تبليغاتX
عصیان اندیشه

عصیان اندیشه

کسی که چرايی برای زيستن داشته باشد، از پس هر چگونه ای نيز بر می آيد



حدود یک سال از زمانی که این وبلاگ رو راه انداختم میگذره. حرفهای زیادی توی دلم تَل انبار شده بود و یه عالمه گله و شکایت داشتم. فکر میکردم تا وبلاگ بزنم هزار هزار تا خواننده میان و نوشته های منو میخونن و باریکلا هزار آفرین میگن!

بیشترِ اونچه که نوشتم حرفهایی بودن که مثل مُرده های از گور گریخته توی ذهنم آشوب و بلوا بپا کرده بودن و من با نوشتن، اونها رو کفن کردم و به خاک سپردم.

آمار بازدید کننده های وبلاگ هرگز از بیست، سی، چهل بازدید در روز بیشتر نرفت و خواننده های وبلاگ هم چیزی بیشتر از همین حدود نشد.

اون روزهای اول هم که بجز خودم کسی اینجا نمی اومد، اکثر حرفهایی رو که واقعاً برام مهم بود نوشتم و کسی نخوند و حالا توی آرشیو وبلاگ خاک میخوره.

نوشته ها و مطالبی که بعضی هاشون هنوز هم برام خیلی با ارزش هستند ... ولی این فقط و فقط نظر خود منه و در کُل اونها هیچ تاثیری در چیزی و جایی نداشتن. راستش دلم می خواست این وبلاگ تنها واگویه های ساده و روزمره یک آدم خیلی خیلی معمولی نباشه و مثل خیلی وبلاگهایی که یک گام در بهبود یا غنی سازی تغییر یا تعویض یا تعریض فرهنگ این مملکت برداشتن، وبلاگ من هم یه چیزی هر چند کوچیک به این فرهنگ بدقواره فرو کنه و تاثیری بزاره .. اما حتی در بین چند صد هزار وبلاگ فارسی نتونستم از کسر یک ملیونیوم یا کمتر، بیشتر بشم و یا بهتره بگم این نوشته ها و افکار نتونستن بیشتر از این واسه خودشون خریداری دست و پا کنن. اگر کم ارزش بود، اگر به چشم نیومد، اگه قبول نیفتاد، همه اش همین پرهام بود که چیزی غیر از این نبود ...

امیدوار بودم در روند نگارش این وبلاگ، فکرم بیشتر رشد کنه و افکارم پخته تر و جالب تر بشه. اما حالا که به این هفتاد و چند پُست، دوباره نگاه میکنم، میبینم که همینجور دور خودم چرخیده ام و خبری از رشد و بلوغ فکری و این صوبتا نیست.

توی این یک سال زیاد وبلاگ خوندم و آدمهای جالبی توجه منو جلب کردن و گهگاه من هم مورد توجه بعضی بچه ها قرار گرفتم .. قرار نبود تناظر یک به یک برقرار بشه که نشد! .. اما اگه بعضی ها دوستم داشتن که من نتونستم همونقدر دوستشون بدارم، میون اینهمه خودخواهی، اونقدرها جا هست واسه چند خروار شرمندگی .. که ما بیشتر از دوست داشته شدن، به دنبال دوست داشتن بودیم .. اگه دلمون دریا میشد ...

قرار بود از افکار و اندیشه ها بنویسم .. چون مدتها بود سر به یاغی گری و شورش و عصیان برداشته بودم، اینجا رو "عصیان اندیشه" اسم گذاشتم .. اسمی که به تن این وبلاگ گشاد بود و زار میزد. دیگه حوصله نوشتن از اندیشه رو هم نداشتم .. چه اینکه حتی فکر کردن به "اندیشه" هم واسه پرهام یه پرروگری بود که من نمی بخشمش.

بیست و هفتم آبان پارسال، توی پُست آدم معمولی ، این پاراگراف رو نوشتم :

اندیشه های بزرگ از ذهن اندیشمندانی تراوش میکند که خود قربانیان کوچک و نحیف خدای اندیشه اند .من می اندیشم . آهسته و بی ثبات می اندیشم . در زیر زمین نیمه تاریک خانه و از لابلای پرده ها و رشته های رقصان دود سیگار می اندیشم . تنها همانقدر می اندیشم که توانِ پنجه در پنجهء اندیشهء لاغر خود کردن و هماورد شدن با آن را داشته باشم . از اندیشه های بزرگ می ترسم . از قربانی شدن می ترسم .یک آدم معمولی می مانم ، هر چند از تمام آدمهای معمولی بیزارم.

 

دیگه حرفی واسه گفتن ندارم. اما هنوز به بودن و ماندن امید دارم، هنوز زنده ام و می خواهم حرف بزنم .. حتی وقتی حرف تازه ای نیست ..

حالا دربدر به کمین ذهن گریزپا نشسته ام که باز برگرده .. اینبار قول میدم که داستانهای کوتاهش رو نسوزونم و خاکستر نکنم. واسش یه وبلاگ تازه ساختم به اسم قاووت. میدونی که قاوُوت یا همون قُووَتو چیه ؟ ... اگه باز به هوای قُووَتو بیاد .. اگه باز برگرده ..

 

اینجا رو هم نمیدونم چیکار کنم .. اصلاً نمیدونم باز هم میشه اینجا نوشت یا بهتره که نه ؟ .. در هر حال باز هم هستم .. تا چی پیش بیاد .. اگه اینجا نه، توی کُماجدان، رنگِ گَردِ قاوُوت.

 

این هم لینک قاووت در وُردپرس : وبلاگ قاووت .. مغلمه ای مقوی برای ذهن لاغر

 

 
+ نوشته شده در  جمعه هفدهم آبان 1387ساعت 15:33  توسط پرهام  | 

 

آرمان -مسئول ایمنی و بهداشت سایت- داشت تعریف می کرد این دفعه که با پرواز ماهان برگشته تهران، چقدر زیر نظر گرفتن برخورد و رفتار غیر طبیعی مسافرین و حتی خدمه پرواز با یکی از مهماندارها که یک زن زیبا و خوش اندام بوده، در طول مدت پرواز سرگرمش کرده و یه مشت مطالب خنده دار و اسفبار ...

یادم به فیلم زیبای کلیک افتاد و مبحث شیرین SSeexxuuaall Harassment که موضوع کنفرانس Ammer رئیس شرکت بود .. البته نمیدونم که مفهوم گسترده این ترکیب رو میشه آزار جنسی ترجمه کرد یا نه؟

در ایران اسلامی عزیز اصولاً ما همگی همیشه به همدیگه همه جور نظر داریم :

نظر پاک ..نظر بد ... !!

بسیاری از شغلها در این مملکت، مشمول یک دسته بندی جنسیتی میشن و متعاقب اون انتظارات جنسی ..

انگار حتی مردهای تحصیل کرده و روشنفکر ما نیز نمی تونن نسبت به خانم مهماندار، منشی، پرستار،  ... تصوری پالایش شده از جنسیت داشته باشن.

در ایران اسلامی یک زن زیبا نمیتونه آسوده از نگاههای هیز و رفتارهای افراطی همکاران و مدیران مرد، به کار و شغل خودش بپردازه. خودشیرینی ها، لطف و محبتهای بی اندازه، چاپلوسی های بی حد و یا دقیقاً برعکس .. سختگیری ها و بهانه جویی های بی مورد و خشونتهای بی دلیل و یا حتی بی اعتنایی های عمدی و .. رفتارهایی هستند که ریشه در نگرش جنسی ما دارن و یک زن در زندگی شغلی خودش همواره باید با اونها دست و پنجه نرم کنه و با صرف انرژی زیاد و سیاست و زیرکی در بین این همه تهدید های جنسیتی، روزگار بگذرونه ... (البته خودم بارها شاهد این بودم و منکر این نیستم که زنها هم چطور در محیط کار تنها با استفاده از حربه جنسیت، سعی در گرفتن امتیاز و ایجاد تبعیض دارن و در حقیقت خود زنهای ما هم موجد این دیدگاه جنسی هستن ...)

 

هر چقدر هم که بخواهی تصور کنی یه روزی این نگرش جنسی جای خودش رو به نگرش انسانی بده، باز هم یک سد بلند و غیر قابل عبور بنام دین، جلوی پر کشیدن پرنده خیالت رو میگیره.

نگرش جنسی به زن جزئی از اصول و تار و پود دین مبین اسلامه که اگه نگاهی بی تعصب و بدون پیش داوری داشته باشیم، در قرآن و سیره پیامبر و تک تک امامان و بزرگان اسلام، بخوبی نمایان و مشهوده.

فکر نمی کنم بشه امیدی به تغییر این وضعیت داشت ...

شیر زنان غیور و شجاع ایران اسلامی، شما به بزرگواری خودتون ببخشید که خداوند متعال اینطوری خواسته. به چیزی فکر نکنید و فقط سعی کنید مادران خوبی برای تربیت نسل مسلمان بعدی باشید.

 مرسی

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم آبان 1387ساعت 8:0  توسط پرهام  | 

 

 

اینبار سروش وبلاگ صحبت یه سوال پرسیده : بزرگترین ترس زندگیت چیه؟

واقعاً بزرگترین ترس زندگی من چیه ؟

بعد از سه چهار روز فکر کردن نتونستم از بین هزاران چیزی که ازشون می ترسم، یکی رو ملقب به بزرگترین ترس زندگیم کنم. به همین دلیل یه مجموعه رو معرفی میکنم :

 

  • سوسک، موش، مارمولک، مار، سگ (مخصوصاً دوبرمن)، وبطور کلی بیشتر حشرات و کلیه خزندگان و نصفی از پستانداران و بعضی از آبزیان.
  • گاوهایی که شاخ بلند و تیز دارن و آدمهایی که هیکل درشت، چماق و ریش دارن ولی عقل ندارن.
  • مسلمانهای راستین و واقعی که به هر آنچه محمد و قرآن توصیه کردن، بی چون و چرا عمل می کنن.
  • دخترهای زیبایی که  از هوش و درایت و زیرکی بهره ای داشته باشن.
  • بیماری های مزمن و نقص عضو و معلولیت.
  • روزهای بی عشق، بی خاطره، بیهوده و پوچ.
  • تنهایی

 

این هم از مجموعهء کوچکی از ترسهای من. با این وجود همیشه خودم رو آدم شجاع و جسوری باور دارم و به تهور خودم می بالم !

چون بازی سختی بود ترجیح میدم کسی رو دعوت نکنم.

 

پی نوشت : این روزها منتظرم .. منتظر رسیدن گوشی سونی اریکسون W902 به بازار داخلی!

شبها خوابشو میبینم! هندزفری بلوتوث استریو HBH-DS220 هم باهاش میاد تو خوابم!

ببین چقدر زندگیم با معنی شده! ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم آبان 1387ساعت 17:0  توسط پرهام  | 

 

 

باز هم باید اذعان کنم، مثل تمام مخلوقات خداوند قادر و توانا و حکیم و علیم و جمیل و ... ما نیز ناقص الخلقه هستیم. اینکه عقلمان پاره سنگ برداشته تنها یکی از مجموعه مشکلات مادرزادیست که با آن دست و پنجه نرم میکنیم. موارد دیگری نظیر چشمهای ضعیف در حد کور (که چند سال پیش عمل کردیم و خوب شدیم)، فتق مادرزادی (که آنرا هم دو سال پیش عمل کردیم و درست شد)،  دماغ سه متری (که آنرا هم دادیم بریدند)، زبان شصت و شش متری، پشمالویی در حد اورانگوتان، طاسی سر، قناس بودن فرم کله، دندانهای عقب و جلو و بهم ریخته و کج و معوج، فک نامیزون (حوصله ارتدونسی را نداشتیم)، و ... نیز دیگر معجزاتی هستند که خداوند همه را با هم در وجود ما به ودیعه نهاد تا همواره فتبارک الله احسن الخالقین بگوییم و شکرگزار باشیم.

ما از سرما بیزاریم و تحمل دمای زیر 22 درجه سانتیگراد را نداریم! به همین دلیل همیشه زمستانها عزای لباس زمستانی میگیریم. چند سال اخیر که دست مبارکمان رفته توی جیب مبارک خودمان گاهی دلمان می آید خوب خرج کنیم ..

یکبار یک میهمان اجنبی پلوور نازک آستین بلند تنگ و چسب پشمی خود را در منزل ما جا گذاشت و به فرنگ برگشت. عجب پلووری .. چند سال می پوشیدیم، به تنهایی بالاتنه مبارک را در برف و یخبندان گرم نگه میداشت .. مانند آنرا هیچ کجا گیر نیاوردیم .. اگر در این مملکت سراغ دارید لطفاً آدرس بدهید.

از آنجایی که طاس تشریف داریم، سر و گوش مبارک یخ میکند، دوست داریم کلاه بگذاریم ولی چون فرم و شکل کله امان کُمبیزه ای است (همانند کله فوتبالیست شهیر تییری هانری)، کلاههای بافتنی قیافه امان را مضحک تر مینماید. لذا دربدر به دنبال دو سه تا کلاه گرم هستیم که به کلاسمان هم بیاید خیر سرمان. از همین کلاهها که عکسهایشان را این بالا هم زده ایم. کلاه روسی های ملقب به Ushanka آشانکا، یا چیزی توی همین مایه ها که قناس بودن جمجمه را بپوشاند و این محفظه تُهی را گرم نگه دارد.

در شهر زیبایمان شیراز اصولاً وقتی هوا خیلی سرد است، کسی از خانه بیرون نمی آید، لذا تنها کلاه نظامی و بافتنی و نقاب دار تابستانه و عمامه موجود است . منبع خاصی هم در اینترنت بجز مقاله ای درباره کلاه فروشی ایران باستان در خیابان ناصرخسرو از سایت همشهری – که حالا هر چی میگردیم نمیدانیم کجا بود – نیافتیم.

دستم به دامانتان .. راهنمایی کنید .. کجا باید بجوییم ؟

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم مهر 1387ساعت 8:0  توسط پرهام  | 

 

اینبار مروارید دارائی نژاد وبلاگ صلح عشق انسانيت و ديگر هيچ ... منو به یه بازی خیلی سخت دعوت کرده .. اگه یه روز نامرئی باشم چه میکنم ؟

ببین آبجی .. دروغ چرا .. تقریباً از پونزده سالگی تا امروز که پا تو سی و یک گذاشتم .. این یکی از روئیاهای ماست ..

به جون خودم اگه بخوام دروغ گفته باشم .. از صبح تا حالا واسه اولین بار دارم فکر میکنم که در زمان نامرئی بودن چه کارهایی بجز خاک تو سری کردن و کارهای بی ناموسی، میشه انجام داد ..

خوب شاید میرفتم سوار یه هواپیما به مقصد اورلاندو میشدم، یا سیسیل، یا پاریس یا هر جایی که اینقدر حرص نخورم ..

شاید هم مثل سوپرمن و بت من و اسپایدر من و .. یواشکی به مجازات آدم بدهای داستان میپرداختم ..

نمیدونم .. ولی باز هم این ذهن منحرف برمیگرده به همون کارهای دوست داشتنی ای که تو فیلم مرد نامرئی دیدیم و بسیار محضوظ شدیم  .. این فکر کوتاه ما دستش به جایی بلندتر اینجا نمیرسه. سیمرغ تصورات و خیالاتمون هم مدتهاست شترمرغ شده و فقط روی زمین راه میره، زمینی که پره از خط قرمز و سیم خاردار و حصار و فنس و دیوار و باتلاق و پرتگاه ...

خوب حالا من هم میخوام دو نفر رو به بازی دعوت کنم، بارباپاپا  و  آی آدمها .. اگه حس و حالش رو داشتن !

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم مهر 1387ساعت 10:29  توسط پرهام  | 

 

اگه بخوام زندگی خودم رو در این چند ماه اخیر مرور کنم، واژه عدم امنیت میشه واژه کلیدی تمام اونچه که من در حال تجربه هستم.(عدم امنیت روانی، شغلی، مالی، اجتماعی، عاطفی، خانوادگی، فکری، جنسی، کوفتی و زهر ماری ...).

سرگشتگی، سرگردانی، بلاتکلیفی، استرس و باز هم کوفت و زهر مار، از جمله واژه های مهم دیگه ای هستن که میشه در این مجال به اونها پرداخت.

تصمیم گرفته بودم که فاصله تلخ بین تولد و مرگ رو با عشق پُر کنم، با عاشقی کردن و عاشق پیشه بودن. البته نه از اون عشقهای عرفانی و توهمات بعید .. بلکه از همین عشقهای زمینی و توهمات ملموس. یادم نمیاد تا حالا چند بار عاشق شدم، اما باید اعتراف کنم اینکه میگن عشق اول، عشق آخره .. یه جفنگ محضه و کیفیت و خلوص عشق هر بار بهتر و زیباتر میشه. و همچنین اینکه میگن عشق زیاد دوام نداره .. نه لزوماً اینجور نیست .. البته برای من در بهترین حالت سه چهار سال بیشتر دوام نیاورد، اما میدونم میشه همیشه مثل روزهای اول عاشق موند.

چیزی که هنوز نتونستم راه حلی برای اون پیدا کنم، چگونه طی کردن فاصله تلخ بین دو عشقه .. با کار، مطالعه، بازی کامپیوتری، مستی و بیخبری، ورزش، وبلاگ نویسی، سیگار، فیلم، کوفت و زهر مار .. متاسفانه هیچ کدوم جواب نمیده و هر روز از این فاصله صد سال کش میاد. زندگی سخت و خشن میشه و خستگی ها توی روان آدم رسوب میکنن.

آهنگ زندگی میشه صدای کشیدن ناخن روی تخته سیاه چوبی، صدای کشیدن صندلی فلزی روی کف موزاییک سالن امتحان کنکور، صدای تسمه پروانه فرسوده کولر آبی توی یه ظهر گرم، صدای اگزور شکسته پیکان جوانان گوجه ای، صدای ترانه نانسی عجرم که بجای زنگ موبایل از گوشی همکار بیشعورت وسط جلسه بلند میشه، صدای طبل عزاداری نیمه شبهای دهه محرم، صدای زنگ ساعت پنج صبح، صدای تلفنی که هیچ وقت زنگ نمیخوره ...

 

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم مهر 1387ساعت 23:19  توسط پرهام  | 

 

. . . ......    ...... . . .

وقتی فقط چهارده سالش بود زن بابای لعنتی شوهرش داد، یه بیابون گرد که شونزده سال از خودش بزرگتر بود و همیشه بدنش بوی عرق میداد و دهنش بوی تفت سیگار. حتی تا لحضه ای که توی حجله بخت از شدت درد بیهوش شد، مطمئن بود که خدا گریه ها و التماسهاشو شنیده و یه جوری نجاتش میده .. اون شب خدا رو گُم کرد و تنها شد ..

بیست و سه سالش بود که عاشقش شدم. بیست و سه سالم بود که عاشقم شد.

 اولین دوست-دختر .. اولین دوست-پسر .. و طعم شیرین خون که شبها تا صبح از لبهای تیکه تیکه همدیگه می مکیدیم و سیر نمی شدیم .. بچگی کردیم، خیلی بچگی کردیم تا بزرگ بشیم.

ماه مثل اغلب اوقات، زیر ابر پنهون موند تا دلهامون بشکنه .. شکست، رفت .. و طعم تلخ خون که شبها تا صبح از دل تیکه تیکه خوردم و از زندگی سیر شدم .. بچگی کردم، خیلی بچگی کردم ولی بزرگ نشدم.

دو سه ساله که ماهی دو سه شب زنگ میزنه، میگه خداشو باز پیدا کرده، .. پس چرا به من زنگ میزنه؟ من .. منی که سالهاست از طعم خون بیزارم ..

 

پی نوشت : ترانه  Disturbia رو با صدای ریحانا شنیدین ؟ تم گیرایی داره ...

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم مهر 1387ساعت 10:21  توسط پرهام  | 

 

زیاد دیدیم و شنیدیم از آدمهایی که دنیا رو با ابداعات، اختراعات، افکار و یا کارهای خودشون متحول کردن و خشتهای برج بلند تمدن بشر رو روی هم چیدن. ما مدیون اونها هستیم، دانشمندان، مخترعین، متفکرین، هنرمندان، فلاسفه، و مدیران بزرگ .. کسایی که زندگی امروز ما رو ساده تر و مرفه تر و لذتبخش تر کردن و رو صورت خدا ذغال مالیدن .. انسانهای بزرگ ..

اما .. اما اگه خوب به زندگی اینگونه افراد نگاه کنیم، بیشترشون از یک زندگی متعادل بی بهره بودن. هرگز نتونستن و نخواستن خانواده و دوستها و سرگرمیهای ساده و روزمره زندگی رو بشناسن و تمام لذت زندگی رو از کار کردن و پیروز شدن طلب کردن .. زندگی های پرآشوب و شخصیتهایی که به زور چوب و فلک معلم و سفسطه ملا و منطق استاد، الگوی ما شدن ...

کار زیاد، از آدم یه موجود یک بُعدی میسازه. آدم تنها توی یک زمینه و یک بُعد از زندگی رشد میکنه و آروم آروم نیازها و احساسات دیگه ش کم رنگ و محو میشه. کار زیاد، فکر زیاد و وقت زیاد میخواد، اونقدر که مثل یک توده سرطانی توی تمام لحضه های شب و روز آدم ریشه میندازه و آدم رو توی خودش حل میکنه .. کار زیاد، از تو یه مرد میسازه! یه مرد که همسرش به مردونگیش میخنده! یه مرد که باید الگوی ما بچه ها بشه! یه مدیر موفق .. یه کسی که زندگیشو فنا کرد تا من تنبل و تن پرور از زندگیم خیلی لذت ببرم!

اما .. اما من الگو دوست ندارم، دنیای تن آسونی خودمو میخوام .. من میخوام توی زیرزمین خودم لُخت و عور و تنها روی کاناپه ولو بشم، پاییز طلایی فریبرز لاچینی گوش کنم، سیگار بکشم، به یه دوست دختر اعصاب خردکن زنگ بزنم، واسه یه عشق تازه دندون تیز کنم، شکم گُنده کنم و برم تو فکر ورزش و پیاده روی و بادی بیلدینگ. میفهمی وحیــــــــــــــــــــــــد؟ میفهمی؟

وقتی مُردم، اگه نتونستین جسدم رو بسوزونین و خاکسترشو بریزین تو توالت، لااقل بجای سنگ قبر، چمن بکارین و بُز بچرونین ...

 

پی نوشت ۱: بی انصاف آخه روزی شونزده ساعت کار یه کم زیاده .. تازه وقتی مرخصی آدمو یه هفته دیگه عقب میندازی ..

پی نوشت ۲: تا دو ماه قبل این وبلاگ حاصل تراوشات یک مغز به اندازه یه گردو بود .. این روزها این نوشته ها حاصل تراوشات یه مغز به اندازه یه فندقه .. در آینده تراوشات یه مغز اندازه عدس و حتی ریزتر رو خواهید خواند ..  تا شقایق هست تراوش باید کرد ...

 

+ نوشته شده در  جمعه پنجم مهر 1387ساعت 8:6  توسط پرهام  | 

 

در مدت سه سالی که توی شرکت قبلی کار میکردم ، همیشه متوجه این موضوع بودم که همه کارها تا چه اندازه بدون اصطکاک و درگیری ، با آرامش و با درک متقابل انجام میشه. حتی روحیه اکثر پرسنل هم دوستانه و برخوردها بی تنش و آرام بود. اما اینجا از ساعت هفت صبح تا هفت شب یک نفس دارم با هزار نفر منازعه میکنم. با هزار تا آدم که یک دنیا از نظر فرهنگ و درک با هم متفاوتیم. وحیـــــــــد میفهمی چی میگم ؟ متفاوت !

تازگیها با یکی از دخترهایی که دو سه سالی میشناختم، یه بازی جدید راه انداختیم : عشق بازی! اشتباه نکنید، منظورم عشقبازی نیست، منظورم عشق بازیه! آره به هر حال توی وضعیت ما، این هم غنیمتیه. بازی هم به این ترتیبه که ما دو تا نقش عاشق و معشوق رو بازی میکنیم و دیوونه وار همدیگه رو دوست داریم. تنها ارتباط ما از طریق پیامک برقرار میشه و تمام شب و روز جریان داره. خستگی و خواب و کار و جلسه و غذا خوردن و ... نباید اختلالی در روند این بازی بوجود بیاره. باید سعی کنیم واقعاً توی این نقش حل بشیم و اونو باور کنیم، اما در عین حال در نظر داشته باشیم که این تنها یه بازیه و یه روزی تموم میشه و ما دو تا کاملاً غریبه ایم، و مغلوب احساساتمون نشیم. یه بازی هر چقدر هم قوی و تاثیرگذار باشه باز هم نباید زیاد جدیش گرفت .. مگه نه؟ .. .. ..  در مورد اینکه آخر این بازی چی میشه، نمیدوم. بازی خوبیه، ایده آل برای کودکان گروه سنی الف و ب . تنها مشکل قبض تلفنه، ظرف یک ماه تعداد پیامک های ارسالی 1115 تا و پیامکهای دریافتی 1233. بی شک شرکت مخابرات هم ما رو دوست خواهد داشت.

 

حالا هم به مناسبت ماه مبارک، فایل صوتی تلاوت سوره کُتیلَت (شَپَلَق) رو با فرمت کم حجمamr  واسه دانلود از رپیدشیر لامصب میزارم  اینجا  تا دانلود کنید و بعدش هم هی بلوتوث کنین. التماس دعا !

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت 10:31  توسط پرهام  | 

 

روزهای تعطیل من .. هفت ، هشت ، نه روز در ماه ، نامتعادل و پشت سر هم ، اون هم بعد از بیست روز کار بی وقفه و تشنج ها و استرس های کاری تموم نشدنی ، بر سر من آوار میشن و من فکر میکنم که باید خوشحال بشم !

 

روزهای تعطیل من .. برمیگردم شیراز .. شهر من ، زادگاه من ، وطن من .. اما انگار این خیابونها هم ساز غربت کوک میکنن .. من تنهام .. بقیه ازدواج کردن !

 

روزهای تعطیل من .. خالی و خالی و خالی .. دوست دخترها رفتند .. یا ماندند .. من رفتم .. تنها .. حتی یک خاطره هم با خود به همراه نبرده ام .. حتی یک خاطره دلگرم کننده  ، یک خاطره برای روز مبادا !

 

روزهای تعطیل من .. در آرامش ، صلح و سکوت مطلق .. شاید با موسیقی کلاسیک آرام و یکنواخت موزارت .. سینفونیا کنچرتانته برای ویولن و ویولا یا برای دو ویولن .. البته که ما معنی اینها را نمی دانیم !

 

روزهای تعطیل من .. ما پیژاما به تن میکنیم .. از زیرزمین بیرون میاییم .. میرویم بالا برای خودمان و مادر چایی دم میکنیم و گپ میزنیم ، بعد هوس سیگار میکنیم ، برمیگردیم پایین و با موزارت یواش و بی سر و صدا سیگار دود میکنیم .. گیتار خاک گرفته را از توی کمد بیرون میاوریم و با کمک فن آوری تیونر آنرا کوک میکنیم ، قطعات Romance  و Green Sleeves را بیست بار اجرا میکنیم تا نوک انگشتان ظریفمان درد بگیرد . ما از گیتار ، نواختن همین دو تا قطعه را هم بلد نیستیم ، گیتار دردناک است !

 

روزهای تعطیل من .. کسالت و تنهایی .. mbc4 و mbc2 و mbc persia .. و باز هم کسالت و تنهایی و کفل هایی که از روی کاناپه نشستن درد میکنن .. و باز هم خودمانیم غرق در تخیلات زیبا : ازدواج با یه دختر بسیار پولدار و بسیار زیبا .. یا بسیار پولدار و کمی زیبا .. یا بسیار پولدار و همین !

 

روزهای تعطیل من .. پر از افکار شما : راه تکامل یک انسان ، از باتلاق پاک و زلال ازدواج می گذره .. اگه تنهایی ، اگه سرگشته و بی هدفی ، اگه زندگی واست بی معنیه ، اگه احساس میکنی داری به آخر خط می رسی ، اگه دیگه انگیزه ای واسه قدم از قدم برداشتن نداری ، اگه .. ازدواج کن .. ازدواج کن .. و منطق شما : مرتکب خطای عدم ارتکاب نشو که این خطا از هر خطایی نابخشودنی تره ..

 

روزهای تعطیل من .. راحت ، آرام ، سرد ، بی روح ، بی چراغ ، بی دغدغه ، بی ریا ، بی هیچ کس ، بیخود .. بی خود ..

 

روزهای تعطیل من ..

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم شهریور 1387ساعت 23:43  توسط پرهام  | 

 

تعریفی تازه از واژه انسان داره .. هیچ برتری و اولویتی در برخورد با انسانیت و جنسیت قایل نمیشه .. تضادی بین این دو مفهوم نمیبینه .. .. یک اسطورهء تازه است .. شاید از اون کسایی که جلوتر از زمان خودش به دنیا اومده .. شاید هم واسه به دنیا اومدن دنیا رو اشتباهی اومده ..

یک زنه .. یک زن .. به اندازه تمام زنهای دنیا .. به اندازه همه زنهایی که تا به امروز زاده شدن .. بیشتر از هر اونچه که بشه تصور کرد و چگال تر از آغاز هستی .. یک زنه .. یک زن .. اونقدر که در تصور هیچ کس نمی گُنجه ..

و من در عَجَب و حیرتم .. و از خودم می پرسم آیا هیچ مردی وجود داره یا تا به حال زاده شده که بتونه هماورد این زن باشه ؟ .. یک مرد به مردی همه مردهای دنیا ؟ .. یک مرد بی وقفه و تموم نشدنی ؟ ..

و من باز در عَجَب و حیرتم .. وقتی خودم رو در مقام پرستش طرحی پیدا میکنم که تار و پودش ، انسانیت و جنسیته ..

چه لذتبخش و هراس انگیزه ، مواجه بودن با انتهای خلوص یک معنی .. معنی زن ، وقتی که تو یک مرد نیمه کاره باشی .. یک مرد غش دار .. مردی که مثل همه مردهای دیگه توی وجودش رگه هایی از زنانگی هست ..

و تو گُم میشی تو غبار عبور یک اسطوره که توی مسیر گذرش تو هم رهگذاری بودی از هزاران .. ، پیاده ای که حتی نتونست حیرت و ستایش خودش رو به زبون بیاره .. و تو  ..  کم میاری  ..   خیلی کم میاری ..

..

 

پی نوشت 1 : این پُست هم شُد مثل انشای سوم دبستان که آخرش کم آوردم ..

پی نوشت 2 : اینجا عسلویه است ! جای بدی نیست .. از گزند خداوند متعال دور مانده .. اینجور دوست دارم ..  حالا اینترنت هم داریم ! اما توان و نایی برای یک لحضه فکر کردن نیست ..

یک هفته در ماه برمیگردم شیراز و بخاطر میارم که حالا حالاها واسه زنده موندن جا هست ! سعی میکنم باشم .. گفته بودم دوستتون دارم .. نگفته بودم ؟

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم شهریور 1387ساعت 7:30  توسط پرهام  | 

 

 

ما یه عُمری سنگ صبورت بودیم .. یه عُمری عُقده می ترکوندیم تا تنها کسی باشیم که تو بهش اعتماد کامل و اطمینان محض داری .. یه عُمری ذوق مرگ می شدیم وقتی با یه لحن عاشق کُش میگفتی : "این حرفها رو فقط واسه تو میتونم بگم .."  ..

ما یه عُمری سنگ صبورت شدیم .. صبورت شدیم ..

وقتی باهامون حرف میزدی و غصه ها و رازهای دلت رو بیرون میریختی .. وقتی سفره دل لامصبتو پیش دلمون وا میکردی .. ما می مُردیم و باز زنده میشدیم .. ما سنگ صبورت بودیم ..

 

اما ما رو ببخش .. اگه دیگه نتونیم .. نخوایم .. نشه .. که سنگ صبورت بمونیم .. میخوایم دیگه نفس بکشیم .. حتی اگه واسه نفس هم دلیلی نباشه ..

 

 

پی نوشت ۱: سلام .. خوبیم و زنده .. از صبح تا شب با احشام بحث و جدل و مرافعه داریم .. این اسمش شغل یا همون کاره  .. این لقمه نون که ما میخوریم به خون دل و شاش سگ آغشته است .. نوش جانمان که از ماست که بر ماست ..

پی نوشت ۲: هستیم .. نه مثل قبل .. نه انسان .. نه حتی زنده ..

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت 17:58  توسط پرهام  | 

 

کتابهایی مثل "قورباغه را قورت بده" یا "چه کسی پنیر مرا جابجا کرد؟" و البته این اواخر هم کتاب "راز" رو حتماً یا خوندید و یا چیزهایی درباره شون شنیدید. احتمالاً هم بعدش یکدفعه درست مثل اینکه یه سرنگ شصت سی سی انرژی رو به قُنبل مبارکتون تزریق کرده باشن، تا چند روز بعد از خوندن اونها (یا کتابهایی از این قبیل)، ورجه ورجه کردین و یک تحول عمیق رو تا مغز استخونتون احساس نمودین: من میتونم بهتر از این باشم، من بایدبهتر از این باشم ... اصلاً فقط بگین تا حالا چقدر از درآمدتون رو صرف کتابهایی با مضمون خودیاری کردید؟

یه واقعیتی هست و اون اینه که بیشتر ماها ناراضی هستیم. بعضی هامون از یک یا چند چیز خاص و بعضی دیگه از همه چیز. همه دربدر دنبال چیزی میگردیم که کمکمون کنه تا بهتر بشیم. ما پولمون رو صرف کتابهای روانشناسی و روانکاوی و خودشناسی و خودیاری و سمینارهای اندیشه برتر و تکنولوژی فکر و موفقیت و تفکر مثبت و یا کلاسهای بدنسازی و آیروبیک و دستگاههای ورزشی لاغری و عمل جراحی بینی و کاشتن مو و تاتو ابرو و ژل های حجم دهنده سینه و آلت و حذف موهای زائد و مکملهای غذایی چربی سوز و عضله ساز و ارتدنسی فک و هزار جور لوازم آرایشی و پیرایشی و ... میکنیم ... ...

چرا ؟ چون ما از خودمون کاملاً رضایت نداریم .. چون همه همیشه به ما میگن و از ما میخوان که بهتر باشیم از اینی که هستیم .. چون به ما میگن تو خوب نیستی .. شاهدش هم هزار جور تبلیغی که شب روز از هزار طریق به ما تزریق میشه ..

ولی میخوام یه چیزی رو بلند بلند فریاد بکشم : من خوبم. من کچل هستم. من شکم قلمبه دارم. من هوش و استعداد خیلی بالایی ندارم. من توی یه خانواده متوسط بار اومدم. من نتونستم فوق لیسانس قبول بشم. من پولدار نیستم. من سیگار هم میکشم. من زود عصبانی میشم. من عجول و حسود هستم. من بی نهایت تنبل و تن پرور هستم ... با همه اینها من خوبم. اگه دوست داشته باشم ورزش میکنم. اگه دلم بخواد لباس تمیز و مرتب و شیک میپوشم. عشقم بکشه با یه دختر زیبا میرم یه رستوران گرون و شیک. اگه رو اعصابم راه نرن بذله گو و شوخ و شنگم. ادای آدمهای فلسفه باف و متفکر رو در میارم. به نهایت ممکن بی غیرت و بی تعصب میشم. سر کار پوست زیر دستهامو میکنم و آخر وقت با یه جمله چنان اونها رو از دار دنیا راضی میکنم که فرداش قبل از اینکه دوباره دهنشونو سرویس کنم، بیان برام بمیرن. یه وقتی هم دیدی شب که برمیگردم خونه، پشت فرمون ماشین با شنیدن ترانه "دختر چهل گیس بهار  قشنگی سرخ انار  دردونه ماه و نسیم  عطر همیشه موندگار" ، غش کنم از گریه. کی از من چه خاطره ای داره؟ همه میدونن من خوبم، من چرا باور نکنم؟ من خوبم، وحید هم خوبه، شاهرخ و رضا و محمد هم خوبن، حتی علی هم خوبه !

من همینجا بعد از مدتها بیهوده تکاپو کردن برای یک ذره بهتر بودن، اعتراف میکنم که من هرگز دیگه برای حتی یه ذره بهتر شدن تلاش نمیکنم. چرا؟ چون من از این بهتر نمیشم و همینی که هست.. خوبه  .. خوبه .. واقعاً خوبه. اگه بپرسی چقدر خوبه؟ جوابش اینه : به اندازه کافی برای بودن.

 

 

پی نوشت 1 : دارم یواش یواش دست و پامو جمع میکنم که شیراز رو به طمع یک مشت ریال یا بهتر بگم چند ریال بیشتر، به مقصد عسلویه ترک کنم و اصلاً هم نمیدونم چی سر اینجا میاد !

پی نوشت 2 : هر کی دوست داره بیشتر از این حرفهای معمولی ولی آرامبخش بخونه، کتاب 95 صفحه ای من پنیر تو را برداشتم نوشته دارل بریستو باروی رو به قیمت 950 تومن بخره و سی بار بخونه و به ریش خودش و دنیا از ته دل بخنده و خیالش هم راحت باشه بعد از خوندن کتاب میتونه سر راحت رو بالش بزاره.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 2:37  توسط پرهام  | 

 

اینبار هم بارباپاپا منو به یه بازی دعوت کرده : من اگه خدا بودم ..

خیلی فکر کردم .. سخت تر از این بود که فکر کنم اگه صد ملیون یورو پول داشتم .. آخه راستش من علاقه ای به خدا شدن ندارم !

با این حال اگه خدا بودم هر پنجاه سالی یه بار خودمو Update میکردم، و یه مشت تعریف و شر و ور مدرن از خودم و خواسته های خودخواهانه و احمقانه ام ارائه میدادم تا لااقل هر کی یه ذره میشینه فکر میکنه و با عقل خودش در مورد من فکر میکنه، پس فرداش به ریش من نخنده و به روح من .. .

ضمناً من از پرستیده شدن اصلاً خوشم نمیاد، آیه میدادم هر کی یه چیزی رو یا کسی رو بپرسته، مقعده فی النار ..

حالا البته اگه از اول اولش خودم خدا بودم، بجای آفرینش و این مسخره بازی ها، بازی های بهتری بلد بودم از خودم در کنم تا حوصله ام سر نره ..

 

خُب .. من هم  آی آدمها  و  زندگی پیش از مرگ رو به این بازی دعوت میکنم ببینم اونها تو این Campaign چه ایده هایی دارن و کی بالاخره تو این رقابت میتونه خدا بشه !

حالا هم خسته شدم .. چند روز میرم اصفهون گردش !

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 0:31  توسط پرهام  | 

 

 

این آبجی کوچیکهء ما علاقه زیادی به حیوانان خانگی داره. از همیشه هم همینطور بوده. ماهی، پرنده، گربه، سگ و یه مشت جک و جونور که همگی مثل خود ما احتیاج به محبت و مواظبت دارن و البته بر خلاف ما از اینکه این نیازشون رو به راحتی بروز بدن، هیچ ابایی ندارن. با اینکه زمانی نصف حواسم همیشه به مبحث دلنشین "نجس و پاک" مشغول بوده، از همنشینی با گربه ها لذت میبردم و دستهام هم همیشه پر بوده از زخم و زیلی پنجولهای تیز گربه هایی که به زور تو وان حموم با شامپو و برس میشستم و قشو میکشیدم و با سشوار خشکشون میکردم. سرنوشت همه ماهی هایی که توی تُنگ یا آکواریوم به خونه ما اومدن، مرگ بود و تقدیر همه پرنده هایی که توی قفس به خونه ما اومدن، پر کشیدن تو آسمون و آزادی و شاید هم بعداً طعمه گربه ای شدن ..

دو سال پیش یه پاپی پشمالو واغ واغو آوردیم خونه. هشتاد هزار تومن پول بی زبون رو که حاصل عرق جبین بود بابتش پرداخته بودم و نود هزار تومن دیگه هم خرج آساق واساق دامپزشکی و اصلاح مو و لوازم و تجهیزات و کتابهای آموزشی نگهداری سگ و این چیزها کردم. به نظر میومد همه چیز خیلی خوبه.. اما هیچ وقت فکرشو نمی کردم که یه توله سگ گوگولی از یه دوست دختر گوگولی بیشتر به محبت نیاز داره. شبها که خسته و خمیر از سر کار برمیگشتم خونه، اینقدر دور و ور آدم ورجه ورجه میکرد و ابراز احساسات میکرد که وقتی قلاده اش رو می آورد و میگذاشت جلوی من و با زبون آویزون، ملتمسانه دم تکون میداد، دلم نمیومد بهش بگم : " اُلاغ خستمه، جون ندارم راه برم، برو به یکی دیگه بگو ببرتت گردش ..". بعد از دو هفته یه خری پیدا شد و خودش و تجهیزاتش رو هشتاد هزار تومن خرید و رفت و نمیتونم توصیف کنم که اون لحظه چطور از خوشحالی اشک شوق تو چشمهام حلقه زده بود. به این نتیجه رسیده بودم که گربه ها خیلی بهتر از سگ جماعت هستن، حداقل محبت رو با وقاحت و حیله گری و سیاست تمام میدزدن ولی هرگز اونو گدایی نمیکنن.

قبیله در فرهنگ گربه ای یعنی یه نفر. علاقه ای به متحد شدن و همسو شدن با هم ندارن. شونزده ساعت در شب و روز خواب هستن و اگه نخوای بهشون محبت کنی، خیلی بی تعارف یکی دیگه رو جایگزینت میکنن، همچین که جایی واسه شرمندگی واست باقی نمیگذارن. بخاطر همین روحیه هست که معمولاً جذب دخترهای گربه صفت میشم!

تازگی هم یه موش همستر  اومده خونه ما. این یکی راستی راستی با همه فرق داره! واقعاً هیچکی رو به پشمش هم حساب نمیکنه. هوا که تاریک میشه از خواب پا میشه و تا صبح توی حلقه چرخ فلکش میدوه و با نرده های قفس بارفیکس میزنه و با هویج و فندق و تخمه آفتابگردون خوشه. توی مدت زمان عمر کوتاهش که حداکثر دو ساله، حتی واسش مهم نیست که تنها بمونه و هیچ وقت ازدواج نکنه، مثل بقیه حیوونها از این بابت دپرس و افسرده نمیشه. البته اگه دستش برسه مثل ریگ تولید مثل میکنه. تنها اشکالی که داره اینه که حجم بیضه هاش حدود نصف هیکلشه. ما هم که به این چیزها عادت نداریم. دو سه شب داشتیم با اهل خانه در مورد اینکه یه شورتی شلواری چیزی بهش بپوشونیم یا نه بحث میکردیم. بحث آبرو و غیرت و این خزعبلات بود. آخرش هم به نتیجه ای نرسیدیم و طرف همینطور لخت و عور داره تخمه میشکنه و با زندگیش حال میکنه ..

تنها نتیجه منطقی ای که شما خواننده عاقل از خوندن این پُست میتونی بگیری اینه که هرگز نباید زیر بار مسئولیت پدر یا مادر شدن رفت.

پی نوشت: نه اینکه حرفی واسه گفتن نداشتم ! ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 0:10  توسط پرهام  | 

 

زندگی جریان داره و ما وظیفه بزرگ نزدیک شدن به لحظه مرگ رو با نق زدن ها و شکوه و گلایه های بی پایان، همچنان به دوش میکشیم ..

تا حالا شده احساس کنی چیزی رو در گذشته ها گم کردی و حالا به شدت بهش نیاز داری ولی حتی نمیدونی که اون چی بوده ؟ تا حالا روند بازگشت به گذشته ها رو تجربه کردی ؟ اگه کتاب "بر باد رفته" رو خونده باشی اون جمله آخر رد باتلر چهل و چند ساله رو در حالی که داره چمدونش رو میبنده که اسکارلت اوهارا رو ترک کنه ، به خاطر میاری ؟ یه همچین مفهومی داشت :

"تا این سن و سال آدم تنها زمان و آینده و هر چیزی که توی اون هست رو با ولع میگیره و به پشت سرش پرت میکنه و میگذره، اما دیگه به جایی میرسه که توقف میکنه ، برمیگرده و توی همه اون خرت و پرتها دنبال چیزهای باارزشی میگرده که زمانی پشت سر گذاشته و گذشته ..."

این جریان بازگشت به گذشته مثل یه سندروم اجتناب ناپذیر سراغ همه ما توی سن و سالهای مختلف میاد. مثلاً دوستی فراموش شده ای رو از سر میگیری و یا عادتهای متروک رو باز تجربه میکنی ..

اما همیشه باید این اتفاق ها بیفته تا مطمئن بشی ، گذشته ها گذشته و دیگه به هیچ قیمتی برنمیگرده .. بهتره ادامه بدی و پی دلخوشی های تازه ولو زودگذر بگردی تا این چند فرسخ دیگه هم طی بشه ..

من که این سالها خودمو کشتم که از دام هر جاذبه و افسونی رها بشم ، حالا احساس یه پاره سنگ معلق در فضا رو دارم که همینجور ول معطل داره چشم میندازه دنبال یه ستاره ای ، سیاره ای ، سیاهچاله ای ، کوفتی ، زهر ماری .. میگرده که اسیر جاذبه اش بشه که یا دورش بگرده و یا توش فنا بشه ..

این روزها دلم تنگ شده واسه یه چیزی که خرابش باشم .. که هلاکش بشم .. که خودم از یادم بره .. که تو خواب و خیالش بگذره این عُمر بی حاصل و پوچ ..

ده سال پیش ،یه شب یه تریاکی متفکر بهم گفت : "سعی کن همیشه حرفهات Value  داشته باشه .."

ببینم شما هیچ Value تو این حرفها میبینین ؟

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 3:35  توسط پرهام  | 

 

دختره میشینه تعریف میکنه که مثلاً توی محیط کارش آقاهه خیلی محبت داره ، خیلی انسانه ، خیلی مهربونه ، خیلی با شخصیته و ... ...

من یه مهندسم، وقتی به مدیر پروژه یا مهندس ارشد پروژه سلام میکنم سرشونو تکون میدن و مثل برج زهر مار میگن هووم ، با همه بچه های شرکت همینجورین .. اونوقت جلوی این دو تا منشی خوشگل ما که میرسن انسانیت و محبت و گشاده رویی از وجودشون فواره میزنه .. تبدیل میشن به یه مرد خوش صحبت و خوش معاشرت و محترم و با شخصیت و با شعور و ...

میگم دختر ، یه معیار و محک بهت میدم که خودت قضاوت کنی .. اگه با همین تحصیلات و شخصیت و سن و سال ، یه مذکر بودی ، اون مرد محترم به همین شکل جواب سلامتو میداد و به انسانیتت احترام میگذاشت و وقتی مشکلی برات پیش میومد ، واست بانی خیر و مشکل گشا میشد ؟

من یه مردم با قیافه و ظاهر بسیار معمولی و بدون ویژگی چشمگیر ظاهری .. سالهاست عادت دارم با زنها خوش برخورد باشم ، اگه دختره خیلی خیلی خوشگل باشه ، معمولاً از طرز فکر و شخصیت و رفتارش تعریف و تمجید میکنم . اگه دختره با یه چهره معمولی باشه ، نکات مثبت ظاهرش رو پیدا میکنم و اونها رو پر اهمیت جلوه میدم . همواره اگه دختر یا زنی که باهاش ارتباط کاری یا دوستی یا آشنایی دارم ، تغییری در وضع ظاهرش بده ، به محض دیدنش با ادبیات یه جنتلمن نشون میدم متوجه اون تغییر شدم و معمولاً نظرم رو هم به شکل مثبتی بیان میکنم . اگه از لباس جدیدش حالم به هم بخوره ، میگم "اینجوری خیلی قشنگه ولی اون جوری خیلی بیشتر بهتون میاد.." .  طی سالها بهم ثابت شده که تقریباً همه زنها تشنه تعریف و تمجید و حتی تملق هستن ، بله تملق .. یه زن حتی وقتی میدونه این تعریف و تمجید دورغه و جفنگه ولی نسبت به گوینده توی دلش احساس خوبی بهش دست میده .. حتی اگه به زبون بگه عجب مرد چرب زبون و حقه بازی ... . بدون اینکه بخوام چند صفحه دیگه در مورد این شکل رفتار و منش و برخوردهام وراجی کنم، به گفته همه زنها و دخترهایی که منو میشناسن ، من یه پسر باشعور هستم .. دقت کنید : باشعور .. . معنی شعور رو فهمیدین؟ حرص آدم در نمیاد از این تعریف؟ از این گونه قضاوت و برداشت؟

نخیر جان من ، من نه جای برادر تو میشم و نه جای پدر تو .. تا وقتی که این دو تا غده لامصب بین پاهام هست و هورمون توی خونم ترشح میکنه، نه انسانیتم در مورد تو زن زیبا ، بی آلایشه و نه تفکرم در برخورد با تو منطقیه و نه ایمانم رو در روی تو محکم و خلل ناپذیره .. فرقی نداره پونزده سال از تو کوچیکتر باشم یا پنجاه سال بزرگتر ..

و تو یارو .. اگه هنوز به جفنگیاتی مثل تعصب و غیرت و ناموس و .. فکر میکنی ، هیچ وقت مثل تخم چشمهات به من اطمینان نکن و همشیره لوند و قرشمالت رو به من نسپار احمق ..

 

پی نوشت : این حاج آقا مومن و با ایمون ، چشم نداره ببینه یه دختر یا پسر مجرد تو همکارهاش هست که داره راحت زندگیشو میکنه .. فکر میکنه این پسره حتماً لاجرم باید بره و اون دختره رو .. ازدواج کنه تا سنت رسول اجرا بشه .. ای مادرتو ..

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387ساعت 3:33  توسط پرهام  | 

 

اول از هر چیز از باید مثل همیشه از هیربد تشکر کنم که گاهی نظرات و حرفهاش یه دریچه تازه، توی بعضی مخمصه ها روی آدم باز میکنه ..

ذات زندگی از جنس عقل نیست. زندگی یه بی انصافی بزرگه که میشه به وقاحت دروغهاش پی برد و اسیر مغلطه هاش نشد.

اما بین دو راهی زنده بودن و زنده نموندن، وقتی یکیشو انتخاب کنیم، بهتره واسه انتخابمون لااقل یه سفسطه خوب داشته باشیم، چیزی که حداقل بتونیم باهاش خودمون رو گول بزنیم .. چاره ای نیست !

یک کتاب دارم از ویکتور امیل فرانکلن ، روانشناس اتریشی و خالق نظریه لوگوتراپی یا معنی درمانی، که برخلاف اگزیستانسیالیستهای اروپایی زیاد به مذهب و دین کاری نداره و به همین خاطر هم جماعت دیندار نهایت سوء استفاده رو از ایده ها و نظریاتش می کنن.

کتاب انسان در جستجوی معنا رو که در دو بخش نوشته شده، با فرمت PDF و با حجم کم، میشه از اینجا دانلود کرد ..

 کتابی که واقعاً به خوندنش احتیاج داشتم و فکر می کنم دونستن مطالبش واسه کسی که زنده موندن رو انتخاب میکنه، یه ضرورته ..

وقتی آدم به ماهیت مشکل خودش پی میبره، نیمی از مشکل رو حل کرده .

زندگی بدون هدف، میتونه جالب و لذتبخش باشه، اما تنها در صورتی که واسه آدم معنایی داشته باشه .. تفاوت معنی و هدف رو اینجا فهمیدم ...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت 9:18  توسط پرهام  | 

 

چند سال قبل خیلی شیفته کتابهای اوشو بودم. کتابهایی که بیشترشون دیگه به مرحمت وزارت ارشاد به شدت اسلامی، دیگه تجدید چاپ نشدند. طبق روال عادی زندگی که همیشه دلزدگی پایان شیفتگیهاست، با خوندن دو جلد زندگی نامه اوشو از زبان خودش و بر خوردن به چند تناقض گویی و خاطراتی که بیشتر شبیه لاف زدنهای بچه های آبادان بود، از دنیای زیبای اوشو جدا شدم و برگشتم به دنیای واقعی .. اما همیشه یکی از داستانهای اون رو در خاطرم دارم .. داستانی که پس زمینه زندگی منو که همیشه یا سفید بود و یا سیاه، حالا بد جوری خاکستری کرده ...

اون داستان به روایت خودم اینه :

یه شب یه پادشاهی که سالها بر یک مملکت ثروتمند حکمرانی میکرده، خوابی میبینه و وزرای خودشو جمع میکنه و میگه :"دیگه از این همه تلاطمهای روحی و آشفتگی های روزمره و هیجانهای خوب و بد خسته شدم، خواب دیدم انگشتری دارم که روی نگینش جمله ای نوشته شده که هر زمان در اوج شعف و شادی اون رو میخونم از شدت هیجانم کم میشه و هر زمان در اوج اندوه اون رو میخونم از شدت ناراحتیم کم میشه. اون انگشتر رو هر جایی که هست برام گیر بیارید .."

وزیرهای پادشاه بعد از چند صفحه ماجرا و جستجو ، عارفی رو پیدا میکنن که میگه من این انگشتر رو دارم و اون رو به پادشاه میدم، به شرط اینکه زمانی اون رو از توی این کیسه بیرون بیاره و توی انگشتش کنه و نوشته روی اون رو بخونه که از شدت اندوه به انتهای ناامیدی برسه.  ... پادشاه اون کیسه رو با یک بند به گردن خودش میندازه و همیشه اون رو همراه داشته ... تا اینکه ناگهان کشور همسایه به اونها حمله میکنه و قبل از اینکه سپاه پادشاه بتونن دفاع کنن به شهر میرسه و کاخ پادشاه رو فتح میکنه و سربازان دشمن پادشاه رو که مجبور به فرار شده تعقیب میکنن تا بکشنش .. پادشاه که یاران خودش رو ازدست داده بوده و دیگه توان فرار نداشته در خرابه ای پنهان میشه و به انتظار سربازهای دشمن که خونه به خونه رو دنبالش میگشتن، در اوج نامیدی کنج دیوار خرابه مینشینه و خودش رو در حالی میبینه که تا دیروز پادشاه قدرتمند اقلیمی بوده و امروز ناتوان در انتظار مرگ .. یادش به اون کیسه می افته .. بازش میکنه و انگشتر رو به دست میکنه .. روی نگین انگشتر نوشته بوده   این نیز بگذرد    .. پادشاه بلند میشه و راه می افته .. به زحمت سرداران لشکر مغلوب خودش رو پیدا میکنه و با تلاش سپاه از هم گسیخته رو سر و سامون میده و با یک حمله نه تنها سرزمین خودش رو پس میگیره، بلکه غنایم بسیاری هم از دشمن نصیبش میشه. این پیروزی رو جشن میگیره و در اوج هلهله ها و شادی های جشن ناگهان دوباره چشمش به نوشته روی نگین انگشتر می افته  .. این نیز بگذرد ...

 

خُب .. حالا یه تیکه موسیقی بی کلام (نمیدونم مال کی و از چه آلبومیه، هر کی میدونه لطفاً بگه) رو که حدود سه دقیقه زمانش هست و باید اون رو توی یه لوپ، پشت سر هم چهارصد بار گوش بدید تا مثل قرآن کریم به عمق اون پی ببرید (و هر چی بیشتر گوش بدید بیشتر به عمقش پی میبرید)، از این لینک رپیدشیر لامصب به حجم یک مگ، دانلود کنین و در حالی که حداقل برای بار صدم اون رو گوش میکنین یه بار دیگه این پُست رو از اول بخونید ...

 

باغچه های حیاط خونه پر شدن از گلهای شاه پسند و شب بو و رُز. برگهای تازه و سبز عشقه هم تمان دیوارهای حیاط رو پوشونده. مادر وسط باغچه نشسته و داره با حوصله گلهای کوچیک و بنفش ختمی رو میچینه و میریزه توی سبد، (سرهنگ وقتی سرما میخوره دلش جوشونده گل ختمی میخواد ..) .. روی دوشکچه صندلی توی صبحونه خوری لم میدم و موهای سفید مادر رو که سالهاست شیمی درمانی و پرتو درمانی نمیگذاره رنگشون کنه، از لابلای گلها تماشا میکنم، بزودی واسه بار نهم یه عمل جراحی دیگه پیش رو داره .. یه تومور سرطانی دیگه .. . سرهنگ هم هنوز بعد از پونزده سال که از بازنشستگیش میگذره و هنوز مجبوره واسه گذران زندگی خارج از شهر کار کنه و تنها چند روز در ماه خونه است ، جاش خیلی خالیه که با یه هندونه خنک پنج شش تاییمون رو دور هم جمع کنه .. دلم هوس یه نخ سیگار کرده .. برمیگردم تو زیرزمین .. به این فکر میکنم که چقدر نزدیکه واسه کار خودم رو به عسلویه تبعید کنم .. واسه یه مشت پول که بشه پس انداز کرد .. که شاید باهاش بشه بعد از چند سال یه آپارتمانی تو حومه پیش خرید کرد .. که شاید باهاش بشه این خونه و مادر و سرهنگ رو گذاشت و رفت از این مملکت .. که شاید بشه باهاش درد و رنج بی انتها خرید .. که شاید بشه همیشه، تا ابد غصه خورد از درد و رنج و غربت این همه انسان نادان .. که از ماست که بر ماست ... که این نیز بگذرد ...

 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 23:27  توسط پرهام  | 

 

 آنروز که جوان بودم، میترسیدم که چون پیر شوم، خوبرویان مرا نخواهند. اکنون که پیر گشته ام دیگر خود آنان را نمی خواهم.

همیشه فکر میکردم این ماجرا رو سالها قبل توی گلستان سعدی خونده ام، اما از بس که از این سعدی آخوند صفت بدم میاد، نمیرفتم سراغش که مطمئن بشم. تا اینکه دیروز تعصب رو گذاشتم کنار و دو سه ساعتی توی گلستان سعدی غلط  زدم و یه نفس حرص خوردم بس که این آدم ملون و سفسطه بازه ... ، اما این حکایت توی گلستان نبود. چه بهتر .. حالا بیشتر ازش خوشم اومد. اون روزگار زیاد درکش نمیکردم اما حالا هر روز که میگذره یه جورایی ملموس تر میشه ..

نه اینکه مفهوم جنسیت توی ذهن آدم پلاسیده بشه یا کنتراست واژه زن کم بشه یا حس زیبایی طلبی تو دل آدم بمیره .. نه ..  .. اما یه چیزی تغییر میکنه .. حالا دیگه تجربه و پختگی، به مذاق آدم طعم دلنشین تری داره و دوستی با کسی که از بلوغ عقلی و استقلال شخصیتی دور نیست، به آدم حظ بیشتری میده ..

گاهی این سوال برام پیش میاد که آیا سلیقه های جنسی همه آدمها در گذر زمان تغییر میکنه؟ .. و به خودم جواب میدم : نه همه، بیشترشون ..

معمولاً ارزیابی و ارزش گزاری مفاهیم برای استفاده های شخصی و شخصیتی، توسط فرد فرد آدمهای جامعه انجام نمیشه و این باور رایج و عُرف جامعه هست که تنظیمات اولیه(Factory Default) رو برات سِت میکنه. بطور مثال تعریف میکنه که "ایمان" یک ارزشه و یا "تشکیل خانواده" یک عمل گریز ناپذیر و لازمهء ادامه زندگیه و یا "بچه دار شدن" به زندگی آدم معنا میده و یا ... حالا اگه تفکرات عصر حجر و تعصبات عصر جاهلیت بر یک جامعه عقب مونده و مریض حاکم باشه، دیگه نمیشه انتظار داشت با پیروی از الگوها و پیش فرضهای اجتماعی بشه به احساس رضایت از زندگی رسید .. نمونه اش هم همین حکایت ازدواج های این سالهاست (همونکه سنت پیامبره). خیلی دلم میخواست بدونم اگه بعد از طلاق برای همه زنها و مردها و بچه هاشون مصونیت اقتصادی و اجتماعی فراهم بود، در هر یک میلیون زوج، چندتاشون حاضر بودن باز هم با هم بمونن؟

اصلاً کدوم یکی از ما، همون آدم پنج سال پیش هستیم و روحیات و خلقیات اوایل جوونی رو حفظ کردیم؟ یا مثلاً چقدر پیش میاد که تغییر روحیه، سلیقه و شخصیت دو تا دوست، در طی چند سال هم راستا و هم جهت با هم باشه؟  آیا واقعاً هنوز هم باید در قلمرو روابط انسانی و عاطفی، به واژه هایی مثل "وفاداری" ،"پیمان ناگسستنی"، "تا آخر عمر"، "تا همیشه" و ... با تعصب برخورد کنیم؟

متوسط عمر ازدواج در کشورهای عقب مانده و جهان سوم چند برابر کشورهای پیشرفته و صنعتیه ...

بعله حاج آقا درسته، این انحطاط و زوال جوامع پیشرفته رو نشون میده، خصوصاً با این رسم زندگی پارتنری و بچه های تک والدی و آزادی همجنس گرایان و .. آنچنان بنیان اصیل و مقدس خانواده در جامعه شون به فففاک فنا رفته که بطور حتم تا پنجاه سال دیگه اگه نسلشون هم منقرض نشه، از شدت رنج تباهی و درد سرگشتگی، روزی صد بار آرزوی مرگ خواهند کرد; و اون روز روزیه که همین کشورهای عقب مانده و زپرتی، شاهد سربلندی فرهنگ و عقاید اصیل و کهن خود خواهند بود ..

تکبیر

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 11:54  توسط پرهام  |