیح بده محبوب باشه تا راستگو ،  اینکه فکر کنه زندگی ارزش اینو نداره که بخواد کونشو با شاخ گاو درگیر کنه ، میتونه یه مصلحت اندیشی خاص باشه که زیاد هم پیش میاد .

یه وبلاگ نویس اغلب چیزهایی رو مینویسه که ذهنشو مشغول کرده و اگه با هویت مجازی دور از شناخت دوست و آشنا توی این دنیای مجازی واسه خودش شناسنامه زده باشه ، حرف دلش رو بی پرده و رُک میزنه و اگه شماره کانتر وبلاگش هم واسش مهم نباشه ، دروغ هم نمی نویسه ، حرفهای قشنگ هم نمی زنه ، به کسی هم باج و رشوه نمی ده .

ریشه لوبیای سحر آمیز بیخدایی از زمین علم و دانش تغذیه میکنه ولی ساقه اون اونقدر بالا میره که سر از ابرهای ایمان در میاره . اونوقت آدم تبدیل میشه به یک بیخدای بسیار بسیار با ایمان ، ایمان به بیخدایی .. و این مرگ یک اندیشه شکوهمنده که میخواست خِرَد رو جایگزین ایمان کنه .

آره عزیز دل .. جهان شگفت انگیز تر از اون چیزی بود که لااقل توسط خدای کودک صفت و بی مروت ادیان آفریده شده باشه .. خدایی که مثل شیطان از تار و پودم شسته و زدوده شده .. خدایی که سالهاست لابلای پیروانش توی این طویله مثل یک گوسفند قرمز زندگی می کنم و تنها دعای من در این سالها فقط این بوده که "خدایا ! منو از شر پیروانت حفظ کن" ..

متاسفم .. من حالا دیگه ایمان دارم .. تک تک سلولهای تنم ایمان دارن که خدایی نیست ، نبوده ، و نخواهد بود ..

من متاسفم که ایمان دارم !

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 23:30  توسط پرهام  | 

 

بالاخره تونستم کتاب شگفتیهای جهان رو که چند سالی دنبالش بودم گیر بیارم . پیدا کردنش چندان راحت و کم خرج نبود اما واقعاً به زحمتش می ارزید . راستش نمی دونم چرا این کتاب توی ایران بطور گسترده پخش نمیشه و این تیراژهای دو هزار نسخه ای انتشارات به نگار ، کجا غیبشون میزنه که توی کتابفروشی ها نیست ...

در هر حال من این کتاب رو گیر آوردم . حدود دویست و هفتاد صفحه بخش فارسی اون رو اسکن کردم و بصورت فایل PDF روی نت میزارم تا کسایی که مثل من مدتها دنبالش بودن و هنوز هم به این کتاب دسترسی ندارن ، بتونن دانلود کنن و بخونن .

می دونم که نویسنده کتاب شدیداً به قانون کپی رایت معتقده و اصلاً هم از اینکه کسی کتابشو  بصورت رایگان روی نت منتشر کنه خوشش نمیاد .. به همین خاطر از کسایی که امکان خریداری کتاب براشون میسره می خوام که کتاب رو دانلود نکنن .

در هر حال ما ایرانی ها هر چند هم که دوستدار علم باشیم ، از بی فرهنگ بودن در جهان شهره ایم .. پس چه باک از اینکه من کتاب یک نویسنده زنده رو بدون رعایت حق و حقوق نویسنده کپی کرده و رایگان انتشار بدم .. اون هم کتابی که به نظر من باید توی دبیرستانهای ما تدریس میشد .. کتابی که دونستن مطالبش واسه هر انسانی لازمه ..

 

دانلود غیر مستقیم از سایت Rapid Share به حجم تقریباً 13 مگابایت به فرمت PDF

 دانلود کتاب   شگفتیهای جهان   نوشته   ابراهیم ویکتوری

 

در صورت نیاز لطفاً راهنمای دانلود از سایت رپیدشیر رو مطالعه کنید .

 

پی نوشت : مثل اینکه دانلود غیر مستقیم واسه خیلی ها دردسر شده (هرچند درست کار میکنه) . من این کتاب رو یه جای دیگه هم آپلود کردم که میشه بطور مستقیم دانلودش کرد و فکر کنم نرم افزارهای مدیریت دانلود هم این لینک رو پشتیبانی کنن. البته متاسفانه پهنای باند واسه دانلود از این لینک کمه و اگه چند نفر همزمان بخوان دانلود کنن پیغام خطا میده . اگه کسی میتونه این فایل رو یه جای مناسب آپلود کنه و لینک دانلود مستقیمش رو واسم بفرسته این لینک پایین رو جایگزین می کنم .

(روی لینک زیر رایت کلیک کنید و گزینه Save Target As ..  رو انتخاب کنید.)

 لینک مستقیم دانلود کتاب شگفتیهای جهان

 

این هم یه لینک دیگه واسه دانلود کتاب از سایت شیردزیلا که دوست خوبم بارباپاپا زحمت آپلود فایل و تست لینک رو کشیده .

 

دانلود کتاب شگفتیهای جهان از سایت شیردزیلا

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 15:22  توسط پرهام  | 

 

چقدر خوبه که ما فهمیدیم که اونها اینو یا این یکی رو کشف کردن !

با آدمهای همیشه غمگین نمیشه زیاد مراوده کرد . حتی اگه خودتو هم بُکُشی باز هم نمی تونی اونها رو واسه دو ساعت شاد و خوشحال نگه داری . با اینکه دوستشون داری اما مثل خون آشام ، همه انرژی تو رو از درونت می مکن و بعدش هم کلی از تو تعریف می کنن که " تو چقدر خوبی ، با تو که حرف می زنم آروم میشم ، چه خوبه که هستی ، ...". وقتی از این جور آدمها بعد از چند دقیقه یا چند ساعت دور میشی ، سر درد و رخوت تمام وجودتو گرفته ، خوابت میاد ، احساس می کنی داری تموم میشی  .. .

 اما خیلیها هم همیشه بیخود و بی جهت شاد و خوشبخت زندگی می کنن . انگار به یه منبع تموم نشدنی انرژی وصل هستن . آدم حیرون می مونه که آخه چرا؟ آخه رو چه حسابی ؟ ..

از نمی دونم کجا خوندم که :

تا حالا به اين مساله فكر كرده‌ايد كه چرا برخي افراد با داشتن چيزهايي هرچند اندك، احساس خوشبختي و شادماني مي‌كنند و در مقابل، گروهي ديگر دنيا را هم داشته باشند باز هم نق مي‌زنند و خود را خوشبخت نمي‌دانند؟ دانشمندان به تازگي از جزئيات تازه‌اي از احساس خوشبختي سردرآورده‌اند. به اعتقاد آنان، احساس خوشبختي نيز ارثي است. نتيجه تحقيقات نشان داد افرادي كه اجتماعي، فعال، مستحكم و سختكوش هستند بيشتر از بقيه احساس خوشبختي مي‌كنند.

نتیجه اخلاقی این بحث اینه که اگه آدم ناشاد و همیشه غمگینی هستین که هیچ چیزی شادتون نمی کنه و یا اگه همچین آدمی بین خواهر و برادرها و والدین و اجدادتون دارین ، از تصمیم بچه دار شدن منصرف بشین و یه موجود بدبخت و مفلوک دیگه رو به دنیایی که نمی تونه ازش لذت ببره وارد نکنین .

این هم نقشه جغرافیایی پراکندگی خوشبختی در جهان  که اینجا در موردش یه چیزهایی نوشته.  ببین مغولها از ما شاد تر و خوشبخت تر هستن !

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 8:44  توسط پرهام  | 

 

دوست خوبم زندگی پیش از مرگ  منو به بازی آرزوهای محال دعوت کرده ..

  • تمام مردم دنیا به یک زبان صحبت کنن.
  • تمام مردم دنیا تابع یک قانون واحد باشن.
  • جرم و جنایت و بزهکاری به افسانه های دور بپیونده.
  • دین و خرافات برای همیشه منسوخ بشه و جای اون رو خردگرایی بگیره.
  • فقر و غم از چهره دنیا پاک بشه.
  • ملیت گرایی جاش رو به انساندوستی بده.
  •  
  •  

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 16:36  توسط پرهام  | 

 

افکار دو جور هستند : یا سازنده و خلاق و کاربردی (مثل افکار مخترعین و دانشمندان) -که به اینها کاری نداریم-  و یا بیهوده و دردسر ساز ...

بعضی از آدمها استعداد فکر کردن رو دارن . یعنی اگه وقت آزاد داشته باشن و مشغولیات زندگی فرصتی به اونها بده ، ناخودآگاه به فکر کردن مشغول میشن . شغلهای روتین و تکراری هم بعد از اینکه حسابی خبره شدی ، بهت یه عالمه وقت میدن که همزمان هم کار کنی و هم فکر کنی . تمام کسایی که به شکلی زندگی و تاریخ نسل بشر رو با افکار خودشون تحت تاثیر قرار دادن ، یا پولدار و مفت خور بودن یا فقیر و مفت خور بودن یا در کنار شغل یا همزمان با شغلشون یه عالمه فرصت واسه فکر کردن داشتن . تمام پیامبران و امامان و فلاسفه و اندیشمندان جهان در این زمره هستن . فکر کردن در این افراد سازنده و کاربردی نیست ، حتی اگه طرف مارکس یا انگلس باشه ..  حتی اگه طرف چند میلیارد پیرو داشته باشه ..

تنها تعداد کمی از این افراد آلوده به تفکر ، خواسته طلبی ها و نادانی ها و مشکلات رفتاری و روانی خودشون رو به شکل هنجار در جهان شیوع می دهند (از جمله تمام قدیسها ..) ، و بقیه اونها تفکرشون تنها به تخریب زندگی خودشون منجر میشه .. سرگردان و مردد بر سر در دوراهی ها و بیراهه های دنیای وهم آلود و شیزوفرنیایی ساخته ذهن نامتعادل خودشون و گم شده در لابلای خروارها خیال از تمام آنچه خوبی و بدی  و گناه و ثواب و درست و غلط و .. و .. پنداشته اند ...

بیشتر آدمها فکر نمی کنن . یا فرصت فکر کردن رو ندارن . عده خیلی کمی (خیلی کم) از اونها هیچ وقت از کسی یا چیزی بجز قوانین قراردادی شهرشون پیروی و اطاعت نمی کنن .. هیچ وقت هم درگیر اوهام نمی شن .. اونها به سادگی و بدون زحمت ، زیبا زندگی می کنن تا یه روزی که زندگیشون تموم شه .. و من جزو این دسته نیستم ..

خوشبختانه با تموم شدن تعطیلات و شروع دوباره کارها فرصت فکرکردن نخواهم داشت ، به این میگن یه توفیق اجباری !

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 8:55  توسط پرهام  | 

 

تا حالا همیشه چیزهایی بودن که برای رسیدن بهشون کاری بکنم یا حداقل در موردشون خیال پردازی کنم . مگه نه اینکه همه زندگی رو میشه تو واژه های امید و آرزو خلاصه کرد . کم ندیدیم داستانهای آدمهایی که تموم زندگیشون شد دویدن و دویدن ، تا اینکه یه روز یه چیزی  مثل مرگ وایستاد جلوشون و دیگه قدمی نبود واسه برداشتن ، دیگه ارزشی نداشت رسیدن ، دیگه معنی ای نداشت دویدن .. نتیجه فلسفی همشون این بود که زندگی ارزش دویدن نداره .. آهسته از مسیر لذت ببر .. مقصدی نیست که بهت آرامش بده .. خط پایانی نیست .. همه دویدنها با مرگ تموم میشه .. راههای نیمه کاره .. نا تمام ..

اون عصرهای نکبت باری که از منطقه ویژه اقتصادی پتروشیمی بندر امام ، توی مینی بوس غراضه برمی گشتیم خوابگاه کمپ ممکو ، یه جایی وسطهای مسیر یه ساختمون خیلی درازی بود ، یه دیوار دراز داشت ، روش نوشته بود :

ما زنده از آنیم که آرام نگیریم        موجیم که آسودگی ما عدم ماست

می خندیدم ، تو دلم بهش می گفتم  جر خوردیم بابا تو