تبليغاتX
پــوشــک

 

آخه یعنی چی وقتی یه بسته قرص ضد حاملـگی HD گذاشتی تو کیفت و با سه کیلو آرایش و غمزه و اون لباس دلبرانه اومدی دیدن من، دو ساعت تموم مثل مجسمه بلاهت نشستی کنار بخاری و درباره اینکه چقدر شوهرتو دوست داری و هرگز نمی‌خوای بهش خیانت کنی و یه زوج خیلی باشعور و فهمیده هستین و چیزی تو زندگی کم ندارین و توی روابط جنــسی واسه هم می‌میرین و  .. سخنرانی می‌کنی؟

پس در اینصورت اومدی اینجا چه غلطی کنی؟

اومده بودی کـون منو بسوزونی یا مورد تجـاوز واقع بشی؟!

جنس کـون ما که تفلونه، نمی‌دونستی؟ تجـاوز کردن هم زحمت و انرژی میخواد مخصوصاً با اون هیکل ورزشکاری قُلچماقی که تو داری، توی آیین ما هم انرژی و حال‌و‌حوصله، کمیاب و مقدسه، صرف این کارای ضدبشری نمی‌کنیم.

از بس موقع شنیدن حرفای جفنگت، دندون رو جیــگر گذاشتم و سیگار پُشت سیگار دود کردم، تا سه روز از همه سـوراخای تنم بوی توتون میزد بیرون. الهی نسلت از کره زمین پاک شه ضعیفه ..

مادرم اون وقتا همیشه دعا میکرد که "خدایا، فرصت و موقعیت گناه رو از راه پسرم بردار و پسرم رو به مال و مکنت و اعتبار برسون" ..

آدم به نصف خدا اعتقاد پیدا می‌کنه وقتی این وضع رو میبینه!

باور کن ..

+ نوشته شده توسط پرهام در سه شنبه نوزدهم آبان 1388 و ساعت 12:25 |

 

وقتی سابقه خانوادگی بیماری آلزایمر نداشته باشی، زحمت فراموش کردن خیلی چیزا، همه به عهده خودته. اما خوشبختانه روشهای زیادی برای تضعیف حافظه هست که من با کمک اونها تونستم تبدیل به یک ماهی گُلی بشم. اینجور که دایی لیلا میگه حافظه کوتاه مدت ماهی گُلی تنها دو و هشت دهم ثانیه هست. اونقدر که وقتی میرسه به این طرف تُنگ، یادش نمیاد اون طرفش چی بود!

البته من بیشتر روی حافظه بلند مدت کار کردم. الآن که می‌خواستم براتون بگم که موفق به فراموش کردن چه چیزهایی شدم، هر چی فکر کردم یادم نیومد که چه چیزهایی رو فراموش کردم و این نشون میده که با یه پیشرفت واقعی طرف هستم نه کاذب!

دوست‌ها و آشناهای قدیمی مرتب خاطرات گذشته‌ها رو مرور میکنن و خیلی چیزها از خیلی کارهای من تعریف میکنن و من حاج و واج انگار که دارم یه داستان رو برای اولین بار میشنوم! این سناریو توی سه چهار سال اخیر مرتب تکرار میشه و من خیلی خوشحال میشم وقتی حتی یادم نمی‌مونه که اونها چی تعریف کردن! شماره تلفن آدم بدها رو از روی گوشیم پاک می‌کنم، چون واقعاً بدی‌هاشون رو به خاطر نمیارم و این باعث تکرار مجدد ناراحتی‌ها میشه. هیچ وقت مسئولیت پیغام رسوندن به کسی رو به عهده نمی‌گیرم. هیچ وقت توی بحث‌های تخصصی مربوط به دروس دانشگاه شرکت نمی‌کنم. حتی مادرم رو هم "آقای مهندس" یا "مهندس جان" صدا میزنم. ساعتها توی فروشگاه به قفسه‌ها خیره میشم و محصولات جدید کشف می‌کنم چون یادم نمیاد اومدم چی بخرم. اگه جای چیزی توی خونه بعد از چند سال عوض بشه، چند سال طول میکشه تا یاد بگیرم جای جدیدش کجاست. هزار تا کار دارم ولی اصلاً هیچ کدومشون یادم نمیاد و این منو خوشحال می‌کنه چون میتونم چند تا مرحله دیگه از بازی فلشی رو که یادم نیست چرا روی دسکتاپمه، تموم کنم!

با این همه هرگز دوست ندارم از لیست یادآوری و این لوس بازیا استفاده کنم. چه کاریه آخه؟ چیزای خوب و باحال که یادم می‌مونه، مابقیش هم مهم نیست .. فوقش چی میشه مگه؟!!

و اما چیزهایی دیگه‌ای که سعی می‌کنم بهشون فکر نکنم تا فراموشم بشه از این قبیله :

-          ایران اسلامی

-          مردم ایران

-          حکومت ایران

-          فرهنگ ایرانی

-          رسم و رسوم و آداب ایرانی

-          ادبیات ایران

-          تاریخ ایران

-          زبان فارسی

-          خاور میانه

-          .. .. .. و دیگه یادم نمیاد چی

باور میکنی؟ ..

+ نوشته شده توسط پرهام در دوشنبه هجدهم آبان 1388 و ساعت 13:11 |

 

شخصیت برجسته و قابل توجهی داشتن، توی ذات من نبود. تلاشهایم برای بهترین بودن به سوء استفاده دیگران از من منجر شد و تلاش برای بدترین بودن به تنهاتر شدن.

اینکه نتونم بهترین باشم، واقعیت قابل پذیرشی بود. اما اینکه حتی نمی‌تونم اونقدرها بد باشم که دیگه هیچکی و هیچ چیز بجز خودم برام مهم نباشه، خیلی برام سخت اومده.

کنجکاوی‌هایم در مورد شخصیت دیگران خیلی زود به سرخوردگی منجر میشه.  کسی که ابتدا در چشمم باشکوه جلوه میکنه، بعد از کمی شناخت، بی‌رمق از چشمم می‌افته و باید برای خلاص شدن از تمایلش بهش نشون بدم که من هم همچین آدم حسابی‌ای نیستم! و اونوقت که من هم از چشمش می‌افتم و از شرش راحت میشم، زورم می‌گیره که یک نفر دیگه از من بدش اومد!

از آدمها متنفرم و در عین حال دوستشون دارم!

اینجاست که میگن: "فلانی هم آدم گُهیه.."

ولی من دوست داشتم بگن: "فلانی عجب گُهیه.." !!

باور کن ..

+ نوشته شده توسط پرهام در یکشنبه هفدهم آبان 1388 و ساعت 14:56 |

 

هتروسـکشـوال (دیگر جنس‌گرا) یا هومـوسـکشـوال (همـجـنس‌گرا) بودن یعنی اجبار به انتخاب تنها نیمی از آنچه که می‌توان در روابط از آن برخوردار بود.

باور بنمایید ..

+ نوشته شده توسط پرهام در یکشنبه هفدهم آبان 1388 و ساعت 0:40 |

 

مدتها بود که به شما فکر می‌کردم. شما بچه‌های بالقوه خودم. شما که از تابستون سال ۱۳۷۱ پا توی زندگی من گذاشتین و تا حالا هر تلاشی کردین که به تکاملتون ادامه بدین و من نذاشتم. شما که تنها ۲۳ جفت کروموزوم داشتین و در بدر دنبال پیدا کردن ۲۳ تای دیگه ورجه وروجه می‌کردین. اما دست سرنوشت همیشه شما رو به سوراخ فاضلاب حموم و توالت و یا سطل آشغال کشوند و در موفق‌ترین تلاش‌هاتون بجای دستگاه تولید مثل، سر از دستگاه هاضمه در آوردین. متاسفم.

حالا دوست دارم براتون توضیح بدم که نگران نباشین. چیز مهمی رو از دست ندادین. اگه بهتون اجازه میدادم که عقل تو سرتون بیاد، اونوقت هر چقدر هم بی‌شعور میشدین باز هم می‌فهمیدین زندگی چقدر سخت و دردناکه. تا هفت سالگی همیشه مثل خر زخمو تن و بدنتون پر بود از خنج و خیلی و زخم و زیلی بازیگوشی‌های بچگانه. تا بیست و چند سالگی غـنبـلتون روی صندلی و نیمکت‌های کلاس درس فرسوده می‌شد و مغزتون پر میشد از جفنگ. و تازه بعد هم تا آخر عمر دنبال یه لقمه نون و یه سرپناه و فرار از تنهایی‌هاتون میباست جون بکنین و زجر بکشین و سر جلو هر حیوونی خم کنین.

شما هرگز نمی‌تونین خوشبخت باشین. این رو من بهتون تضمین میدم، چون شما ژن‌های بدبختی رو از من به ارث خواهید برد و نارضایتی و سرکشی و انتقاد توی خونتون خواهد بود. تازه فکر نکنین اگه من پول و پله‌ای داشتم که خرجتون کنم و مثلاً توی اروپا شما رو رشد و تربیت بدم، فرق زیادی میکرد. نه، شما اگه توی بهشت هم باشین هر روز دنبال یه مکافات تازه می‌گردین. هشتاد سال زندگی بابابزرگ و سی و یک سال زندگی خودم مثل آیینه حموم پیش روتون باشه. هر چند میدونم که شما هیچ ایده خاصی ندارین، اما خُب، براتون ارزش زیادی قایلم، اون هم ارزش معنوی نه غذایی. تصمیم دارم چند سال دیگه برم وازکتـومی کنم. اینجوری هم جمعیتتون کنترل میشه و هم میتونم همیشه مثل تـُــخم چشم‌هام ازتون مواظبت کنم. البته خودخواهی‌های من اونقدر هست که تنها به خاطر حال کردن خودم تصمیم به بچه‌دار شدن بگیرم، اما شما شانس آوردین که تن شیرازی من حال و حوصله بچه بزرگ کردن رو نداره، چه برسه به تربیت کردنش.

کامیاب امشب به من می‌گفت "چرا آدم فرصت بودن رو از یه موجود بگیره؟" و آکسونهای من در انتقال این پیام به مغزم هفت بار رگ‌به‌رگ شدن. ضمناً با تعریف کردن ماجرای کتاب "دختر پرتقال" نوشته "یوستین گُردر" به من گفت که اگه در عدم به ما فرصت انتخاب بودن یا نبودن رو بدن، حتماً بودن رو انتخاب می‌کنیم، و من احساس  کردم مغزم از شاخه افتاد. اکنون در همینجا به شما اعلام می‌کنم که شما بین بودن و نبودن هیچ انتخاب و اختیاری ندارین کره‌خرهای پدرسـگ ..

زندگی به خودی خود سخته و قرار هم نیست آسون و یا حتی عادلانه باشه. بزرگترین لذتهای زندگی به کوچیکترین دردهای اون نمی‌ارزه و من دوست ندارم که شما حتی به احتمال یک ملیونیوم درصد هم به این نتیجه برسین.

در پایان باید اضافه کنم، در نقش یک پدر، تماشای بازی و شیطنت‌های معصومانه شما روی پوست لطیف یک جنس لطیف، بزرگترین لذت زندگی منه. گفتم که بدونین چقدر دوستتون دارم ..

 باور کن ..

+ نوشته شده توسط پرهام در جمعه پانزدهم آبان 1388 و ساعت 0:37 |
 

انتخاب اسم مناسب برای یک وبلاگ عملی بسیار نیکو و پسندیده‌ است و ما بعد از حدود دو سال به این موضوع پی بردیم !  لذا زین پس بجای واژه نامانوس و بیگانه "عصیان اندیشه" بگویید "پــوشــک" و اگر لینک مرحمت نموده‌اید آنرا بدینگونه اصلاح فرمایید. و من الله توفیق!

جداً باور بنمایید

+ نوشته شده توسط پرهام در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388 و ساعت 15:49 |

 

1.     خوردن

2.     ..

3.     خوابیدن

از هر کاری بجز این سه تا، تا آخر عمر پشیمون هستم و خواهم بود.

وقتی ۹۹.۹۹۹۹۹۹۹ درصد مردم دنیا نمی‌تونن و نمی‌خوان دست از باورهای خرافی و جفنگیات بی‌منطق بردارن و تازه هر روز دست به آفرینش دروغ‌ها و شگفتی‌های احمقانه تازه می‌زنن، و وقتی زندگی کردن در دنیایی بدون دروغ و معجزه و خرافات اینقدر سخته، اون هم وقتی واقعیت‌ها اینقدر تلخ و دردآور هستن، ترویج خردگرایی و اندیشه انتقادی و منطق، تنها وقت تلف کردنه. شک کردن به تمام اون شر و ورها به سعادت منجر نمی‌شه، همونطور که باور داشتن به اونها ..

باور کن ..

+ نوشته شده توسط پرهام در دوشنبه یازدهم آبان 1388 و ساعت 15:59 |
 

حقوق یک ماه تنها کفاف خرید چند دقیقه یا شاید چند ساعت شادی رو میده و فاصله بین دو شادی، پر است از اوقات فراغت.

میخوای باور کن میخوای نکن.

+ نوشته شده توسط پرهام در یکشنبه دهم آبان 1388 و ساعت 10:4 |
 

کاف ت کاف * و آن شب دیگر بنده گناهکار ما رضا ساجدی، به سلامتی ما پیاله پشت پیاله بالا رفت، تا بدان حد که مستی‌اش فزون شد * و در حالی که در محضر مبارک ما، قُلُپ قُلُپ  اشک می‌ریخت اینگونه به گناه خویش معترف شد:* "سه سال پیش کسی رو که به نهایت ازش متنفر بودم، کشتم و جسدش رو هم سر به نیست کردم. اونقدر ماهرانه این کار رو کردم که هرگز کسی جسد رو پیدا نکرد و هرگز هم کسی به من شک نکرد. حالا سه ساله که هر شب خوابش رو میبینم و یک لحظه آرامش ندارم .." *

و ما اینگونه مقدر کردیم که او همواره در رنج و عذاب بماند مادامی که نتواند جلوی دهان گشاد خویش را بگیرد.*

ضمناً فرمودیم نوشیدن شراب برای بندگان بی‌شعور و بی‌جنبه جایز نیست.* و ما بر نادانی شما داناییم.*

و ما همواره "ستار العیوب" بوده‌ایم و خواهیم بود. حتی اگر خودمان هم نخواهیم.*

پس ای بنده .. بر ملا شدن راز، حاصل بی‌خردی تو بود و نه مشیت ما.* لابُد یک جای کارَت ایراد داشته احتمالاً ..*

و خداوند هیچ علاقه‌ای به شنیدن خزعولات و اعترافات شما ندارد.*

باور کنید ..

+ نوشته شده توسط پرهام در پنجشنبه هفتم آبان 1388 و ساعت 10:9 |

 

اون زمانی که گوشی موبایل و دوربین دیجیتال و دستگاه جی‌پی‌اس هنوز اختراع نشده بود، زندگی صفا نداشت ..

مجبور بودیم با دخترایی دوست بشیم که از باجه تلفن عمومی زنگ میزدن خونه بابام اینا و فوت می‌کردن، اونوقت تازه بعد از وقایع تلخ و شیرین خونـه خالـی هم نمیتونستیم عکسشون رو بگیریم یادگاری نگه داریم، چون دوربین دیجیتال هنوز اختراع نشده بود. تازه جی‌پی‌اس هم که جای خودش ..

لپ‌تاپ هم نداشتیم که هر جا بریم بتونیم فیلم ســسکــسی 17 اینچ نیگاه کنیم رزولوشن ماه شب چهارده، صیغلی صاف و صوف. مجبور بودیم صبر کنیم بابام اینا برن بیرون فیلم VHS بزاریم سه کیلو گرم، کیفیت آیـــنه، پشم و پیلی مدل بیتلی ایـن هـوا ..

سیبیل میزاشتیم فابریک، دو طرفش فر خورده، همیشه هم در حال جویدن گوشه‌هاش که میومد تو دهنمون. خداییش شما چطور به ما لب میدادین لابلای اون همه سیخ و سمبه چرب و چیلی ؟ .. اما خُب عظمت دماغمون رو متعادل‌تر نشون میداد مجبور نبودیم بریم دماغ عمل کنیم واسه خاطر شما ..

زندگی صفا نداشت .. اما خیلی پُر رنگ بود. مثل رنگِ مرگ ..

خفقان بیداد می‌کرد، ما عشق می‌کردیم. چشمک میزدی، لبخند میزد، صاف خونه خالی بودی با مخلفات. اما این روزا یارو نیم‌لخـت تو بغلت نشسته فکر میکنه آبجیته. اصلاً کارد بزنی چُـس مثقال نظر بد نداره لامصب. انگار نه انگار ما هم بچه همین انقلابیم ..

یا رومیِ روم بودیم یا زنگیِ زنگ. وسط ولو نبودیم شعبون عرق بخوریم رمضون زولبیا. کل یوم عاشورا و کل عرض کربلا. از خجالت هفت تا رنگ عوض می‌کردیم که غنــبلمون عید فطر چاق و چله‌تر باشه. کف دست راستمون پوست پوست بود سال دوازده ماه، اما چی؟ حیا داشتیم خیر سرمون. عین الاغ غیرتی بودیما ولی .. ولی میباست یه چیزایی رو هم زیر سیبیلی رد کرد و رفت. مردونگی هم جا و مکان داره.  E=MC2

از دستمون در رفت پر و پاچه زن همسایه رو که داشت رخت روی بند پهن می‌کرد دید زدیم، نفس خارکـ...ـه لوامه پیچ گوشتی گذاشت تو آتیش، بازومون رو داغ کردیم که دیگه از این گُـه‌ها نخوریم. اما خداییش چه گُـهی بود اون که ما خوردیم .. جای سوختگیش رو بازومون مونده. توضیح دادن این مطلب در جواب سوال یه فاحــشه که می‌پرسه "اینجات چی شده؟" و تازه وقت هم نداره و زود باید بره، همیشه برام مشکله. اما یه افسوس برام باقی موند: حیف که دوربین دیجیتال هنوز اختراع نشده بود. جی‌پی‌اس هم جای خودش ..

زندگی صفا نداشت .. اما ما اینو نمی دونستیم .. بی‌خبر صفایی داشتیم تو عالم خودمون ..

این روزا اما ..

زندگی صفا نداره ..

نارس که به دنیا بیای، دلت می‌خواد نارس هم از دنیا بری، رسیدن رو بزار واسه رسیده‌ها ..

حیف که وقت ندارم و باید زود برم، وگرنه می‌موندم برام تعریف کنی "اینجات چی شده؟"

باور کن ..

+ نوشته شده توسط پرهام در دوشنبه چهارم آبان 1388 و ساعت 17:26 |
 

باز هم جنون ماجرا درست وقتی که ماجرایی در کار نیست من رو به در و دیوار میکوبه و چه میدونی که آدم رو به چه کارهایی وادار میکنه.

رفتم مرخصی و یک هفته خوابیدم. همونجوری که آسِت خان اولیا هم فرموده هیچ کاری قشنگ‌تر و مفید تر از بیکاری نیست. حدود دو سه روز هم درگیر پوشیدن یک شلوار عوضی بودم. متاسفانه این تلاش تنها به جـر خوردن ختم شد. البته نگران نباشید شلوار کاملاً سالمه ..

خیلی احساس تنهایی کردم.خیلی زیاد.

مامان و بابا و خواهرهام برام تولد مبارکی گرفتن و بوسم کردن. شمع‌ها رو فوت کردم و خواهرزاده چهار ماهه‌ام برام ذوق کرد. محمد منو بُرد فرودگاه زرقان کُلی گلایدر سواری کردم. به امید اینکه شاید سقوط کنه و کف زمین پاشون بشم. اما هر بار آروم‌تر از یه مرغ مهاجر لاغر مُردنی، فرود اومد لامصب.

با یه دوست دخـتر زیبا کمی جر و بحث کردم. لحظه‌هایی که داشتم توی بزرگراه رانندگی می‌کردم و اون با چهره‌ای فانتزی و بانمک بغل دستم یک نفس سرم جیغ میکشید " بی‌شعوری، الاغی، دیوونه‌ای، نفهمی، .. " بهترین لحظه‌های مرخصیم بود!

اما .. خیلی احساس تنهایی کردم.خیلی زیاد.

در تصورات و روئیاهای دوست‌داشتنی‌ام، همه مردهای کره زمین بعلت یک بیماری مهلک، مردند و تنها من و چند تا مرد زاغارت‌تر از خودم زنده موندیم که هیچ کدوم نه قصد ازدواج داشتیم و نه بچه‌دار شدن! دنیا زیبا بود ..

اما اینجا .. هنوز چیزی زیبا نیست .. خیلی احساس تنهایی می‌کنم.خیلی زیاد.

حفره عقده‌های من بزرگتر از دریای محبت‌های شماست. جرعه‌ای، گیلاسی، پـیکی، پیاله‌ای ..

 

باور کن ..

+ نوشته شده توسط پرهام در شنبه دوم آبان 1388 و ساعت 10:56 |

 

سکته ناقص دیگه‌ای که نسل ناقص‌الخلقه ما متحمل شد، الگوی روشنفکری بود که سالها قبل از انفجار نور، در ادبیات و فرهنگ جفنگ مملکت، تعریف و رشد داده شده بود.

نوجوان بودیم و خیلی مطالعه می‌کردیم، چون کار دیگه‌ای نداشتیم بکنیم. تحت تاثیر آن جفنگها، تصمیم گرفتیم اولین روشنفکر از خانواده‌های تاریک‌فکر یا خاموش‌فکر و سنتی‌امان باشیم.

اصولاً روشنفکر بودن طیف گسترده‌ای از رفتار و خصوصیت‌های ظاهری و باطنی یک آدم رو در بر میگیره و به راحتی نمیشه روشنفکر بودن رو آموزش داد، البته شاید هم بشه! .. ما فکر می‌کردیم همه چیز به خودمون بستگی داره، اما ..

ژنتیک و تربیت من با روشنفکر بودن، تناقض داشت و من بیهوده سعی کردم با مطالعه و جستجوگری بیشتر و بیشتر، این دو تا عامل رو کمرنگ‌تر کنم، ...

حالا که به اون زمان فکر می‌کنم از ته دل به ریش خودم می‌خندم.

حیف از اون همه وقت که به خوندن کتاب و مجله و مقاله و بحث‌ها و جفنگیات نظری و فلسفی گذشت. با اون وقت که هدر دادم، چه خوشی‌هایی میتونستم بکنم ..

حیف از این معده بیچاره که با خوردن قهوه و کاپوچینو در ژست‌های روشنفکری به ففــاک رفت. با این معده میتونستم چند تا بشکه مشروب بیشتر بخورم تا اونجوری به ففــاک بره!

حیف از اون همه وقت که به شنیدن درد دلهای احمقانه بی‌نامـوسی یک مشت پسر و دختر احمق‌تر از خودم گذشت. با این وقت میتونستم چقدر بیشتر بی‌نامـوسی کنم و از زندگیم لذت ببرم ..

و حیف از این موهام که معلوم نیست واسه چی ریخت؟ اما هر چی باشه، روشنفکری بی ‌تقصیر نیست!

وقتی بیشتر فکر می‌کنم، می‌بینم که تربیت و ژنتیک به کنار، روشنفکری حتی با کـون گـشاد خودم هم در تناقض بود. با طبع عیاش و خوش گذران و بی‌قید و بی‌مسئولیتم هم در تناقض بود. روشنفکری حتی با خردگرایی و شک هم جور در نمی‌اومد چون بُت سازی و الگو پرستی توی ذاتش بود و من نسبت به این واژه خردگرایی یک تعصب احمقانه دارم!! ..

بطور کلی حاصل تمام این غور و جستجو، این بود که دیدیم ما اصلاً با همه چیز بجز خوش‌گذرانی و الواتی صلح‌طلبانه، مخالفیم ! ..

و حالا درست در زمانی که چروک‌های روشنفکری بر چهره‌امان نشسته، روشنفکر نیستیم و هرگز هم نبوده‌ایم و نخواهیم بود. پس گول ژست‌ها و قیافه‌امان را نخورید، ما خطرناکیم !

 

.. اما تو باور نکن !

+ نوشته شده توسط پرهام در شنبه یازدهم مهر 1388 و ساعت 8:49 |