تبليغاتX
کـــلاف مثل کــــاف

 

صد بار صد جا نشستم و در نکوهش چیزی بنام غیرت شعرها گفتم که آهای جماعت متدین و متقید، غیرت چیزی نیست بجز مخلوطی از نادانی و بی‌خردی و حس تملک و دفاع از قلمرو که از اجداد غار نشین و چادر نشینان سوسمارخور بجا مونده، همونها که زن‌هاشون بخشی از اسباب وسیله و مایملک زندگیشون بوده و به غارت میرفته. آهای جماعت قرن بیست و یکم، سلفون روی مغزتون رو کنار بزنید و کمی فکر کنید، زنها هم مثل ما آدمن، اگر زنی به همسرش میل و اشتیاق و علاقه نداشته باشه و سر و گوشش در پی توجه گرفتن از مردهای دیگه صبح تا شب بجنبه، هیچ غیرت و تعصبی نمی‌تونه مانع  اون بشه. برای آقایان بخت برگشته متاهل موعضه‌ها کردم که آهای آقا، بجای غیرتی بودنهای احمقانه، زنت رو از توجه و عشق سیراب کن و بهش از صمیم قلب اعتماد کن و آزادش بزار. گفتم جسم و قلب و روح کسی رو با غیرت و تعصب نمیشه تصاحب کرد اما با محبت و توجه و عشق میشه. تازه همه ما آدمها به توجه دیگران نیاز داریم و این یه چیز طبیعیه و قرار نیست که به جایی مثل خیانت ختم بشه. خوش و بش کردن و گپ و گفتگوهای صمیمانه که چیز بدی نیست. آدمها میتونن فارغ از جذبه‌های جنـسی با هم دوست و صمیمی باشن. آداب معاشرت خیلی هم خوبه و نباید اسم گپ زدنهای صمیمانه رو گذاشت لاس زدن. خلاصـــه خیلی چیزها گفتم ..

حالا می‌خوام برم هزار بار هزار جا بشینم و بگم که آهای جماعت، من رسماً و کتباً گُـــه خوردم.

هیچ دوستی و صمیمیتی بین یک زن و یک مرد، فارغ از دغدغه‌های جنـسی نمی‌تونه وجود داشته باشه و کسی که ادعای داشتن یک دوستی ساده و پاک رو داره، یا مثل سگ دروغ میگه یا باز هم مثل سگ دروغ میگه ولی فکر میکنه داره راست میگه چون غول خُـفته میل جنـسی رو قابل کنترل فرض کرده.

آهای آقایون عزیز، اگه دیدین همسر یا دوست‌دخـترتون با صد تا حسن و تقی و قلی و کور و کچل و خواجه رفیقه آبجی‌وار .. و یا اس‌ام‌اس میاد اس‌ام ‌اس میره هوا بارونیه عشقم گرفته .. و یا چت چت میکنه تو یاهو شب تا صبح همچین و همچون .. و یا صدوچهل نفر فرند مذکر تو فیس‌بوک داره همگی دلسوز و نگران .. و خلاصه اگه دیدین طرف پاک اجتماعی تشریف دارن و آداب بجا میارن و یا از همه جالب‌تر در حل مسائل و مشکلات زناشویی و رابطه از راهنمایی و وساطت جنتلمن‌های جان‌بر‌کف کمک می‌گیرن، خیلی خونسرد و بدون عر زدن و هوار هوار کردنِ انتخاب احمقانه‌تون، کفش و کلاه کنین و خیلی مودبانه بریـنـین به این رابطه و زندگی تــخمی مشترک ..

مردها در یک رابطه یا مثل خر غیرتی و متعصب هستن، یا احمق و ساده‌لوح، و یا بی‌علاقه و بی‌تفاوت. غیر از این سه حالت هیچ گزینه‌ای قطعاً امکان نداره.

یه بار توی برنامه بهروز پرچونه، یه شوهر بیچاره‌ای ناله میکرد که زنم با همه مردها و پسرهای فامیل و آشنا خیلی خودمونی و صمیمیه و وقتی ایراد می‌گیرم، با ناراحتی میگه "تو چقدر دل‌سیاهی، خودت ذهنت منحرفه فکر میکنی همه مثل خودتن، مگه حرف زدن ایرادی داره، .."، خلاصه این آقا بد جوری تو رودرواسی روشنفکری مونده و به ذهن خودش هم حسابی شک کرده بود. بهروز بهش گفت مثل این میمونه که تو با هزار زحمت و خون دل واسه خودت یه خونه ساخته باشی و یه روز زنت بیاد و یه توپ جنگی روبروی خونه تو کار بزاره و در جواب سوال تو بگه "چته؟ نگران چی هستی؟ این فقط یه توپه، به چیزی که شلیک نکردیم." و چندین مدت به تنظیم کردن این توپ به سمت خونه تو و نشونه گیری و آوردن مهمات و پُر کردن و فیتیله گذاشتن مشغول باشه و هر بار هم در جواب اعتراض‌هات، تو رو به شکاک و بی‌اعتماد و دل‌سیاه بودن متهم کنه و تو هم کوتاه بیای. بعد از چند مدت که گذشت، یک لحظه، فقط توی یک لحظه توپ شلیک میشه و خونه خراب میشی. اونوقت میخوای چیکار کنی؟

زنها استعداد عجیبی دارن که در بحبوحه لحظات سخت و دشوار یک رابطه، ناگهان صبح بیدار شن و در عین تعجب و ناباوری ببینن که لُـخت توی رختخواب یک دوست صمیمی و دلسوز هستن که دیشب برای درددل کردن و راهنمایی گرفتن رفع مشکل، بهش مراجعه کردن.

و باز هم مردها تا وقتی که از نعمت هورمون‌های بی‌وقفه جنـسـی بهره‌مند هستن، هرگز از این نظر قابل اطمینان نیستن حتی اگه جای داداش محترمتون باشن و جلوی شما نقش خواجه‌های حرمـسرا رو بازی کنن، که ما خودمون هم خیلی بازی کردیم و خیرشو دیدیم ..

 

باور کن ..

پ.ن. : با هیچکی بحث ندارما. هیچ چیزی نمی‌تونه نظرم رو عوض کنه. واسه من استثناء نیارین .. شما همه‌تون خوبین ..

+ نوشته شده توسط پرهام در پنجشنبه دوازدهم آذر 1388 و ساعت 8:5 |

 

سال شصت و چهار، هفت ساله بودم که یک شب خواب دیدم مثل ماهی در عمق یک دریاچه زلال زیبا شناور هستم و صدها زن زیبا و کاملاً برهـنه مثل ماهی‌های آکواریوم در اطراف من به آرومی شنا می‌کنن. پرتو نور آفتاب از سطح به عمق آب می‌تابید از لابلای موهای بلند و پریشونشون که توی آب به زیبایی هرچه تمامتر موج میخورد، منظره شگفت‌انگیزی رو بوجود آورده بود. اندام شکیل و روئیایی‌شون پیچ و تاب زنان و رقص گونه در برابر چشمهای بهت‌زده من از بین گیاهان و درختچه‌های کف دریاچه به سوی من می‌اومد. با اینکه هیچ درکی از شکل و شمایل اندام جـنـسی زنانه نداشتم، اونها رو بشکل گلـبرگـهای صورتی و لطیف می‌دیدم و با تمام وجودم می‌خواستمشون درحالی که حتی نمی‌دونستم به چه دردی می‌خورن. زنهای زیبا من رو در آغوش می‌گرفتن، می‌بوسیدن و مثل یک بازیچه به همدیگه پاس میدادن و من غرق در شعف و لذتی بودم که هرگز تجربه نکرده بودم ..

این روئیا تمام زندگی من شد. تمام چیزی که تمام طبیعت و واقعیت من بخاطر اون سالها با من جنگید. صدها زن زیبا و برهـنه با گلـبرگـهای صورتی و لطیف و بدون ضمائم اضافی از قبیل تمام اخلاق و روحیات پردردسر زنانه و ..

یه روزی بالاخره به جبر زندگی با روئیاهامون خداحافظی می‌کنیم، حتی اگه اون روئیاها تمام زندگیمون باشن ..

وبلاگ نویسی از شکل یک سرگرمی و یا وسیله‌ای برای بیان افکار خارج میشه وقتی برای فرار از واقعیتهای تلخ دنیای واقعی به اون پناه میبری. بیگانه شدن از واقعیتهای لعنتی زندگی و جدی گرفتن دنیای خیالی و کوچیکی که با یه وبلاگ میشه ساخت به اندازه اعتیاد به هروئین میتونه یه تراژدی دردناک و غم‌انگیز باشه برای یک انسان درمانده و بی‌پناه ..

بیرون از این دنیای کوچیک اما، زندگی با همه کمبودها جریان داره. چیزهای کوچیکی هست که میشه به اونها پرداخت، .. چیزهای کوچیک ولی واقعی ..

 برای اینکار، قبل از هر چیز باید خیلی آروم سرعت رو کم کرد و یواش از خواب و خیال و دنیای هپروت مجازی، تا حدی فاصله گرفت. البته به این راحتی هم نیست ..

وقتی پای راستت حاضر نمی‌شه به فرمان مغزت پدال گاز رو ول کنه و ترمز رو فشار بده، میتونی از دست راستت کمک بگیری. من حتی به ذهنم هم خطور نکرده بود که دست راست می‌تونه کاربرد دیگه‌ای هم داشته باشه !

 

باور کن ..

+ نوشته شده توسط پرهام در یکشنبه هشتم آذر 1388 و ساعت 7:0 |

 

دیروز صبح وقتی مسئول دفتر فنی پرید توی اتاقم و سیب قرمز نازنینم رو که پریشب به شوق خوردنش خوابم نمیبرد، از روی میز برداشت و بدون اینکه حرفی بزنه تند از اتاق خارج شد، حالتی بهم دست داد که انگار کسی در حضور من به حضرت محمد(ص) و ائمه اطهار(علیهما سلام) توهین کرده باشه، از شدت عصبانیت نعره کشان به میز و دیوار و کشو لقد میزدم و به خدا فحش خوارمادر میدادم. انگار نه انگار که همین شب قبلش با علیرضا در مورد اینکه ظرف این چند ماه گذشته با بهره‌گیری از کتابها و دوره‌های کنترل و مدیریت خشم، موفق شدم چقدر خشم خودم رو مدیریت کنم، با افتخار سه ساعت صحبت کرده بودم.

دایی لیلا بعد از یک سال مطالعه و تحقیق میدانی، روی رفتارهای من، بعد از این واقعه بطور مودبانه اعلام کرد که من دچار عدم تعادل شخصیتی هستم و وقتی ازش پُرسیدم اسم غیر مودبانه‌اش چی میشه جواب داد عدم تعادل شخصیتی. در توضیح این مطلب اضافه کرد که "پرهام تو خیلی شدید هستی، میفهمی؟". یه خورده فکر کردم و گفتم اینکه زیاد هم بد نیست. به هر حال هر احساسی رو توی اوج خودش تجربه میکنم. اما دایی با حالتی مأیوس سرش رو تکون داد و گفت که این اصلاً هم خوب نیست.

حالا که فکر می‌کنم یادم میاد فرزاد هم هشت سال قبل بهم گفته بود "پرهام، خیلی دمدمی  مزاجی، آدم نمیدونه باهات چجوری برخورد کنه، من دیگه حتی یه‌قرون هم روت حساب نمی‌کنم". بعدش من هشت سال تلاش کردم که دارای ثبات رفتاری بشم. شاهرخ هم بیش از ده ساله که هر چند مدتی میاد پیشم و بعد از اینکه از اتفاقات و ماجراهای اخیر براش تعریف می‌کنم و ازش راهنمایی می‌خوام، هر بار میگه "تو با همه چیز اصطکاک داری، کاریت نمیشه کرد". اما من فکر می‌کنم ماجرا کاملاً وارونه هست، من معمولاً روان آدمها رو به شکل کاغذ سُمباده با درجات زبری متفاوت می‌بینم، البته بیش از نود و نُه درصد اونها کاملاً زبر و زمخت هستن و کاریش نمیشه کرد.

حالا میفهمم که برخلاف حرفهای همه، مشکل از من نیست، از کل آدمهای دنیاست. آره، آدمها بزرگترین مشکل من و کره زمین هستن! مشکلی که دیگه نمیشه حلش کرد ..

باور کن ..

+ نوشته شده توسط پرهام در پنجشنبه پنجم آذر 1388 و ساعت 10:37 |

 

در سری فیلمهای ارّه یا همون Saw و همچنین سری مقصد نهایی یا Final Destination و فیلمهای شکیل و زیبایی از این قبیل، شاهد سوختن، منفجر شدن، تیکه و پاره شدن، بریده شدن، سوراخ سوراخ شدن، کنده شدن، له شدن، متلاشی شدن و خُرد شدن بدن بی‌ارزش و بی‌اهمیت یک سری موجودات بسیار بی‌ارزش و بی‌اهمیت بنام انسان هستیم که در واقع اصلاً چیز مهمی نیستن و ما می‌تونیم با کمال آرامش در کنار معشوق و فرزندان عزیزمون بشینیم و در حالی که سرشار از عشق و محبت و دوستی هستیم، از تماشای فواره‌های خون و پاشون شدن محتویات جمجمه و دل و روده و امحاء و احشاء،بدنشون بسیار لذت ببریم.

البته برای اینکه دیگه کِـیـفمون حسابی کوک بشه و خیلی حال کنیم، می‌تونیم تیکه فیلمهای کوتاه و مستند مرگ‌های واقعی این موجودات در اثر حوادث و یا قتل و کشتار و جهاد و اعدام و .. رو تماشا کرده و برای همه کسایی که دوستشون داریم بلوتوث کنیم تا اونها هم بتونن روی گوشیشون یه عالمه از این صحنه‌های روحبخش و فرح‌انگیز رو داشته باشن و در حالی که به نامزدشون نشون میدن، با حالتی شجاعانه بگن: "ببین چجوری خون از دهنش میزنه بیرون .."  و وقتی طرف با یه حالتی که نشون میده خیالی مشعوف شده میگه "وووویییییی"، احساس افتخار کنن. به هر حال لذت تماشای یک مستند همیشه بیشتر از جلوه‌های ویژه و تقلب‌های تصویری شبیه‌سازی شده هست دیگه. باید همه رو در لذت تماشای این جور صحنه‌ها با انتشار اونها روی اینترنت و یا هر روش دیگه‌ای سهیم کنیم.

همونطور که گفتم، بدن این موجودات بی‌اهمیت و بی‌ارزش یا همون انسانها که بهشون آدمها هم میگن، خیلی چیز آسیب‌پذیر و نرمیه که در اثر اصابت یک چیز سفت، پـــرررق ریـقش در میاد و خیلی بامزه هست و .. .. یه لحظه صبر کن ببینم .. گفتم چی؟ انسان؟ آدم؟ چقدر این اسم‌ها آشناست. باید جایی شنیده باشم، یا خونده باشم .. شاید .. نکنه منظورم ماها هستیم؟ ما آدمها، ما انسانها ..

..

آهای آدمها..  آهای انسانها.. تا وقتی به کشته شدن یکی از همنوع‌های خودتون، حتی به اسم عدالت، راضی هستین، تا وقتی حاضر به دیدن و تماشای صحنه‌های توهین‌آمیز و فجیع نابودی یک موجود دیگه هستین، تا وقتی که ناگزیرید از کُشتن یا کُشته شدن، تا وقتی طبیعت رسم وحشی‌گری و خوی حیوانی به وجود شما سپرده، از همه‌تون متــنــفّرم.

 

میخوای باور کن، میخوای نکن ..

+ نوشته شده توسط پرهام در چهارشنبه چهارم آذر 1388 و ساعت 7:30 |

 

در راستای انتشار پرونده‌های سرّی سوخته و قدیمی و از رده خارج سازمان CIA ، که هر چند سالی یک بار انجام میشه، تصمیم گرفتم من هم یه دو تا از سیاهچاله‌های زندگیم رو که بجز علی و نقی و قلی و تقی هیچکس دیگه نمی‌دونه، واسه شما رو کنم تا ببینین هر مهندس خسته و زحمتکش و سربراه و سربه‌زیر میتونه پُشت این ستاره حلبی، زیر قلبی از طلا چه چیزهایی رو دفن کرده باشه. ..

 

فکر کنم سال 75 بود، پشت کنکور بودم و تنها دوستهای من سه چهار تا از همکلاسی‌های دوره دبیرستان بودن که با هم درس نــمی‌خوندیم. پاتوق ما خونه آرش بود که محل زندگیش از خانواده‌اش تقریباً مجزا بود. پینک‌فلوید گوش می‌کردیم و درباره فلسفه زندگی و عرفان و روشهای دستیابی به حقیقت ساعتها بحث و مطالعه. پیپ کشیدن رو گذاشتیم کنار و سیگار رو شروع کردیم. اما آماده شدن برای درک حقیقت، نشئه می‌خواست. چله نشینی‌ها و روزه و ریاضتهای بلندمدت دیگه اثری نداشت. عرفانمون بالا رفته بود. به واسطه یک درویش وارسته و دل‌پاک با معجزه‌ای بنام تریاک آشنا شدیم و نشئه عرفانیمون رو پیدا کردیم. نشئه نشئه است، تا نیت آدم چی باشه. شب تا صبح می‌کشیدیم و صبح تا شب عرق سرد از تب ادراک رو از پیشونیمون پاک می‌کردیم. زندگی اســــلـــــومـــــوشـــــن شده بود، مگه دیگه میتونست از چنگمون در بره. نُتهای موسیقی نه از گوش، بلکه از منافذ پوست تنمون جذب می‌شد و ما رو پر می‌داد اون ور ابرها. از فرق سرمون صدها چشمه زلال می‌جوشید و نم‌نمک تو تموم رگهامون جاری میشد. آب‌نما می‌شدیم شُرشُر. خدا نوازشمون می‌کرد و برامون لالایی می‌خوند، اما نه یه جوری که خوابمون ببره، یه جوری که جام وجودمون سرشار بشه از لذت بودن و بیداری. چه لذتی داشت خاروندن دماغ و جاهای دیگه که خاریدنشون تمومی نداشت. همه نگرانی‌ها از ذهنمون پر کشیده بود و آرام بودیم. مثل کفتر و شاخه زیتون، نمادی از صلح بودیم و عشق و انسانیت و احتمالاً دیگر هیچ. خلاصه .. سیخ ما را عاشق خود کرده بود، سنگ ما را لایق خود کرده بود، ..

دانشگاه دولتی قبول نشدیم. من وارد دانشگاه آزاد شدم. محمد رفت سربازی. آرش معافی گرفت و زد تو خط کار آزاد. منصور تو آرایشگاه محل مشغول بکار شد. اما هنوز دوش به دوش، پله پله تا ملاقات خدا فقط دو سه تا پاگرد دیگه راه بود و ما دست بردار نبودیم. قرار گذاشته بودیم فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو در اندازیم. اما مصرفمون بالا رفته بود و خرج بالاتر. دیگه هیچ چیزی لذتبخش نبود مگر اینکه نشئه باشیم. نشئگی پیش نیاز زندگی بود که اگه پاس نمیشد، خدا باهامون قهر می‌کرد. بیشتر از ده ماه، به همین روال گذشت ..

اما یه روز صبح خسته شدم از این حکایت، از این همه آرامش و اطمینان قلب، از این راز و نیاز بی‌فاصله، از این دنیای ملایم و نرم و دوست داشتنی. دیگه توی جمع بچه‌ها بدون هیچ حرف و بهانه‌ای، حاضر نشدم. یک هفته توی خونه به بهانه آنفولانزا خوابیدم و به آینده‌ها فکر کردم. یک ماه بعد اون جمع کوچیک بطور کل از هم پاشید. منصور رفت آلمان. آرش رفت تهران و ازدواج کرد و دست از این حرفها برداشت. محمد هم سه سال بعد با کمک انجمن NA ترک کرد و به کار آزاد مشغول شد. دیگه هرگز نخواستم نئشگی رو باز تجربه کنم.

 

اما برای من جستجو تموم نشده بود. مهرماه 79 نوبت عاشقی رسید که تا سال 81 اون هم گذشت و بعد ..

 

سرباز بودم. حتی با تموم هیجانات و اضطرابهای اون زمان، زندگی باز کسالت بار بود. چیزی لازم بود که ساختار طبیعی زندگی رو بشکنه. درک تکراری از زمان و مکان حالم رو به هم میزد. چیزی لازم داشتم که منو از این دنیای سرد دور کنه، فضاپیمایی بنام حشـیش. اینبار با راهنمایی و آموزه‌های یک بودا، در طول یک هفته هر روز به سرزمین عجایب سفر کردم. قطره نافازولین سرخی چشمهام رو از بین می‌برد اما لغزش‌های صدا و جفتک اندازی‌های تارهای صوتی حنجره رو زمان ادای کلمات نمی‌شد کاری کرد. همه‌چیز "همه‌چیز" نبود و یک "چیزهای" دیگه بود. توی شیراز بودم و صدای موجهای خلیج از ساحل انزلی میومد. طعم هر کدوم از محتویات یخچال اعم از سُس خردل و گوشت یخزده و تخم‌مرغ، اون هم با پوست، رنگ یک فصل تازه به آشپزخونه میزد. توی زیر زمین یه کلبه چوبی روی قله‌های آلپ داشتم و احساس می‌کردم یک زن پســتون گُنده لبنانی‌ام. سیزده تا لیوان آب هم نمی‌تونست بزاغ چسبوی دهنم رو رقیق کنه، می‌چسبید لامصب ملچ. پتوی من یه سمور ناز پشمالو بود که با وردنه پهنش کرده بودن و خیلی دوست داشت منو گرم کنه بی‌انصاف. تا صبح مجبور بودم نازش کنم و ضربان قلبش رو که نمی‌گذاشت بخوابم، روی تنم تحمل کنم. دیدنی‌ترین منظره دنیا، تماشای کف دستهام بود که ساعتها منو سرگرم می‌کرد. شصت پا، منِ منِ کله گُنده، به قدری منو می‌خندوند که به حال مُردن می‌افتادم. همه اشیاء جاندار شده بودن و هر کدوم کار و بساطی داشتن واسه خودشون.

اما آخر هفته دیگه همهء این فانتزی‌ها و زندگی توی جومانجی خسته‌ام کرده بود. از شدت دلتنگی واسه اتاق خودم، واسه پتو و بالش خودم، واسه همون دنیای کسالت بار خودم .. اشک می‌ریختم. به خودم قول دادم اگه "همه‌چیز" باز برگرده دیگه سراغ "چیز" دیگه نمیرم. همه چیز دو روز بعد سر جای خوش بود. دیگه هرگز نخواستم توهّـم رو باز تجربه کنم.

 

اما برای من جستجو تموم نشده بود. نوبت عاشقی باز هم رسید و گذشت و بعد .. و بعد .. و بعد ..

کسی نبود بهم بگه "آهای یارو .. عاشقی نوبت نمی‌خواد، شعور می‌خواد .."

این روزها زندگی مثل همیشه کسالت‌باره. پیش دخل زندگی کسی توی نوبت نیست. هیچ وسوسه‌ای زورش نمی‌رسه هشتاد کیلو کــون رو از جای خودش تکـون بده.

آی عاشقی .. به جون خودت که میخوام دنیا نباشه، گذشته اون دوره که نوبتی بود .. آی سگ‌مصب .. بیا منو وردار ببر هر گورستونی که دلت خواست. حوصله‌ام سر رفته!

اگه زورت برسه ..

باور کن ..

پ.ن. : امیدوارم هیچ خُل و چلی پیدا نشه که با خوندن، این تجربه‌ها و حس و حال‌ها، هوس امتحان این جفنگیات به سرش بزنه.  (ولی خداییش خیلی حال میداد!!!)

+ نوشته شده توسط پرهام در دوشنبه دوم آذر 1388 و ساعت 7:30 |

همه میدونن که جونم به نفست بنده ..

خسته نشو ..

فوت کن ..

 

+ نوشته شده توسط پرهام در شنبه سی ام آبان 1388 و ساعت 13:36 |

تنها مزیت کار کردن توی عسلویه، نه حقوق خوب، بلکه دور بودن از اجتماع خشمگین و زندگی کردن در حیاط وحش و همنشین بودن با دام و طیوره. مخصوصاً وقتی محل استراحت یک کمپ مسکونی لب دریا به شکل اردوگاه اُسراء یا قرنطینه جزامی‌ها در کنار بندر باستانی سیراف یا همون بندر درپیت طاهری باشه و اتاق مسکونی آدم، یک قوطی به ابعاد ۳*۲*۲ با دیوارهای مقوایی پیش ساخته که با تُف به هم چسبونده شدن. لامصب اینقدر این دیوار نازکه که اگه شب خواب بی‌نامـوسی ببینی، فردا صبح همه اهل محل بهت تبریک و تهنیت میگن. نفخ روده داشته باشی، صبح سر صبحونه همه قرص دایمتیکون تعارف میکنن. پای تلفن به یارو بگی "دوستت دارم لب شُتری"، تا سه روز در مورد آنجلیـنو جـولی باهات حرف میزنن. با لپتاپ فیلم ببینی طرف ننه‌شو ببوسه، هفده نفر با هم صدا میزنن "یاالله". .. خلاصه حریم شخصی داریم معرکه ..

اینجا هم مثل همه جای دنیا بارون که میاد ما خیلی احساساتی میشیم. مثلاً همین دیروز عصر که دیدیم بالای کوه ابریه و داره رعد وبرق میزنه، در حالی که از خوشحالی اشک تو چشمامون جمع شده بود، وسایل اتاق‌هامون رو جمع کردیم و بجاش هر کدوم بیش از پنجاه کیلو روزنامه باطله که در طول سال برای همین مواقع ذخیره کرده بودیم رو کف اتاق پهن کردیم و ساعت هفت شب دسته جمعی شب بخیری کردیم رفتیم خودمون رو به زور خوابوندیم. ساعت دو شب روزنامه‌ها کف اتاق شناور بودن و فریادهای ما در صدای رعد و برق که هر یک‌و‌هشت دهم ثانیه تکرار میشد، گُم بود. برق قطع شده بود و ما از ترس خُرد شدن شیشه پنجره‌ها زیر رگبار تگرگ که نمیدونم چرا بجای عمودی، افقی می‌بارید، بصورت گروهی به توالت پناه برده بودیم و زیر نور رمانتیک چراغ اضطراری، عاشقانه‌هایی داشتیم تا صبح. بچه‌هایی که به خداوند متعال ایمان قوی داشتن، با خواهر و مادر ایشون راز و نیاز می‌کردن و من هم به یاد تمام کسایی بودم که دوستشون دارم ولی اونا نمی‌دونن که من چقدر دوستشون دارم.

امروز صبح هوا عالیه. مطابق روال ساعت ۶:۳۰ صبح سر کارمون بودیم. در حالی که رقص دودسیگار رو توی این هوای تمیز و بهاری تماشا می‌کنم، چهره زیباتون از خاطرم محو نمیشه. در واقع هر کاری می‌کنم که محو بشه، نمیشه ..

دیگه ظهر شده، نمی‌خوای از جلوی مانیتور پا شی بزاری من این گزارشهای لعنتی رو رد کنم بره؟

بارون که نشد بهونه، نقش چشمهات هم که تقصیر خودت نبود، تو نبودی هم امروز به هر دلیلی دست و دلم به کار نمی‌رفت ..

نکنه یه وقت احساس گناه کنی‌ها!

باور کن ..

پ.ن. : دو سه شبه که چشمهام به دره ..

+ نوشته شده توسط پرهام در پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388 و ساعت 12:1 |

 

دو روز گذشت و تیم متخصص نام گذاری وبلاگ، شامل خودم، پرهام، دایی لیلا، کامیاب، و استاد وحیـــــــد، هنوز به جمع‌بندی قابل قبولی نرسیدن. طوفان افکار به قدری شدید بود که دیگه یه نخ مو روی سرمون بند نیست ..

حالا این پُست بی‌محتوا رو میزارم اینجا که فقط گوشه‌ای از لیست پیشنهادی آقایون عزیز رو ببینین و بدونین با چه آدمایی طرف هستم من ..

لازم به ذکره اسامی‌ای که به مقام ولایت و سیاست و یا اعضای شریف مربوط میشدن، حذف شد.

یادداشتهای منی که من نبودم،  تیرکمون چوغی،  اسم قحطی،  اگه..داری بیا تو،  بده من لبو،  اره‌برقی دستی،  تا یادم نرفته،  ایگور موریس،  عضو قرمز، یادداشتهای درگوشی،  گوسفند سفید پُررنگ،  شوهر دختر ترشیده،  یک پزشک مهندس،  اندیشه‌های پاریـس هیـلتون،  جایی پُشت فکر،  زباله‌سوز، کله‌پزی پرهام،  لحاف مُلا،  مخزن الاشرار، کُریتانوس،  عصب سوم سمت چپ،  رابینسون کروموزوم،  فیس بوک،  ژانوس،  ایمان در آیینه،  حاج اسمال تیز،  نیمه پنهان مغز،  نامه‌های بدون آدرس،  پن ارنده،  گسته و جریخته،  آواژه دو،  دیوان قمر،  از پُشت،  از جلو،  از بالا،  کنتور دروغ‌ها،  خنده و فراموشی،  یک وجب دلیل،  سنجاقک سیخ،  متفکر زاغه نشین،  اسنو موشن،  رضا زارع،  بگیر نگیر،  واژه گُلواژه،  پیشبینی وضعیت هوای نفس،  صورت وضعیت خلقت کره زمین،  متولد ماه مهر،  تقویم دو فصل،  افکار لاغر کننده،  آبـجو در بیلان،  گوگل

 

چیکار کنم؟

پ.ن. : این تیکه کامنت میثم آواژه عزیز دل رو داشته باشید:" وقتی یه مرد می‌نویسه اسم خیلی موثره چون اگه یه خانوم بنویسه همین خانوم بودنش خودش سرقفلی وبلاگشه. می‌خوای تو هم به جای تغییر اسم وبلاگت تغییر جنسیت بده." .. این هم یه حرف حساب.

+ نوشته شده توسط پرهام در چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388 و ساعت 12:57 |

 

یکم – متاسفانه به هیچ عنوان از این وبلاگ راضی نیستم. دو سال پیش شاید هدف من از ایجاد این وبلاگ، نقد باورها و عقاید و دانسته‌هایی بود که بدون پایه و اساس منطقی در ذهن بیشتر مردم مقبول و پذیرفته بود. می‌خواستم که شاید شعله‌ای کوچک روشن کنم به سهم خودم. اما با گذشت زمان دست از این رسالت برداشتم و این تلاش رو بیهوده دیدم. این روزها نوشته‌هایم بیشتر نوعی طنز است. اما آن هم قرار نبود و نیست که هجو و هزل باشد. نمی‌خواستم تنها با بیان حرفهایی بی هدف، کسی را بخندانم. در پس هر نوشته دغدغه‌های زیادی داشه و دارم که آیا شنیده بشود و یا به چشم نیاید.

دوم– انتخاب اسم "عصیان اندیشه" برای وبلاگ زمانی صورت گرفت که گمان می‌بردم بتوانم موجی از شورش و طغیان بر علیه خرافات و باورهای دروغ و غلط ایجاد کنم، که بعدها دیدم ریزتر از این حرفها هستم. تغییر نام وبلاگ به "پوشک" حاصل دیوانگی بود و اینکه می‌خواستم بزنم به سیم آخر و جفنگ کنم بود و نبودها را، که اکنون از پس آن نیز بر نمی‌آیم. و حالا حتی با نام وبلاگ هم مشکل دارم و اصلاً نمی‌دانم که با در نظر گرفتن سیر تغییرات و گوناگونی مباحث و دمدمی مزاج بودن نویسنده، چه نامی مناسب آن است.

 مثلاً خانوم ایکس تنها باانتخاب یک اسم که کنجکاوی جماعت ذکور را به شدت قلقلک می‌دهد، وبلاگی می‌سازد محبوب‌ترین .. من هرگز نه با نوشته‌هایش و نه با نوع مخاطبانش احساس نزدیکی نکرده‌ام.

سوم – وبلاگ قاووت را در وردپرس با هزار و یک امید و آرزو و دقت ایجاد کردم، هم در انتخاب اسم و هم در انتخاب محتوی. بعد از مدتی نیز پی‌بردم، حرفهایم را نمی‌توانم در قالب داستانهای کوتاه بنویسم که اصلاً اینکاره نیستم. و دایی لیلای عزیز زحمت ادامه دادن آن را به عهده گرفت. از طرفی با محیط شلوغ و رابط کاربری درهم و برهم وردپرس هم مشکل داشتم، و مثلاً اینکه امکان درج پیام خصوصی در وردپرس وجود نداشت و همین منجر به عدم ابراز خیلی "دوستت دارم تو چقدر خوبی بوس ..." ها می‌شد.

چهارم – وبلاگ گزاره نما را در بلاگفا برای تجربه مینیمال نویسی ایجاد کردم و به مدت دو سه ماه هر روز تازه‌ای به آن افزودم. اما راستش طنز مینیمال نوشتن، خواننده‌ای را می‌خواهد که هم جان طنز را بگیرد و هم بسط آنرا توان داشته باشد. گزاره نما وبلاگ خوبی بود که با اندیشه و فکر آنرا ایجاد کردم. همه چیزش به همه چیزش می‌آمد و تنها من قدرت جمع و جور شدن در مینیمال را نداشتم. به همین دلیل باز به "عصیان اندیشه" برگشتم .. به اینجا ..

پنجم – شعر نوشتن شاعر می‌خواهد. هر بار که سعی در سرودن شعر کردم حاصل شر و ور بود. شعر فهمیدن نیز ذهن خاصی می‌خواهد که من ندارم. با وبلاگهایی با مضمون شعر و نثر مسجع و استعاره‌ها و بدیعات و کنایه‌های بسیار ظریف و دور از ذهن، مشکل دارم. درک نمی‌کنم. اگر رودربایستی باشد و بخواهم چیزی بگویم ، می نویسم که مثلاً خیلی قشنگ است. همین ماجرا در مورد درک طنز نیز مصداق دارد. من به نوعی، جوری به طنز نویسی افتاده‌ام. قرار نیست بخندید و بروید تا برنامه بعد! دلقک بازی نمی‌کنم. همه را جدی می‌نویسم. اما شما می‌آیید که لبخندی بزنید، چه گناهی کرده‌اید که مشتری ما شده‌اید؟ .. لطفاً لبخند بزنید، فکر هم بکنید. هر چند کلیشه‌ای و تکراری باشد.

ششم – به کامنتهای همه خوانندگان جواب می‌دهم. بسته به اینکه چه مود و حالی داشته باشم. خیلی‌ها مطلب را می‌خوانند و کامنت می‌دهند تا برویم مطالبشان را بخوانیم و کامنت بدهیم و خودمان هم گاهی همین کار را می‌کنیم. مبادله پایاپای می‌کنیم نوشته ‌ها و نظراتمان را. انگار لب بازار در پی مشتری می‌گردیم .. حال یکی بیشتر جربزه دارد، هوار هوار می‌زند و همه به دور بساطش شلوغ می‌شوند، یکی هم ساعتها صبر می‌کند تا رهگذری نظرش جلب شود.

هفتم – وبلاگ را از درد ضعف روابط و امید به یافتن دوسـت دخـتر و این حرفها نساختم. ظرف این دو سال دو سه بار دختر‌های محترمی فکر کردند اندیشه‌های من با آنها سازگار است و یا من به آنها راغب بودم. روابطی کوتاه و در حد صحبتهای تلفنی ایجاد شد که هر بار خیلی زود فهمیدیم، آن کسی که وبلاگ می‌نویسد، تمام آن کسی نیست که وجود دارد. تنها یک جای خوبش است. و هر بار به هیچ سرانجامی نرسید که از ابتدا نمیبایست هم میرسید.

هشتم – هر چند میدانم سرور بلاگفا به باد صبا وصل است و هیچ بعید نیست پس فردا در چشمه مولیان غرق شود، این رابط کاربری راحت و بی دردسرش بیشتر به مذاق ما خوش می‌آید.

اکنون بین دو تصمیم مانده‌ام، اول اینکه همینجا بمانم و تا وقتی دل و حوصله‌ای باشد بنویسم و یک اسم بدرد بخور که به قیافه‌امان هم بیاید رویش بگذارم.. دوم اینکه اینجا را باز تخته کنم و توی همین بلاگفای لاغر یک وبلاگ جدید با رنگ و بوی تازه بسازم و بگویم روزی بچه بودیم ..

خلاصه دوستان عزیز شما هم اگر نظری دارید بگویید .. خسته شده‌ایم از این ناهماهنگی‌ها.. هارمونی میخوام ..

باور کن ..

+ نوشته شده توسط پرهام در دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388 و ساعت 16:35 |

دوستان، عزیزان، همرزمان، تمـــوم شد. ما رو ول کرد، جـّــو رو میگم. همه چیز به خیر گذشت. خسارت وارده در حدود دو سانتیمتر بود، که داره به سرعت بهبود پیدا میکنه و یه خسارت دیگه پیش‌بینی میشه موقع خوندن قبض تلفن که تا باشه از این خسارتا باشه!!

بنده در همینجا اعلام می‌کنم به شکرانه رفع این بلا، به مدت دوازده ساعت به شخص شخیص خداوند ایمان میارم و طی این مدت غسل و نماز و روزه و کلیه فرایض و مستحبات رو بجا خواهم آورد. اصلاً باورم نمیشه اینقدر زود خوب بشم! معجزه بوده به جون وحـــید و دایی لیلا و کامیاب.

اصلاً میخوام بدم عظو شریفم رو با تبر قطع کنن، بعد تاکسیدرمی یا همون آکنده‌سازیش کنن، نصب کنن بالای سردر بلاگفا که درس عبرتی باشه اول واسه خودم و سپس کلیه آقایون ساده لوح و احمقی که با تـخم‌هاشون فکر می‌کنن و کنجکاویشون حد و نهایت نداره.

اوفـــــــی .. راحت شدم.

پا شم برم پاهای بابام رو ماچ کنم که با تیپا ما رو فرستاد رشته ریاضی‌فیزیک. عمراً اگه انسانی خونده بودم، میتونستم از شر این عشق خانمان‌برانداز جون سالم به در ببرم! گفتم این باباها یه چیزایی حالیشونه ما نمی‌دونیم!

نتیجه دیگه‌ای که از این ماجرا گرفتم این بود که، بیش از یک پنجم دخترهای این مملکت زیبا هستن که همین هم بالغ بر چند میلیون میشه. هر روز صبح، آفتاب از هزاران هزار تخت‌خواب طلوع می‌کنه و هر شب، ماه تو هزاران هزار تخت‌خواب لالا. من حداکثر بتونم اوقات شرعیم رو با دو سه تاشون تنظیم کنم، و نه بیشتر ..

 

راستی من الآن باید دنبال چی بگردم؟ قطب؟ مقله؟ قلیون؟ قابلمه؟ قـمبـل؟ ..  .. آها قبله

باور کن ..

+ نوشته شده توسط پرهام در شنبه بیست و سوم آبان 1388 و ساعت 15:47 |

 

شروع عشق تنها یه هوسه. وصله آسمون بهش نمی‌چسبه.

عشق یا با یه نگاه پر از نیاز شروع میشه یا با یه صمیمیت کاذب. در هر دو صورت عقل و شناخت پُشتش نیست.

مادامی که نتونستی دل معشوقت رو به دست بیاری، تنها توی خیالت عاشقی که این به درد عمه‌ات میخوره.

وقتی ندونی که درصورت بدست آوردن دل معشوقت، چی ازش می‌خوای و چی براش می‌خوای، دو سال فکر کن.

اگه عرضهء بدست آوردن دل معشوقت رو نداشته باشی، حقته که تو حسرتش بمونی.

اگه فکر می‌کنی همچنان با داشتن غرور میتونی عاشق هم باشی، اشتباه میکنی.

اگه احساست نسبت به یک نفر یک کنجکاوی بیمار گونه برای شناختش هست، اسمش رو عشق نزار.

اگه عاشق دست نیافتنی‌ها میشی، با دست یافتن بهشون عشق هم تموم میشه.

اگه فکر میکنی خوب و خواستنی و گوگولی بودن، برای نگه داشتن دل معشوقت کافیه اشتباه میکنی.

اگه نمیتونی دست از روال گذشته زندگیت برداری، مردم رو با عاشقی علاف نکن.

احساس دوست داشتن که توی دل بمونه و به بیان و عمل نیاد، به درد مفت هم نمی‌خوره.

به بعضی از آدمها نمیشه دروغ گفت. دست بالا دست زیاده. عاشقی صداقت می‌خواد.

عشق فداکاری می‌خواد. فداکاری تعادل می‌خواد. نمی‌تونی متعادل باشی دو روزه گندش در میاد.

اگه عقیده داری دوست داشتن رو فقط باید توی عمل نشون داد، اشتباه میکنی.

اگه با بیان دوستت دارم، اون هم حداقل روزی بیست مرتبه به بیست شکل مختلف، مشکل داری، مالیدی.

اگه آرزو می‌کنی که معشوقت خیلی کاردرست از آب در بیاد، خوابشو ببینی.

اگه بلد نیستی یا نمیتونی آگاهانه از نقطه ضعف‌های معشوقت چشم‌پوشی کنی، پستونکت رو بمک.

اگه نقطه‌ضعف‌های معشوقت شامل، بی‌شعوری و نفهمیه، چشم‌پوشی ازش حماقته.

عشق هرگز افلاطونی نیست و نخواهد بود. فلسفه نباف.

اگه دیدی با اینکه هیچ تلاشی نمی‌کنی، طرف همواره میمیره برات، به سلامت روانش شک کن.

عاشق کسی که عقده توجه داره نشو. اگه نتونی عقده رو تشخیص بدی، اصلاً عاشق نشو.

عاشق کسی که به تلفن و چت کردن و فیس‌بوک و .. معتاده، نشو. عاشق آدم معتاد نشو.

عاشق کسی که اصلاً عاشقی بلد نیست، نشو.

خواهان کسی باش که خواهان تو باشد ..

اگه زندگیت زیر و زبر نشده، بی‌شک عاشق هم نشدی.

اگه بدون حضور معشوقت، تونستی خوش بگذرونی، اسم خودتو عاشق نزار.

اگه هنوز میتونی فکر کنی و حافظه‌ات هم حسابی سر جاشه، عاشق نیستی.

اگه از هر فرصتی برای نزدیکتر بودن با معشوقت استفاده نمی‌کنی، عاشق نیستی، احمقی.

عشق آتیشیه که برای روشن نگه داشتنش باید دونفری تلاش و خرج کرد. یه نفری فطیره.

نگه داشتن معشوق از بدست آوردنش بیشتر عرضه میخواد. فکر اونجاش رو هم میکردی بد نبود.

شعر عاشقونه گفتن هرگز دلیل این نیست که کسی عاشقی بلده و برعکس.

عاشق کسی که حتی به ظاهر دور و برش خیلی شلوغه نشو، جایی بی‌دلیل شلوغ نمیشه.

برای دوست‌داشتنی بودن، نیازی به ریاکار بودن نیست و یه ریاکار هرگز دوست‌داشتنی نیست.

احساس یه بچه که از شدت خواستن عروسک پشت ویترین، بغض کرده، عشق نیست. بهش بدیش دو ساعت بعد میشاشه بهش.

 

دیگه میخوای باور کن میخوای نکن ..

+ نوشته شده توسط پرهام در جمعه بیست و دوم آبان 1388 و ساعت 4:41 |

 

ببین عزیزم، من چجوری بهت بگم که اصلاً دوست ندارم سر جلسات امتحانات الهی تو حاضر بشم. تو نمیدونی من چقدر تو این زمینه بی استعدادم، و ضمناً اونقدر دل‌نازکم که مُهر "مـــردود قطعی" پای کارنامه، من رو از کمر فلج میکنه.

تنها ارث پدری من همین تـخمام هست، که میترسم با خودم ببرمشون وسط خیابون شعار بدم "ای رهبر پینوشه ایران شیلی نمیشه" .. اون وقت چه انتظاری از من داری آخه؟ من که سیزده آبان به دنیا نیومدم ..

عاشقی یعنی دیوونگی، این که اصلاً نه با شرم و حیا جور در میاد نه با حساب و کتاب .. تازه زمانش هم یا بین چهارده تا هیجده سالگیه یا بین چهل تا هفتاد سالگی. تنها تو این سن و سالها آدم به آخر و عاقبت این ماجرا فکر نمیکنه. .. اما تو عزیزم، هنوز تو سن رشدی، یه عالم امید و آرزو داری واسه بچه‌هات و اون شوهر خاک بر سرت که آرزو می‌کنم بره زیر هیجده چرخ تریلی تا من کــونم خُنک شه ..

من این وسط یه هویج عاشق و بی‌گناهم. از یه هویج چه انتظاری بجز نارنجی و آبدار بودن میشه داشت؟ تازه عاشقت هم که هستم.

بیا و دندون دندونم کن با دندون دون دونم کن ..

قلب منو میخواستی .. فهمیدی از روز ازل مال خودت بوده. بیا همه چیزم رو ازم بگیر، فقط این کــون گـشادم رو ازم نگیر، بجاش گیتارم رو بهت میدم که هیچ وقت حال نداشتم یاد بگیرم بنوازم ..

اگه یه دختر میلیاردر عقیم بودی و یا من یه مرد میلیاردر بودم و تو باز هم عقیم بودی، دیگه چه مشکلی با من داشتی؟ من مردی هستم برای تمام فصول. اونقدر عشق به پات میریختم که حالت بهم بخوره از هر چی سه نقطه و دو نقطه و شکلک و پاره خط و بیضی ..

عزیزم، منو منها کن، منو Delete کن، منو Shift+Delete کن، که اصلاً نباشم جلوی خوشگلیات از جیب خالی و کالیبر بالا خجالت بکشم قرمز شم. هویج قرمز مثل گوجه فرنگیه. هر جوری که میخوای بکن، اما منو اینجوری نکن ..

باور کن ..

پ.ن. : حسرت برم از خسرو و فرهاد که در عشق  نه زر به ترازویم و نه زور به بازو

+ نوشته شده توسط پرهام در پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388 و ساعت 15:51 |
 

اکنون بیابید پرتقال فروش را ..

 

باور نمی‌کنید ..

+ نوشته شده توسط پرهام در چهارشنبه بیستم آبان 1388 و ساعت 15:50 |

 

آخه یعنی چی وقتی یه بسته قرص ضد حاملـگی HD گذاشتی تو کیفت و با سه کیلو آرایش و غمزه و اون لباس دلبرانه اومدی دیدن من، دو ساعت تموم مثل مجسمه بلاهت نشستی کنار بخاری و درباره اینکه چقدر شوهرتو دوست داری و هرگز نمی‌خوای بهش خیانت کنی و یه زوج خیلی باشعور و فهمیده هستین و چیزی تو زندگی کم ندارین و توی روابط جنــسی واسه هم می‌میرین و  .. سخنرانی می‌کنی؟

پس در اینصورت اومدی اینجا چه غلطی کنی؟

اومده بودی کـون منو بسوزونی یا مورد تجـاوز واقع بشی؟!

جنس کـون ما که تفلونه، نمی‌دونستی؟ تجـاوز کردن هم زحمت و انرژی میخواد مخصوصاً با اون هیکل ورزشکاری قُلچماقی که تو داری، توی آیین ما هم انرژی و حال‌و‌حوصله، کمیاب و مقدسه، صرف این کارای ضدبشری نمی‌کنیم.

از بس موقع شنیدن حرفای جفنگت، دندون رو جیــگر گذاشتم و سیگار پُشت سیگار دود کردم، تا سه روز از همه سـوراخای تنم بوی توتون میزد بیرون. الهی نسلت از کره زمین پاک شه ضعیفه ..

مادرم اون وقتا همیشه دعا میکرد که "خدایا، فرصت و موقعیت گناه رو از راه پسرم بردار و پسرم رو به مال و مکنت و اعتبار برسون" ..

آدم به نصف خدا اعتقاد پیدا می‌کنه وقتی این وضع رو میبینه!

باور کن ..

+ نوشته شده توسط پرهام در سه شنبه نوزدهم آبان 1388 و ساعت 12:25 |

 

وقتی سابقه خانوادگی بیماری آلزایمر نداشته باشی، زحمت فراموش کردن خیلی چیزا، همه به عهده خودته. اما خوشبختانه روشهای زیادی برای تضعیف حافظه هست که من با کمک اونها تونستم تبدیل به یک ماهی گُلی بشم. اینجور که دایی لیلا میگه حافظه کوتاه مدت ماهی گُلی تنها دو و هشت دهم ثانیه هست. اونقدر که وقتی میرسه به این طرف تُنگ، یادش نمیاد اون طرفش چی بود!

البته من بیشتر روی حافظه بلند مدت کار کردم. الآن که می‌خواستم براتون بگم که موفق به فراموش کردن چه چیزهایی شدم، هر چی فکر کردم یادم نیومد که چه چیزهایی رو فراموش کردم و این نشون میده که با یه پیشرفت واقعی طرف هستم نه کاذب!

دوست‌ها و آشناهای قدیمی مرتب خاطرات گذشته‌ها رو مرور میکنن و خیلی چیزها از خیلی کارهای من تعریف میکنن و من حاج و واج انگار که دارم یه داستان رو برای اولین بار میشنوم! این سناریو توی سه چهار سال اخیر مرتب تکرار میشه و من خیلی خوشحال میشم وقتی حتی یادم نمی‌مونه که اونها چی تعریف کردن! شماره تلفن آدم بدها رو از روی گوشیم پاک می‌کنم، چون واقعاً بدی‌هاشون رو به خاطر نمیارم و این باعث تکرار مجدد ناراحتی‌ها میشه. هیچ وقت مسئولیت پیغام رسوندن به کسی رو به عهده نمی‌گیرم. هیچ وقت توی بحث‌های تخصصی مربوط به دروس دانشگاه شرکت نمی‌کنم. حتی مادرم رو هم "آقای مهندس" یا "مهندس جان" صدا میزنم. ساعتها توی فروشگاه به قفسه‌ها خیره میشم و محصولات جدید کشف می‌کنم چون یادم نمیاد اومدم چی بخرم. اگه جای چیزی توی خونه بعد از چند سال عوض بشه، چند سال طول میکشه تا یاد بگیرم جای جدیدش کجاست. هزار تا کار دارم ولی اصلاً هیچ کدومشون یادم نمیاد و این منو خوشحال می‌کنه چون میتونم چند تا مرحله دیگه از بازی فلشی رو که یادم نیست چرا روی دسکتاپمه، تموم کنم!

با این همه هرگز دوست ندارم از لیست یادآوری و این لوس بازیا استفاده کنم. چه کاریه آخه؟ چیزای خوب و باحال که یادم می‌مونه، مابقیش هم مهم نیست .. فوقش چی میشه مگه؟!!

و اما چیزهایی دیگه‌ای که سعی می‌کنم بهشون فکر نکنم تا فراموشم بشه از این قبیله :

-          ایران اسلامی

-          مردم ایران

-          حکومت ایران

-          فرهنگ ایرانی

-          رسم و رسوم و آداب ایرانی

-          ادبیات ایران

-          تاریخ ایران

-          زبان فارسی

-          خاور میانه

-          .. .. .. و دیگه یادم نمیاد چی

باور میکنی؟ ..

+ نوشته شده توسط پرهام در دوشنبه هجدهم آبان 1388 و ساعت 13:11 |

 

شخصیت برجسته و قابل توجهی داشتن، توی ذات من نبود. تلاشهایم برای بهترین بودن به سوء استفاده دیگران از من منجر شد و تلاش برای بدترین بودن به تنهاتر شدن.

اینکه نتونم بهترین باشم، واقعیت قابل پذیرشی بود. اما اینکه حتی نمی‌تونم اونقدرها بد باشم که دیگه هیچکی و هیچ چیز بجز خودم برام مهم نباشه، خیلی برام سخت اومده.

کنجکاوی‌هایم در مورد شخصیت دیگران خیلی زود به سرخوردگی منجر میشه.  کسی که ابتدا در چشمم باشکوه جلوه میکنه، بعد از کمی شناخت، بی‌رمق از چشمم می‌افته و باید برای خلاص شدن از تمایلش بهش نشون بدم که من هم همچین آدم حسابی‌ای نیستم! و اونوقت که من هم از چشمش می‌افتم و از شرش راحت میشم، زورم می‌گیره که یک نفر دیگه از من بدش اومد!

از آدمها متنفرم و در عین حال دوستشون دارم!

اینجاست که میگن: "فلانی هم آدم گُهیه.."

ولی من دوست داشتم بگن: "فلانی عجب گُهیه.." !!

باور کن ..

+ نوشته شده توسط پرهام در یکشنبه هفدهم آبان 1388 و ساعت 14:56 |

 

هتروسـکشـوال (دیگر جنس‌گرا) یا هومـوسـکشـوال (همـجـنس‌گرا) بودن یعنی اجبار به انتخاب تنها نیمی از آنچه که می‌توان در روابط از آن برخوردار بود.

باور بنمایید ..

+ نوشته شده توسط پرهام در یکشنبه هفدهم آبان 1388 و ساعت 0:40 |

 

مدتها بود که به شما فکر می‌کردم. شما بچه‌های بالقوه خودم. شما که از تابستون سال ۱۳۷۱ پا توی زندگی من گذاشتین و تا حالا هر تلاشی کردین که به تکاملتون ادامه بدین و من نذاشتم. شما که تنها ۲۳ جفت کروموزوم داشتین و در بدر دنبال پیدا کردن ۲۳ تای دیگه ورجه وروجه می‌کردین. اما دست سرنوشت همیشه شما رو به سوراخ فاضلاب حموم و توالت و یا سطل آشغال کشوند و در موفق‌ترین تلاش‌هاتون بجای دستگاه تولید مثل، سر از دستگاه هاضمه در آوردین. متاسفم.

حالا دوست دارم براتون توضیح بدم که نگران نباشین. چیز مهمی رو از دست ندادین. اگه بهتون اجازه میدادم که عقل تو سرتون بیاد، اونوقت هر چقدر هم بی‌شعور میشدین باز هم می‌فهمیدین زندگی چقدر سخت و دردناکه. تا هفت سالگی همیشه مثل خر زخمو تن و بدنتون پر بود از خنج و خیلی و زخم و زیلی بازیگوشی‌های بچگانه. تا بیست و چند سالگی غـنبـلتون روی صندلی و نیمکت‌های کلاس درس فرسوده می‌شد و مغزتون پر میشد از جفنگ. و تازه بعد هم تا آخر عمر دنبال یه لقمه نون و یه سرپناه و فرار از تنهایی‌هاتون میباست جون بکنین و زجر بکشین و سر جلو هر حیوونی خم کنین.

شما هرگز نمی‌تونین خوشبخت باشین. این رو من بهتون تضمین میدم، چون شما ژن‌های بدبختی رو از من به ارث خواهید برد و نارضایتی و سرکشی و انتقاد توی خونتون خواهد بود. تازه فکر نکنین اگه من پول و پله‌ای داشتم که خرجتون کنم و مثلاً توی اروپا شما رو رشد و تربیت بدم، فرق زیادی میکرد. نه، شما اگه توی بهشت هم باشین هر روز دنبال یه مکافات تازه می‌گردین. هشتاد سال زندگی بابابزرگ و سی و یک سال زندگی خودم مثل آیینه حموم پیش روتون باشه. هر چند میدونم که شما هیچ ایده خاصی ندارین، اما خُب، براتون ارزش زیادی قایلم، اون هم ارزش معنوی نه غذایی. تصمیم دارم چند سال دیگه برم وازکتـومی کنم. اینجوری هم جمعیتتون کنترل میشه و هم میتونم همیشه مثل تـُــخم چشم‌هام ازتون مواظبت کنم. البته خودخواهی‌های من اونقدر هست که تنها به خاطر حال کردن خودم تصمیم به بچه‌دار شدن بگیرم، اما شما شانس آوردین که تن شیرازی من حال و حوصله بچه بزرگ کردن رو نداره، چه برسه به تربیت کردنش.

کامیاب امشب به من می‌گفت "چرا آدم فرصت بودن رو از یه موجود بگیره؟" و آکسونهای من در انتقال این پیام به مغزم هفت بار رگ‌به‌رگ شدن. ضمناً با تعریف کردن ماجرای کتاب "دختر پرتقال" نوشته "یوستین گُردر" به من گفت که اگه در عدم به ما فرصت انتخاب بودن یا نبودن رو بدن، حتماً بودن رو انتخاب می‌کنیم، و من احساس  کردم مغزم از شاخه افتاد. اکنون در همینجا به شما اعلام می‌کنم که شما بین بودن و نبودن هیچ انتخاب و اختیاری ندارین کره‌خرهای پدرسـگ ..

زندگی به خودی خود سخته و قرار هم نیست آسون و یا حتی عادلانه باشه. بزرگترین لذتهای زندگی به کوچیکترین دردهای اون نمی‌ارزه و من دوست ندارم که شما حتی به احتمال یک ملیونیوم درصد هم به این نتیجه برسین.

در پایان باید اضافه کنم، در نقش یک پدر، تماشای بازی و شیطنت‌های معصومانه شما روی پوست لطیف یک جنس لطیف، بزرگترین لذت زندگی منه. گفتم که بدونین چقدر دوستتون دارم ..

 باور کن ..

+ نوشته شده توسط پرهام در جمعه پانزدهم آبان 1388 و ساعت 0:37 |
 

انتخاب اسم مناسب برای یک وبلاگ عملی بسیار نیکو و پسندیده‌ است و ما بعد از حدود دو سال به این موضوع پی بردیم !  لذا زین پس بجای واژه نامانوس و بیگانه "عصیان اندیشه" بگویید "پــوشــک" و اگر لینک مرحمت نموده‌اید آنرا بدینگونه اصلاح فرمایید. و من الله توفیق!

جداً باور بنمایید

+ نوشته شده توسط پرهام در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388 و ساعت 15:49 |

 

1.     خوردن

2.     ..

3.     خوابیدن

از هر کاری بجز این سه تا، تا آخر عمر پشیمون هستم و خواهم بود.

وقتی ۹۹.۹۹۹۹۹۹۹ درصد مردم دنیا نمی‌تونن و نمی‌خوان دست از باورهای خرافی و جفنگیات بی‌منطق بردارن و تازه هر روز دست به آفرینش دروغ‌ها و شگفتی‌های احمقانه تازه می‌زنن، و وقتی زندگی کردن در دنیایی بدون دروغ و معجزه و خرافات اینقدر سخته، اون هم وقتی واقعیت‌ها اینقدر تلخ و دردآور هستن، ترویج خردگرایی و اندیشه انتقادی و منطق، تنها وقت تلف کردنه. شک کردن به تمام اون شر و ورها به سعادت منجر نمی‌شه، همونطور که باور داشتن به اونها ..

باور کن ..

+ نوشته شده توسط پرهام در دوشنبه یازدهم آبان 1388 و ساعت 15:59 |